بجهت او اقطاعى بوجه مهمان داشت مهيا كردند، وبا برادرش عهد خود را باقى گذاشت، در مدد او تانى فرمود، سلطانشاه از ممالك غور بطرف ما وراء النهر تركستان رفت واز خان خانان خطا مدد ولشكر آورد، وخراسان از دست تعدى وتصرف امراء غز وظلم ايشان مستخلص كرد، وبمرو دار الملك ساخت، ولشكر بطرف هراة آورد، وفوشنج را حصار داد، وبجانب ممالك غور تاختى كرد وفتنه در آغازيد، وبعضى از ملوك وبندگان سنجرى بدو پيوستند، چنانچه بهاء الدين طغرل كه ملك هراة بود، ومدام سرحدهاى ممالك غور را زحمت ميداد، سلطان غياث الدين طاب ثراه فرمان داد: تا سلاطين [1] او چنانچه از غزنين سلطان غازى معز الدنيا والدين محمد سام (و) سلطان شمس الدين محمد از باميان، وملك تاج الدين حرب از سيستان جمله جمع شدند، ودر خدمت سلطان غياث الدين روى بدفع سلطانشاه آوردند، وبطرف رودبار مرو آمدند، وميان دزق [2] ومرو الرود لشكرگاه ساختند، وسلطانشاه لشكر از امراء بالا آورد، ومدت شش ماه هر دو لشكر غورى وترك در مقابله همديگر مى دوانيدند. سلطان جرات مى نمود ودليرى ميكرد وعلفچى ميگرفت.
چنانچه ملك قطب الدين ايبك هندوستانى در ان عهد امير آخر غزنين بود، بدست حشم سلطانشاه گرفتار آمد، تا بعد از شش ماه مصاف شد. سلطان شاه را طاقت مقاومت واستادن نبود، كه لشكر غزنين از آب مرغاب عبره كرد، وبر لشكرگاه سلطانشاه زد، واو را طاقت مقاومت واستادن نبود، منهزم وپريشان گشت، وبطرف مرو باز رفت، وبهاء الدين طغرل هرات كه با آن لشكر بود بدست لشكر باميان افتاد، سر او بخدمت سلطان غياث الدين آوردند، بفرمود تا بهرات بردند، سلطان شمس الدين باميان در ان روز چتر [3] يافت، وبلقب سلطانى مشرف شد. چون سر طغرل بهرات آوردند، شاعر اين بيت گفت. بيت:
طغرل كه سر از اوج فلك برتر داشت ... از بس كه هواهاى هرى [4] در سر داشت
بى تن به نظاره هرى آمده بود ... وز نخوت وكبر، زيور وافسر داشت
[1] اصل: سلطان
[2] اصل: درق راورتى: دزق وهمين صحيح است. وباين نام قريه چند مشهور است: دزق حفص در مرو، دزق مسكين، درق باران در مرو شاهجان، دزق عليا از قراى مرو الرود وغيره (معجم البلدان ج 4)
[3] اصل: خبر. پ: چتر
[4] پ: هوى.