بطرف قهنستان، براى اصلاح راه كاروان ها وامن بلاد، چون بشهر قاين وصول شد [1] آنجا امامى ديده شد، از جمله اكابر خراسان، كه او را قاضى وحيد الدين فوشنجى [2] گفتندى رحمه الله، آن امام تقرير كرد: كه من در حادثه شهر هرات بود [ه ا] م وهر روز بر موافقت غازيان سلاح مى پوشيدمى، وبر سر باره رفتمى، وكسوت سوارى [3] نگاه داشتمى، روزى در ميان جنگ وغوغا، بر سرباره شهر هرات بودم، با سلاح تمام، از خود وجوشن وغير آن، ناگاه پاى من از سر باره خطا كرد، وبجانب خندق در افتادم [و] چنانكه سنگى يا كوهى بروى خاكريز مى غلطيدم، وبقدر پنجاه هزار مغل مرتد، دست به تير وسنگ برميداشتند، تا غلطان [در] ميان لشكر كفار افتادم، بدست جمعى كه بجنگ در پاى فصيل وروى خاكريز بميان [4] خندق آمده بود گرفتار شدم، وآن [5] حادثه [مرا] بر موضعى بود، كه تولى پسر چنگيزخان در مقابل آن خيمه نصب كرده بود بر كنار [ه] خندق، ولشكر مغل در نظر او (جنگ مى كردند، چون از باره بقدر بيست گز، بر روى) خاكريز تا قعر خندق (كه) چهل گز ديگر (بود) غلطان فرود آمدم، حق تعالى بعصمت خود مرا نگاه داشت، كه هيچ زخمى بر من [6] نه رسيد، وهيچ عضو [ى] از اعضاى من خسته وشكسته نشد، چون بزمين رسيدم [7] جمعى را به تعجيل بدوانيد، كه آن شخص را زنده بياريد، و [او را] (به) هيچ وجه زحمت مدهيد، بحكم (آن) فرمان، چون مرا به نزديك تولى بردند، در من نظر كرد، وفرمود: كه بنگريد تا هيچ زخمى باو رسيده، مغلى آمده مرا تفحص نمود، وبه تولى خان گفت، اين را آسيبى نرسيده، از اينكه مرا زخمى نبود [8] فرمود كه تو چه كسى، از جنس آدمى با پرى با فرشته يا تعويذى دارى از اسماء الغ تنگرى [9] بصدق باز گوى! تا حال چيست؟ من روى بزمين نهادم وگفتم: من آدمى بيچاره ام، از جنس دانشمندان ودعا گويان، اما يك چيز با من بود.
[1] مط ومب: وصول بوده
[2] مط ومب: پوشنجى
[3] اصل: سوادى
[4] مط ومب: وميان
[5] مط ومب: اين
[6] مط ومب: زخم بمن
[7] اصل: برسيديم
[8] مط ومب: بنگريد- تا هيچ زخمى دارد. وچون نبود فرمود
[9] مط ومب: يا تعويذى از اسماء الغ تنگرى دارى؟ الغ در تركى بمعنى بزرگ وتنگرى بمعنى خداست يعنى خداى بزرگ.