دنيا نقل كرد، وفرزندى را كه در شكم بود ولى عهد خود كرد، ومدت ملك بهمن بيست ودو سال بود.
السابع هماى
هماى بنت بهمن، چون بهمن از دار فنا نقل كرد، خلق بر شاهى هماى دل بنهادند چون مدت حمل او به آخر رسيد، او را پسرى آمد دارا نام كرد، بترسيد اگر ظاهر كند پادشاهى ازو برود، قصد كرد، تا پسر را هلاك كند، دلش بار نداد پسر را در مهدى نهاد، ومال وجواهر بسيار در آنجا نهاد، واو را در آب بلخ انداخت، وبقول صاحب تاريخ طبرى آن مهد او بدست آسيابانى افتاد، هماى متفحص آن حال ميبود. چون او را معلوم شد، آن شخص را طلب كرد، وديگر مالش داد وبفرمود كه ازين ديار سفر بايد كرد. آن شخص آن مهد را برگرفت وبا اتباع خود در دريا نشست، كشتى غرق شد، وآن مهد بر روى آب بماند وباد آنرا بدجله آورد، وبر دست قصارى [1] افتاد، آن قصار او را بيرون آورد بپرورد وادبش آموخت. چون در رسيد دلش بسلاح وسوارى ميل تمام كرد جمله در آموخت، واز قصار تفحص حال خود ميكرد. چون معلومش شد باقى جواهر ومال [2] از قصار بستد واسپ وسلاح بخريد، در ميان صفاهان آمد، وبشهر ما سبذان [3] رسيد، كه دار الملك مادرش بود، روزى لشكر را بر هماى عرض ميكردند، در ميدانى كه پيش او بود درآمد. چون سواران وامراء وملوك را ديد، كه گوى ميزدند، او از همه ببرد، واز تير واز نيزه بر همه راجح آمد، او را بپرسيد كه تو كيستى؟ گفت: در هنرم ظاهر است. هماى از بالاى [4] منظر نگاه ميكرد ولشكر را انعام ميفرمود از حال آن جوان پرسيد، در هنر وجمال او متحير شده بود، ودر باطنش ميلى تمام گشته، فرمان داد: تا او را بنزديك او آوردند. هماى از اصل وحال او پرسيد، جواب داد: كه پادشاه بنده را ازين جواب معذور فرمايد كه قصه من طويلى [5] دارد.
[1] قصار: گازر، دوبى (المنجد) .
[2] اصل: جواهر بر مال
[3] اصل: ما سيدان. وظاهرا ما سبذان است كه بقول ياقوت اصل آن ماه سبذان بود، ابى الفداد در تقويم البلدان گويد كه ما سبذان وسيروان يكى است
[4] اصل بالاء نظر
[5] اصل طويل.