او را باز فرمود، وذخيره وخزانه وتمامت گلهاى [1] اسپ ورمه گوسپندان خاص، وگله اشتران فرمود تا بعلاء الدين سپردند وفرمود (كه علاء الدين) تو مرا بمنزلت برادرى، اين جمله مواشى وخزاين با خود (ببر و) بولايت غور نقل كن، اگر تقدير آسمانى آن باشد، كه حق تعالى اين جماعت غز [2] را منكوب گرداند وما را نصرت باشد، چون طلب فرموده شود، بنزديك ما باز فرست و (الا كه) اگر دولت ما منتهى شده باشد وسلك ملك آن (از) انتظام تفرقه يابد بنزديك تو بماند، نيكوتر از ان باشد، كه بدست غزان افتد، ودرين مدت كه غيبت سلطان علاء الدين بود از تخت غور، جماعت امراء واكابر جبال ولايت غور، اتفاق كرده بودند، وملك ناصر الدين حسين ما دينى را كه برادرزاده علاء الدين بود آورده، وبتخت فيروز [5] كوه نشانده وجماعت متمردان ولايت كشى [3] كه از (ديگر) خلق (غور) باستكبار واستبداد (از همه) راجح بودند، فساد بسيار كرده بودند خزاين واموال سلطانى را بغوغا از ملك ناصر الدين در لباس انعام وصدقات وتشريفات در تصرف آورده. سلطان علاء الدين (چون) با آن خزاين ومواشى وثروت از خراسان بطرف غور آمد، اول بر سمت (ولايت) كشى [4] برفت وجمله كوشكهاء (ايشان) را كه زيادت از هزار موضع [5] بود، همه خراب كرد [ه] كه در حصانت ورفعت چنان بودند، كه در فضاء [6] وهم [و] تصور آن نقش نپذيرد، وبعد از انتقام متمردان ولايت كشى وديگر جبال بحضرت فيروز كوه آمد، وپيش از آمدن او ملك ناصر الدين حسين را هلاك كرده بودند، چنانچه بعد ازين تقرير يابد. وچون سلطان علاء الدين بفيروز [ه] كوه آمد وبتخت نشست، روى بفتوح ديگر آورد [7] وبلاد باميان وتخارستان [8] در ضبط گرفت، وبلاد جروم [9] وداور، وبست نيز بگرفت، واز خراسان قلعه تولك را كه در جبال. هراتست [10] بعد از مدت شش سال بگرفت. شاعرى بود در حصار تولك او را
[1] مط: گله اسپ
[2] اصل: غر: مط: غور
[3] اصل: كسى
[4] اصل: كشتى
[5] مط: هزار قصر بود.
[6] اصل: كه در قضاء وهم
[7] مط: نهاد
[8] اصل: طخرستان
[9] اصل: حروم كه صحيح آن جروم است، يعنى اراضى گرم سير.
[10] مط: كه در حوالى جبال نزديك هرات است.