فهرس الكتاب

الصفحة 223 من 964

كه آنرا اسكندر گويند. چون پسر آورد، اسكندر نام كردند، وبه حقيقت او پسر داراى اكبر بود.

علماء تفسير وقصص در تفسير آيت «يسئلونك عن ذى القرنين» [1] چنين آورده اند: كه او بنده صالح بود مر خداى را عز وجل. ومهتر خضر ومهتر الياس عليهما السلام هر دو وزير او بودند، ولشكر نور وظلمت در فرمان او بود. اول سفر بجانب مغرب كرد، ومدت يك سال مملكت تمام مغرب بگرفت واز آنجا بجانب شرق آمد، وتمام آن مملكت بگرفت، وزمين هند وچين در ضبط آورد، واز چين بجانب جنوب رفت، وسد ياجوج وماجوج بساخت وصورت آن حال در قصص نابى [2] آورده است: كه امير المؤمنين الواثق باللّه در خواب ديد: كه سد سكندر بيفتاد، ديگر روز سلام ترجمان را بفرستاد تا برود وخبر سد بياورد، او را پنج هزار دينار سرخ بفرمود وده هزار درم سنگ نقره وصد اشتر توشه، وپنجاه مرد باو نامزد كرد، هر يك را يك ساله مواجب ويك هزار درم سنگ نقره انعام داد وفرمان بجانب اسحاق واسماعيل امير ارمينيه [3] بنوشت، از آنجا بملك سرير [4] واز آنجا بملك اللان واز آنجا بملك [5] خزر واز آنجا راهبر بدادند شست وشش روزه راه رفتند، تا بزمينى رسيدند سياه وبوى ناك. ده شبانروز در آن زمين برفتند، بعد از آن بشهرهاى خراب وحصارهاى كهنه رسيدند، كه آن جمله از دست ياجوج وماجوج خراب شده بود. مدت بيست وهفت روز در آن خرابى برفتند نزديك سد سكندر. در پيش آن كوه حصارها بود، در آنجا خلقى عربى زبان وبعضى فارسى زبان. ايشان را مساجد وخواندن بود. چون بدانجا رسيدند او را از كردند، بنزديك سد بردند. چنين روايت ميكنند: كه ميان آن دو كوه

[1] قرآن الكهف 83.

[2] كذا- پ: بانى (ر: 4) .

[3] اصل: ارمينه

[4] اين نام در اصل درست خوانده نمى شود حك شده، بقرار تصريح ياقوت از روايت سلام بايد سرير باشد: فخر جنا من سرمن رأى بكتاب منه الى اسحاق بن اسماعيل صاحب ارمينيه وهو بتفليس ... فلما وصلنا اليه قضى حوائجنا وكتب الى صاحب السرير، وكتب لنا صاحب السرير الى ملك اللان، وكتب ملك اللان الى فيلانشاه وكتب فيلانشاه الى ملك الخزر (معجم البلدان 52 ج 5) سرير بقول ياقوت كشور وسيعى است بين اللان وباب الابواب كه يك راه به بلاد خزر وراهى به ارمينيه دارد، وعبارت از هژده هزار قريه كوهسار است.

[5] اصل: السلان وحرز.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت