دار الخلافت او را الملك الناصر خطاب شد، وپادشاه مصر گشت، هم درين وقت سلطان نور الدين برحمت حق پيوست، سلطان صلاح الدين بشام آمد وپادشاه شد، چنانچه ذكر آن رفته است پيش ازين، وملك العزيز را كه پسر او بود مملكت مصر داد، وملك افضل را ولى عهد او كرد، وبرادر خود ملك عادل را ديار بكر داد.
يكى از ثقات كبار چنين گفت: كه چون خبر جلوس سلطان صلاح الدين به ممالك روم وقياصره افرنج رسيد، لشكر بى شمار از كفار بطرف شام آمدند، وبدر دمشق با سلطان صلاح الدين مصاف كردند، ولشكر اسلام منهزم شد، وسلطان گريزان بدرون دمشق درآمد، وكفار بر در شهر لشكرگاه كردند ونكبت تمام به اسلاميان راه يافت، سلطان صلاح الدين خلق دمشق را در موضعى جمع كرد تا بر قتال ودفع كفار وغزا بيعت دهد، ويكى را از علماء ربانى بر كرسى فرستاد تا در ترغيب جهاد چند كلمه بگويد، وخلق را بر غزو تحريص كند. آن عالم ربانى از سر صدق روى بصلاح الدين آورد وگفت: اى صلاح الدين! از دهان تو وبروتان تو، بوى بول شيطان مىيد، عهد تو با خداى چگونه مستحكم شود، وكى راست آيد؟ اين حديث بر دل مبارك سلطان بتوفيق رحمان كار كرد، وبر پاى خاست، وبر دست آن عالم ربانى رحمة الله عليه از خمر وجمله معاصى توبه كرد، وخلق بر غبت صادق با او بيعت جهاد كردند وهم از آنجا روى به جهاد آوردند، واز شهر جمله بيرون آمدند، وبر لشكر كفار زد، حق تعالى نصرت فرستاد، انهزام بر اعداء دين افتاد، وچندان بدوزخ رفتند از زخم تيغ انصار حق، كه در حصر وحصار نيايد، وجمله ملوك وامرا ومشايخ افرنج اسير گشت. چون اسلاميان مظفر ومنصور گشتند. سلطان در باب اسيران با هر كس تدبير فرمود، به آخر بدان قرار گرفت: كه جمله را آزاد كرد وتوبه داد وانعام ارزانى داشت، چون يك منزل برفتند، پيغام بخدمت سلطان فرستادند، كه ما همه بندگان آزاد كرده توايم، هر يك را حلقه بفرست تا در گوش كنيم، آنگاه برويم. سلطان فرمان داد: تا بعدد هر يك حلقه از مثقال زر صامت گرداند، وبنزديك ايشان فرستاد، جمله حلقه در گوش كردند وباز گشتند، وآن جماعت هيچ يك هرگز بجنگ لشكر او نيامدند، وصلاح الدين