فهرس الكتاب

الصفحة 601 من 964

كه خواهيم گرفت، آن بازرگانرا مثال صفاهان فرمود. آن مسكين محتاج خرقه ولقمه بود، اكابر وعقلاء آنجا بودند، بجهت منفعت آن غريب عرضه داشتند:

كه مقطع صفاهان يخرج راه واستعداد حشم محتاج است، تا آن شهر را ضبط كند آن شخص را بجهت ما يحتاج مال خطير فرمود، حال تكبر وسياست (و) همت كاذبه على مردان تا بدين اندازه بود، وبا اين همه قتال وظالم بود، وضعفا ورعايا وحشم بدست تعدى وظلم وقتل او در ماندند، بهيچ وجهى خلاص نيافتند جز خروج كردن بروى [1] . جماعت امراء خلج اتفاق كردند وعلى مردان را بكشتند، وحسام الدين عوض را بتخت بنشاندند ومدت ملك او، دو سال يا كم وبيش بود (و الله اعلم) .

الثامن الملك حسام الدين عوض حسين خلجى

[بديار لكهنوتى] حسام الدين عوض مردى نيكو سيرت بود، واز جمله خلج گرمسير غور. چنين روايت كرده اند: كه در حدود كوهپايه غور، وقتى به درازگوشى بار بموضعى ميبرد از حدود والشتان [2] ، بر بالائى كه آنرا پشته افروز [3] گويند بر ميرفت ودو درويش خرقه پوش بوى رسيدند، او را گفتند: هيچ طعامى (بر دراز گوش) دارى؟ عوض خلجى گفت: دارم. قرصى چند بانان خورش سفرانه با خود داشت، بار از درازگوش فرود آورد، ورخت بكشاد، وآن سفره پيش درويشان نهاد. چون طعام بخوردند، آب موجود داشت، در رخت بر دست گرفت، وبخدمت ايشان بايستاد. چون آن درويشان طعام وشراب ما حضر بكار بردند، با هم گفتند: اين سره مرد [4] ما را خدمت كرد، نبايد حق او گذاشت. روى بطرف خلجى كردند، كه سالار بطرف هندوستان رو تا آنجا كه مسلمانى است ترا داديم. باشارت آن درويشان [5] از آنجا بازگشت وعورت خود را بران دراز گوش نشاند، وبطرف هندوستان آمد، وبه محمد بختيار پيوست.

[1] مط: وهيچ وجهى نيافتند خلاص را، جز خروج

[2] اصل وراورتى: والشتان. پ:

زاولستان، مط: زاولستان. والشتان يا بالشتان كه تاكنون طرف شمال غربى قندهار در ثغور غور بفاصله (70) ميل واقع است.

[3] كذا در اصل ومط وراورتى، پ: پشه افروز.

[4] مط: اين شيره مرد ما را خدمتى كرد، ضايع نبايد گذاشت، روى به عوض خلجى كردند

[5] اصل: درويش.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت