برداشتند، بعد از بيست ويك سال ناگاه اسپى از دشت درآمد، وبر در سراى پرده او بايستاد، بر صفتى كه هرگز هيچكس به لون وشيئت [1] وخوبى او اسپى نديده بود. هيچكس گرد آن نمى يارست گشت.
يزدجرد بيرون آمد، زين بر پشت او نهاد ولگامش كرد، چون پاردم [2] خواست كه بيفگند، آن اسپ لگدى بر دل او زد چنانكه هلاك شد، وخلق از ظلم او باز رست، واسپ بجست، وزين ولگام بينداخت وغايب شد همگنان اتفاق كردند، كه فرستاده حق بود، تا خلق را از ظلم او خلاص داد والله اعلم بالصواب.
الثالث عشر بهرام بن يزدجرد
بهرام گور، پسر يزد جرد الاثيم [3] ، مرد فاضل وشجاع وكريم، ودر جلادت آيتى بود، وبه همه جهان در عصر خود داستان نيكوئى بود، وآنچه او كرد از مردانگى، كس را از پادشاهان ميسر نبود، پدرش يزدجرد را فرزند نميزيست چون بهرام گور بزاد، او را بملك عرب، نعمان بن امرء القيس سپرد، كه از دست پدرش يزدجرد وهمچنان پدرانش از دست ملوك عجم نصب بودند يزدجرد بهرام را به نعمان سپرد، تا بهرام را در هواى عرب بپرورد، مگر بزيد. نعمان او را بعرب برد، وبجهت او قصر خورنق در مدت بيست سال بساخت، گچ آنرا به شير تر كرد، دويست ارش [4] بالاء آن قصر بود، بهرام را به شيردايگان عرب وعجم كه از نسل بزرگان بودند بپرورد، ودر برابر ايوان [5] قصر خورنق ديهى بود سدير [6] نام، كه از خوشى هواى آن، وكثرت رياحين ودرختان، مانند بهشت بود بر لب آب فرات. نعمان ملك عرب ترك ملك گرفت وبعبادت مشغول شد، پسرش منذر [7] بن نعمان بتخت نشست بهرام را مى پرورد، واين منذر [7] پسرى داشت همزاد بهرام. هر دو را ادب وهنر فراوان بياموخت
[1] ر: 13
[2] پاردم: بر وزن كاركن تنگ وريسمان زير دم چارپا كه آنرا دمچى يارانكى هم گويند.
[3] اصل: الاثم.
[4] ارش بر وزن قمر، مخفف آن رش است، فاصله از سر انگشتان تا موفق ويا از سر انگشت ميانه دست راست، تا سر انگشت ميانه دست چپ، چون دستها را از هم گشاده دارند (فرهنگ نوبهار) .
[5] اصل: ايران. پ: ودران قصر
[6] اصل وپ: سديد، مطابق به طبرى (2: 74) ومجمل 179: سدير
[7] اصل: مندر.