فهرس الكتاب

الصفحة 238 من 964

وچون پانزده ساله شد، اسپ وسلاح خواست، ودران نوع بى همتا بيرون آمد چنانچه با منذر [1] بشكار رفت شيرى ديد بر گردن گورى سوار شده، تا آن گور را بشكند، تير بر پشت گور زد، شير وگور هر دو را بر زمين دوخت وبيفگند، آن روز نام او بهرام گور شد، پس از آن بخدمت پدر آمد با تجمل تمام، يك سال بخدمت بود تنگ آمد بازگشت، به نزديك ملك عرب منذر باز رفت. چون پدرش را اسپ لگد زد وبكشت وخلق عجم از يزدجرد شهريار در رنج بودند گفتند: اگر پسرش را ملك سازيم همچنان ظلم كند كه پدرش كرد، پس ملكى از فرزندان اردشير جامع پادشاه كردند چون بهرام خبر يافت لشكر برداشت، بر در مداين آمد، تا ملك پدر طلب كند اعيان واركان دولت بدان قرار دادند، كه تاج پادشاهى را در ميان دو شير گرسنه وحشى نهند، هر كه بردارد، ملك وپادشاه او باشد. ديگر روز جمله لشكر عرب وعجم جمع شدند بر در شهر مداين، بهرام پاى در نهاد وسنگى در دست گرفت، وبميان هر دو شير در رفت، وبر پشت شيران بر نشست، وگوشهاى شيران بگرفت، وسر ايشان بكوفت وبرهم ميزد تا هر دو را بكشت وتاج بر سر نهاد، وبر تخت آمد وبنشست، همه او را خدمت كردند. چون مملكت بر وى قرار گرفت، بطرب مشغول شد وبر خلق عدل ميكرد، وجمله مصالح را به وزراء باز گذاشت، واز هيچ كارى تفحص نميكرد، چنانكه ملوك اطراف طمع در ملك او كردند. خاقان تركستان را خبر شد، با دويست وپنجاه هزار سوار از راه مازندران در عجم آمد وجمله خراسان وعراق را خراب كرد، بهرام بدان هيچ التفات نكرد، تا چون خاقان نزديك رسيد، خلق دل از بهرام برداشتند، كه از وى هيچ كارى نخواهد آمد، از عجم سيصد مرد برگزيد، ومملكت را بملكى سپرد نام او نرسى، وخود بطرف مغرب به آوازه شكار برفت.

خاقان تركستان را خبر بردند، كه بهرام بگريخت، خاقان همچنانكه بود آرام گرفت، وايمن شد، ناگاه بهرام از جانب آذربايگان درآمد، وبر لشكر خاقان زد، وجمله را بكشت وغنيمت بسيار كرد وبفرمود، تا غنايم را

[1] اصل: مندر

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت