فهرس الكتاب

الصفحة 599 من 964

السابع الملك علاء الدين على مردان الخلجى [1]

على مردان خلجى بغايت جلد ودلير وبيباك بود، چون از قيد ناركوتى خلاص يافت بخدمت سلطان قطب الدين آمد، وبا سلطان قطب الدين بطرف غزنين رفت، وبدست تركان غزنين گرفتار شد در ثغر. راوى چنين روايت كرد [2] كه روزى در شكارگاه با سلطان تاج الدين يلدوز [بود] با يكى از امراء خلج كه او را سالار ظفر گفتندى گفت: كه چه ميگوئى، كه اگر بيك تير اين تاج الدين يلدوز را هلاك كنم درين شكارگاه، وترا پادشاه گردانم. ظفر خلج مرد (ى) عاقل بود، او را از آن منع كرد. چون از آنجا بازگشت، او را دو سر اسپ داد، وروان كرد، چون بهندوستان باز آمد، بخدمت سلطان قطب الدين پيوست وتشريف ونواخت يافت، وممالك لكهنوتى بدو مفوض شد وبطرف لكهنوتى رفت. چون از آب كوس [3] بگذشت، حسام الدين عوض خلج از ديو كوت استقبال نمود وبديوكوت آمد وبامارت بنشست، وجمله ممالك لكهنوتى ضبط كرد. چون سلطان قطب الدين برحمت حق پيوست، على مردان چتر برگرفت، وخطبه باسم خود كرد، واو را سلطان علاء الدين لقب شد، واو مرد خونريز وقتال بود، وباطراف لشكرها فرستاد وبيشتر امراء خلج را شهيد كرد ورايان اطراف از وى انديشه مند شدند واموال وخراج به وى فرستادند، ومثال اطراف ممالك هندوستان دادن گرفت، وتصلف بى طايل بر زبان او رفتن گرفت، بر سر جمع وبارگاه حديث ملك خراسان وغزنين (و غور) ميگفت [4] وترهات وبى فايده بر زبان او جارى شد (ى) تا بحدى كه از وى مثال غزنين [5] وخراسان وعراق التماس نمودندى فرمان دادى.

چنين روايت كردند: كه بازرگانى در آن ولايت تنگدست شد، ومال از وى تلف گشت، از على مردان احسانى التماس نمود، فرمود: كه آن مرد از كجاست؟

گفتند: از صفاهان. فرمان داد: تا مثال صفاهان باقطاع او نويسند وهيچكس را از غايت سياست وبيباكى او مجال نبودى كه گفتى صفاهان در تصرف ما نيست وهر چه ازين بابت مثال دادى، اگر گفتندى در تصرف ما نيست، جواب دادى

[1] راورتى: ملك علاء الدين على بن مردان خلجى

[2] مط: گرفتار شد، از ثقات چنين روايت كرده اند كه راورتى: راوى چنين گفت .... راوى چنين روايت كرد

[3] كذا در اصل ومط پ: كوسى. متن راورتى: كونس بعضى نسخ وى: كوس، كونسى، كوسى.

[4] مط: ميگفتى.

[5] اصل: مثال غزنين ميگفت وخراسان.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت