اى بخشش تو لك بجهان آورده ... كان را كف تو كار بجان آورده
از شرم [1] كف تو، خون گرفته دل كان ... پس لعل بهانه در ميان آورده
سلطان قطب الدين را باول بار [2] كه از تركستان بياوردند بشهر نيشاپور افتاد، قاضى القضاة فخر الدين بن عبد العزيز كوفى كه از اولاد امام اعظم ابو حنيفه كوفى بود رضى الله عنه وحاكم ممالك نيشاپور ومضافات آن او را بخريد ودر خدمت وموافقت فرزندان او كلام الله بخواند وسوارى وتير اندازى تعليم گرفت، چنانچه در مدت نزديك بصفات رجوليت (موصوف) ومذكور شد وچون به اوان شباب رسيد، او را تجار بحضرت غزنين آوردند سلطان غازى معز الدين محمد سام او را از آن تجار بخريد، اگر چه بهمه اوصاف حميده وآثار گزيده موصوف بود، اما بظاهر جمالى نداشت، وانگشت خنصر او شكستى داشت، بدان سبب او را ايبك [3] شل گفتندى، وسلطان معز الدين در آن وقت گاه گاه، بطرف وعيش [موصوف] مشغول بودى، شبى بزم [و] نشاط فرمود، ودر ان جشن هر يك را از (ان) بندگان حضرت انعامى فرمود، از نقود زر وسيم ساخته وناساخته، هر چه از ان انعام به قطب الدين رسيد از مجلس بيرون آمد، تمامت آن مال بتركان وپرده داران وفراش وديگر كار داران بخشيد، چنانچه از قليل وكثير با او باقى هيچ نماند، وديگر روز اين معنى بسمع اعلى رسانيدند، او را بنظر عنايت وقربت خود مخصوص گردانيد وبر اشغال خطير، پيش تخت (و) بارگاه او را نصب فرمود، وسرخيل وكاردار بزرگ شد، وهر روز مرتبه او برتر ميگشت [4] ، ودر ظل حمايت سلطانى تضاعف مى پذيرفت تا امير آخر [5] شد، ودر آن شغل چون سلطانان غور وغزنين (و) باميان بطرف خراسان رفتند، جلادت بسيار نمود بدفع قتال سلطان شاه واو بر سر (اصحاب) پايگاه علفچى بود بطلب علف برفت، ناگاه سوار سلطان بر ايشان زد [6] ، ميان ايشان قتال قايم شد، قطب الدين (جلادت بسيار نمود، اما چون
[1] مط وپ: از رشك، درباره بهاء الدين اوشى فرغانى به لباب الالباب (ص 161) ومجمع الفصحاء (1: 442) رجوع شود.
[2] مط: را در اول حال.
[3] اصل: ايبك شد. راورتى وديگر مورخان مقلد وى ازين جمله نتيجه گرفته اند كه معنى ايبك در تركى شل باشد، ولى معنى متن واضح است، وايبك معنى شل را ندارد ونام اصيل تركيست.
[4] مط: او بر تزايد ميگشت
[5] مط: آخور
[6] در يك نسخه راورتى: سلطانشاه بريشان پيوست وجنگ آغاز نهاد.