قراضه از من غايب شد، از سبب صغر سن، از خوف آن حال، گريه بر من افتاد در ميان آن تضرع (و زارى) درويشى بمن رسيد، ودست من بگرفت وبجهت من [1] انگور بخريد وبمن داد، ومرا عهد داد: كه چون بدولت وملك رسى، زنهار فقراء واهل خير را بتعظيم نگرى! وحق ايشان نگاهدارى، من با او عهد كردم، وهر دولت وسلطنت كه يافتم، از نظر آن درويش يافتم، رحمهم الله.
غالب ظن آنست: كه هرگز پادشاهى بحسن اعتقاد وآب ديده، وتعظيم علما ومشايخ، مثل او از مادر خلقت، در قماط سلطنت نيامد، از ان خاندان امانت وتصدر بازرگانى خريد، كه او را حاجى بخارى گفتندى، پس از ان بازرگانى ديگر كه او را جمال الدين چست قبا گفتندى، او را خريد وبحضرت غزنين آورد، ودر آن مدت، تركى از وى بجمال واوصاف حميده واخلاق مرضيه وآثار رشد وفر بزرگى، بدان حضرت نياورده بودند، ذكر او بخدمت سلطان معز الدين محمد سام طاب ثراه عرضه داشتند، فرمان شد (تا) او را قيمت كنند [2] ، واو با تركى ديگر در يك سلك بود ايبك نام، هر دو را هزار دينار زر ركنى قيمت معين شد جمال الدين چست قبا، در فروختن او بدين مقدار (بها) مضايقت نمود، سلطان فرمان داد: كه هيچ آفريده او را در بيع نيارد وموقوف باشد.
جمال الدين چست قبا، بعد آنكه يك سال در غزنين مقام نمود، عزيمت بخارا كرد، سلطان را به بخارا برد، وكرت ديگر او را بغزنين باز آورد، بعد از آنكه سه سال به بخارا بود، چون فرمان نبود، كه كسى او را بخرد، يك سال در غزنين بماند، تا سلطان قطب الدين از غزو نهرواله وفتح گجرات با ملك نصير الدين [3] حسين بغزنين رفت وحديث او بشنيد. از حضرت سلطان معز الدين اجازت طلبيد بخريدن او، سلطان فرمود: كه چون فرمان نفاذ يافته است كه او را در غزنين نخرند، او را بدهلى بايد برد وآنجا بخريد. نظام الدين محمد را سلطان قطب الدين بجهت اتمام مصالح خود در غزنين بگذاشت وفرمان داد:
[1] اصل: مرا.
[2] مط: كردند
[3] اصل: نصر الدين.