فهرس الكتاب

الصفحة 277 من 964

به آخر شده. عبد الله سجزى به رى رفت، واحمد وفضل را بنزديك والى رى فرستاد، وخود بنزديك امير حسن زيد العلوى رفت بطبرستان، يعقوب ليث بنزديك نشاپور به فرهاد گرد [1] رسيد، محمد طاهر رسولى بنزديك وى فرستاد، نام او ابراهيم صالح مروزى. پيغام داد: كه بى فرمان امير المؤمنين كجا مييى؟

اگر منشور دارى بنماى، تا امتثال نمايم. چون رسول بنزديك يعقوب ليث آمد ورسالت ادا كرد، يعقوب دست در زير مصلى كرد، وشمشير بيرون آورد، وپيش رسول نهاد، كه حجت ومثال من اينست. چون ابراهيم صالح رسول بود باز آمد همه اهل نيشاپور با يعقوب بساختند وامير طاهر را بدست او باز دادند. ودولت طاهريان بآخر آمد. روز يكشنبه سيوم [2] ماه شوال سنه تسع وخمسين ومائتين.

سخاوت محمد طاهر عبد الله عليه الرحمه از روات [3] افاضل چنين روايت ميكند:

كه در نشاپور شخصى بود از افاضل عصر، كه او را محمود وراق گفتندى، كنيزكى داشت بربطى در غايت لطف بكمال، حديث جمال آن كنيزك وطبع راست ونظم او بسمع محمد طاهر رسيده بود، كه خود غزل ميگويد ومى سازد، وبربط ميزند.

بسبب اين اوصاف دل محمد طاهر بوصل او ميل ميكرد وبكرات آن كنيزك را از محمود وراق درخواست كرد به بهاء تمام. وبه هيچ وجه ميسر نميشد، كه محمود وراق به عشق آن كنيزك گرفتار بود، واين كنيزك را راتبه [4] نام بود. چون مدتى برآمد، وتمام اموال وثروت محمود وراق بعشرت وبذل به آن كنيزك راتبه نام صرف شد، وهيچ باقى نماند. محمود وراق بخدمت امير طاهر كس فرستاد، كه عنايت فرماى وبيا كه كنيزك [5] بتو فروشم.

چون اين پيغام به محمد طاهر رسيد، بغايت شادمانه شد، وخورم گشت بفرمود: تا چهارده بدره سيم بياوردند، وبه خادم داد وخود برخاست

[1] درگرديزى تنها فرهاد آمده ومصحح در حاشيه بحواله ياقوت فرهاذان نوشته. ولى در اصل وپ وراورتى: فرهاد گرد است، كه قصبه يى بود ميان هرات ونيشاپور، واكنون ديهى باين نام در 10 فرسنگى مشهد كاين است.

[2] گرديزى: 2 شوال

[3] اصل از بدوات

[4] اصل: رابته. پ: راتبه

[5] اصل: فرستاد كه تحسم فرما وبياى تا كنيزك. پ: مانند متن.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت