فهرس الكتاب

الصفحة 378 من 964

عزيز داشتندى، ودر بارگاه او تذكير ومسئله فرمودندى، ملك شمس الدين فرمان داد، تا مولانا منهاج الدين عليه (الرحمة) در بارگاه او مسئله گويد.

چون علماء حاضر شدند، مولانا منهاج الدين رحمة الله عليه در بارگاه مسئله خارج گفت، چون نكته تمام شد، قوام الدين زوزنى خواست تا بسفاهت [1] مولانا منهاج الدين بيرون آيد او را بشكند گفت: ما ذكر بزرگى شما وعلم وشهرت شنيده بوديم، اما اين قدر بايستى، كه در بارگاه اين چنين پادشاه مسئله خارج بحث گفته نشدى. مولانا منهاج الدين چون ديد، كه او سر سفاهت وبى ادبى دارد گفت: مولانا قوام الدين! قصه دراز نمى بايد كرد، تو عين نجاست بودى، من ترا بديدم، مرا اين مسئله ياد آمد، قوام الدين ازين جواب بشكست وملك شمس الدين را تبسم چنان غالب شد، كه بر روى چهار [2] بالش سياه بغلطيد. آن روز امام اوحد الدين بخود حالى كرد، وآن مسئله را جلوه داد، وآن پادشاه در حق مولانا منهاج الدين عواطف فراوان فرمود، ومدتها آن پادشاه ملك راند ودرگذشت. رحمة الله عليه. والله اعلم.

الرابع الملك السعيد تاج الدين حرب محمد [3]

پادشاه بزرگ عالم وعادل، وعالم نواز رعيت پرور بود، واو را فرزندان بسيار بودند، وپسر او در حيات او بتخت نيمروز رسيد، چنانچه بعد ازين در قلم آيد انشاء الله تعالى. اول حال آن بود: كه چون ملك شمس الدين عم او بتخت نشست، پدر او را ميل كشيد وبرادران ديگر را بكشت، خواهرى بود ملك شمس الدين را كه عمه ملك تاج الدين حرب بود، ومكنت تمام داشت چون تعدى وظلم ملك شمس الدين بسيار شد، خلق از دولت او سير آمدند ودست بدعا برداشتند. جماعتى از امرا واكابر ملك نيمروز بدان ملكه كه عمه ملك تاج الدين بود استعانت كردند، ودر تغيير ملك تدبير نمودند.

[1] پ: سفاحت

[2] اصل: جهارن

[3] راورتى: حرب بن محمد. در حاشيه گويد: كه مطابق به فصيحى نامش: تاج الدين حسن بن عز الملك است وبروايتى: ملك تاج الدين حرب بن عز الملك.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت