سلطان وشاهزادگان را كه دربند بودند بيرون آوردند، چون ملك بلبن را معلوم شد، با ايشان موافقت نمود، وعلاء الدين را به تخت نشاند، وولايت ناگور ويك زنجير پيل بملك بلبن فرمود، او بدان طرف رفت، بعد از مدتى چون لشكر كفار چين بپاى حصار اچه آمد (و سلطان) علاء الدين بدفع ايشان با لشكر اسلام [1] از حضرت بر سمت آب بياه روان شد، ملك بلبن از ناگور (با لشكر) بيامد، چون آن مهم به كفايت رسيد، ولشكر كفار، بهزيمت از پاى اچه برخاستند ملك بلبن بطرف ناگور رفت وملتان حواله او شد.
چون سلطان السلاطين ناصر الدنيا والدين به تخت سلطنت بنشست، كه جاويد باد، بعد از ان چند كرت (كه) ملك بلبن آمده بود، وولايت اچه وملتان التماس نمود [بعز اجابت مقرون گشت] بران قرار كه ولايت سوالك وناگور به بندگان ديگر، كه ملوك درگاهند، باز گذارد، تا از حضرت نامزد يكى شود از ملوك (درگاه) چون اچه [را] در ضبط آورد، ناگور را محافظت كرد ودست باز نداشت، سلطان اعظم خلد الله ملكه وسلطانه، با ملوك اسلام عز (الله) نصرهم، خصوصا الغ خان [2] معظم نصر (الله) دولته، از حضرت عزيمت سمت ناگور مصمم فرمود، چون بدان طرف وصول بود [3] بعد از مكاوحت ومضايقت بسيار، بطريق خدمت پيش آمد، ناگور تسليم كرد، بطرف اچه رفت چون از حضرت اعلى ولايت ملتان واچه حواله ملك بلبن شد، ملك حسن قرلغ، از طرف بنيان [4] لشكر بدر ملتان آورد تا ضبط كند، ملك بلبن از اچه بدفع او بيامد، چون هر دو لشكر با هم مقابله شدند، جماعتى مبارزان ومردان كار كه در خيل [5] ملك بلبن بودند، بقدر پنجاه سوار گزيده (و) گره بسته، بر ملك حسن قرلغ حمله كردند، وبر قلب او زدند، وملك حسن قرلغ شهيد شد وبيشتر از ان مردان مبارز كه جلادت نمودند [6] در ان حمله بيفتادند وملك بلبن به قلعه ملتان درون رفت، ولشكر قرلغ فوت ملك خود را مخفى داشتند، وبر قرار بر در شهر ملتان لشكرگاه كردند، ورسل [7] در ميان
[1] مط: با لشكر اسلام بدفع ايشان.
[2] اصل: الوخان
[3] مط: نمود
[4] مط: بنبان، راورتى:
بنيان (رك: 43)
[5] مط: خدمت، ولى خيل به ياى مجهول بمعنى قبيله وجماعت از كلمات افغانى است
[6] مط: نموده بودند
[7] اصل: رشد