سلطان محمد [1] خوارزم شاه (و) سلطان بر دره تميشه [2] كه راه مازندران است لشكر گاه داشت، كه ناگاه لشكر مغل به وى رسيد، سلطان آتسز [3] حاجب را در زير چتر [داشت] در قلب لشكر بگذاشت، واو را فرمان داد: كه لشكر را بطرف دامغان وعراق برد، وخود بكوههاء مازندران برفت [4] وبدريا نشست، چنانچه پيش ازين بتقرير پيوسته است [آن] لشكر مغل دو فوج شد [ند] يك فوج (كه) بيشتر (بود) در عقب لشكر خوارزم شاه بطرف عراق براند، وفوج ديگر اندكتر بدره تميشه [4] مازندران فرو رفت، واز هر دو فوج بيشتر خبرى كه آن تحقيق را شايد بخراسان نرسيد، بعضى گفتند: چون خوارزم شاه را نيافتند، در مازندران وعراق، بر لشكر پسر سلطان كه او را ركن الدين غورى شانستى [5] گويند زدند، واو را ولشكر عراق را شهيد كردند، واز راه آذربايگان بطرف قفجاق [6] بيرون رفت.
[1] اصل: محمود
[2] مط ومب: وسلطان كه بر در تمشه كه راه، راورتى، دره تميشيه، كه در نسخ وى تمشه، تميشه هم بود، ولى از همه اينها صورت اصل اصح است چه تميشه بقول حدود العالم اندر ناحيت ديلمان شهركيست خرد وگرد وى باره ونعمت بسيار واندر ميان كوه ودريا نهاده است وحصارى دارد استوار (ص 85)
[3] برخى از نسخ مط: التسر، التزر
[4] مط ومب: در رفت
[5] كذا در اصل وراورتى، مط: غورى لشاسى، كه در يك نسخه خطى مط: سياشتى هم بود، مب غورى سياشتى چون نسخ راورتى واصل مطابق بود، غورى شانستى نوشته شد، ولى سلطان ركن الدين ملقب به (غورسانجى) از پسران خوارزم شاه بود (جهان گشاى جوينى ج 2 ص 130) وبعد از فرار خوارزم شاه بكرمان رفت ودر آنجا قوائى را فراهم آورده بعراق برگشت وباصفهان آمد، واز آنجا به رى شتافت ومدتى با اسماعيليه در زد وخورد بود، تا اخيرا به يكى از قلاع فيروز كوه پناه جست، بعد از آنكه مغل بر ان قلعه دست يافتند، او را كشتند (تاريخ ايران عباس اقبال- ج 1 ص 113) ذكر اين شخص بهمين نام غورى شانستى در طبقه (16) سلاطين خوارزم شاهى تحت عدد (12) آمد، وغورى شانستى را مؤلف ما به (غورى شكن) ترجمه كرده، چون در طبقات ناصرى در چند مورد وقرار ضبط نسخ زياد خطى اين صورت منقول افتاده بنابران ضبط جهان كشا كه مؤخرتر ازين كتاب است، مورد اشتباه ودقت است
[6] مط ومب: قبچاق، راورتى ق: فچاق.