همه تلخ اند وتيز. برين جواب دارا لشكر ساخت، با سيصد هزار مرد عزم روم كرد، وسكندر نيز لشكر ساخت با هشتصد [1] هزار مرد ببلاد جزيره آمد، بروايتى شش ماه وبروايتى يك سال با هم جنگ كردند سكندر دو پهلوان را كه از لشكر دارا بودند، در خفيه مالى فراوان وعده كرد، تا در مصاف دارا را زخم زنند. پس در آمدند وزخم كردند، از اسپ در افتاد، سكندر را اعلام دادند به تعجيل نزديك او آمد، واز اسپ فرود آمد وبنشست، وسر دارا را از خاك برگفت، وروى او را از خاك پاك كرد، شكر ايزد تعالى گفت، كه اين حركت از من واز لشكر من نبود، اكنون التماس تو چيست؟
دارا گفت: سه چيز التماس منست: يكى آنكه دختر من روشنك را در حباله خود آرى. دوم آنكه كشندگان مرا بكشى. سيوم آنكه: دين مرا خوار نكنى واكابر عجم را عزيز دارى هر سه التماس دارا قبول كرد ودر گذشت.
العاشر اسكندر
بن فيلقوس رومى، وبروايتى نسبت او چنين يافته شد كه ثبت افتاد: سكندر بن فيلقوس بن مرمس بن هردس بن ميطون بن رومى بن اقطو بن نويان بن يافث بن سرجون بن روميه بن شرط بن نوفل بن رومى بن الاصف بن التفق بن العيص بن اسحاق النبى عليه السّلام [2] .
در كنيت او اختلاف بسيار است، بعضى گفته اند: او را ذو القرنين از براى آن گفتندى: كه بخواب ديد، كه هر دو گوشه آفتاب را بدست خود گرفته بودى وبعضى گويند: براى آنكه او دو گيسو داشت. وبعضى گويند: كه در جنگى بر يك نيمه او زخمى آمد هلاك شد، حق تعالى او را زنده گردانيد، ديگر بار بر نيمه ديگر زخمى آمد بمرد، وبعضى گويند: بر سر دو شاخ داشت اما آنچه او را سكندر نام به چه سبب بود؟ بعضى گويند: داراء بزرگ دختر فيلقوس پادشاه يونان را بخواست. چون به عجم آورد، از آن دختر بوى ناخوش مىمد او را بنزديك پدر باز فرستاد، آن دختر حامله بود، او را دارو كردند به گياهى
[1] اصل هيصد، طبرى: 8 صد هزار
[2] كذا في الاصل، طبرى (2: 9) : اسكندر ابن بيلبوس بن مطريوس. ويقال ابن مصريم بن هرمس بن هردس بن ميطون بن رومى بن ليطى بن يونان بن يافث بن ثوبه بن سرحون بن روميه بن زنط بن نوفيل بن روفى بن الاصفر بن اليفز بن العيص بن اسحاق.