گيتى مستظهر گشت، ونسيم صباى عهد مباركش رياحين امن وامان، در چمن بساتين جهان بشگفانيد، وسران وسروران جهان، گوش جان را بقرط [1] طواعيت درگاه گردون پناهش مقرمط گردانيدند، وگردن كشان گيهان، رقبه عبوديت را در ربقه [2] امتثال اوامر ونواهى حكمش كشيدند، وزبان زمان وبيان جهان، بلبل آسا بر شاخه ثنا، اين نوا سرائيدن گرفت:
الدين في غبطة والملك في جزل ... والتاج والتخت في حلى وفي حلل
وكم اقيم بحد العصر من صغر [3] ... وكم اسد بصرف الدهر من خلل
شعر
دعاى دولت او گوى، زانكه بى كوشش ... جهان بدولت او آنچنان شد آبادان
كه بيخ سوسن سيمين همى كشد خنجر ... كه شاخ گلبن زرين همى زند پيكان
ملك تعالى آن ظل سلطنت را تا نهايت حد امكان بقا، بر بسيط ربع مسكون، ممدود داراد. در اثناى صفاى اين دولت، وادوار قرار اين مملكت، كه جاويد باد چون مسند قضاى هندوستان، بدين مخلص داعى دعا، وناشر ثنا مفوض گشت، وقتى از اوقات، در ديوان مظالم، ومقام فصل خصومات وقطع دعاوى، كتابى در نظر آمد، كه افاضل سلف، براى تذكره اماثل خلف از تواريخ انبياء وخلفاء عليهم السّلام، وانساب ايشان، واخبار ملوك گذشته نور الله مراقدهم جمع كرده بودند، وآنرا در حواصل جلد اول ثبت گردانيده، در عهد سلاطين آل ناصر الدين
[1] قرط: بضم اول گوشواره (المنجد)
[2] رقبه گردن وربقه حلقه رسن است (غياث)
[3] بيت اول مطلع قصيده لاميه ايست، كه ابو طيب متنبى در مدح يكى از امراى ديالمه گفته، وتمام قصيده در ديوان وى موجود است. ولى بيت دوم از قصيده ابى تمام است، كه در آن حد العصر عبارت از حوادث قاطعه زمان باشد كه مانند حد سيف است، ودر زبان عرب حد السيف تيزى ومقطع اوست (المنجد) واسد در مصراع دوم فعل مضارع متكلم واحد است از مصدر سد، اما صرف گردش روزگار است، كه عبارت از حوادث رو آوردنده باشد، ومقصود شاعر اين است كه ميخواهد استقامت واصطبار خويش را در مقام مصايب روزگار ومهالك حادثه نشان دهد.
يعنى: چه بسا ايستادگى كه من كردم در مقابل تيزيهاى حوادث زمانه از ابتداى خوردى خود وچه بسيار سد بسته كردم نوايب مهلكه روزگار را كه عبارت از خلل است. اين شعر از نظر بلاغت نقصى خواهد داشت: باين معنى كه داخل شدن كم خبريه، بر فعل مضارع، خلاف استعمال بلغاست.
(از افادات شيخ محمد طاهر قندهارى)