خاطر مباركش از وى غبار گرفت رحمة الله عليهم، و (امام) صدر الدين را مجال مقام [1] نماند در ممالك غور [و قطعه اينست، قطعه]
در خراسان خواجه گونه [2] شافعى بسيار بود ... بر در هر خسروى، اى خسرو صاحب نشان [3]
ليك اندر هفت كشور پادشاه شافعى ... بهترك معلوم كن تا هيچكس دارد نشان؟
ور كسى گويد خليفه شافعى مذهب [4] بود ... حاش لله هيچ زيرك را نباشد اين گمان
مذهب عباس را اندر خلافت بى خلاف ... حاجتى نبود مخالف ذكر اين معنى بدان [5]
زو [6] خلاف آخر چو در لبس سيه صورت نبست ... در شعار صبغة الله اين تصور كى توان
كى كند هرگز خليفه جز به عباس اقتدا ... كى سزد هرگز (خلاف) جد وعم زان خاندان
(پس تو بارى چون پدر را خواستى كردن خلاف ... چون نرفتى بر شعار وراه ديگر خسروان؟)
ور نه آن كردى ونى اين در جهان خود بگذرد [7] ... حجتى بارى طلب كن بهر عذر آن جهان
تا چو هر كس با امام اهل خيزد روز حشر ... تو درين تقليد خود تنها بمانى جاودان
شافعى وبو حنيفه والله اين خواهند گفت: خوب نبود بى سبب، زان در بدين، زين در بدان [8]
اما صدر الدين بدين سبب از ممالك غور نقل كرد وبه نيشاپور رفت ومدت يك سال آنجا بماند. بعد از آن قطعه يى بحضرت سلطان فرستاد، تا او را
[1] اصل: مقال
[2] اصل: گون
[3] اصل: سلطان نشان.
[4] اصل: شافعى بسيار بود
[5] در يك نسخه ماخذ مط: حاجبى نبود. دز ديگر:
حاجتى نبود مخالف هرگز اين معنى بدان
[6] اصل: از خلاف.
[7] مط: ور نه اين كردى ونسى آن اين جهان خود بگذرد.
[8] اصل: زان در بدين زيردران.