ومبارزان ومعارك [1] لشكر غور (يان) دران زمينهاء خلاب وپرنى [2] بماندند بعضى شهادت يافتند وبعضى اسير گشتند، وسلطان علاء الدين گرفتار شد، از سلطان سنجر فرمان شد، تا او را قيد كنند [3] وتخته بند آهن آوردند، تا بر پاى او نهند فرمود: كه بخدمت سلطان عرضه مى بايد داشت، كه با من آن كن، كه من با تو انديشيده بودم، وتخته بند زر مهيا گردانيده بودم، تا مقدار وحرمت سلطنت تو موفور ماند [4] . چون عرضه افتاد، آن تخته بند را طلب كرد [5] چون حاصل شد، همان تخته بند بر پاى او نهادند، واو را بر شتر نشاندند وسلطان مراجعت فرمود. وچون ذكر لطافت طبع وشهامت عقل علاء الدين دران عصر مذكور ومشهور بود، وآن معنى [6] بسمع (مبارك) سلطان سنجر (بسيار) رسيده بود، علاء الدين را ديگر روز، يا بعد از چند روز طلب كرد واعزاز كرد ومخلص گردانيد ويك طبق گوهر ثمين پيش مسند نهاده بود بعلاء الدين بخشيد، علاء الدين خدمت كرد، واين رباعى بر بديهه بگفت [7] . بيت:
بگرفت ونكشت شه مرا در صف كين ... هر چند بدم كشتنى از روى يقين
بخشيد مرا يك طبق در ثمين [8] ... بخشايش وبخشش چنان بود وچنين
سلطان سنجر او را حريف ونديم فرمود، هيچ مجلس عشرت بى حضور او نبودى، تا روزى در بزم نظر علاء الدين بر كف پاى (مبارك) سنجر افتاد، او را بر كف پاى خالى بزرگ بود، واو بر تخت نشسته بود، پاى فرو گذاشته علاء الدين برخاست، واين بيت بگفت [9] . بيت:
اى خاك در سراى تو افسر من [10] ... وى حلقه بندگى تو زيور من
چون خال كف [11] پاى ترا بوسه زنم [12] ... اقبال همى بوسه زند بر سر من
واين حكايت در ذكر سنجرى تحرير [13] يافته است. سلطان سنجر تخت غور
[1] مط: معارفان
[2] مط: خلاب وبرنى. پ: بزنى
[3] مط: كردند
[4] در يك نسخه ماخذ مط: تا بدين مقدار حرمت سلطنت غور باشد
[5] مط: كردند
[6] مط: مذكور بود ومشهور گشته واين معنى
[7] مط:
و اين بيت بداهة گفت
[8] محمد عوفى در لباب الالباب (ج ا ص 39) : اكنون بطبق ميدهدم در ثمين بخشايش وبخشيش چنان است وچنين
[9] مط: سنجر افتاد، علاء الدين برخاست وبر كف پاى سلطان سنجر خالى بود بزرگ، آنرا بوسه داد واين بيت بگفت
[10] مط:
اى خاك سم مركب تو افسر من
[11] اصل: چون خاك
[12] مط: زدم
[13] مط: تقرير.