وحصار لمبسر [1] را كه دار الملك ملحد (ى) بزرگ بود، واو را آن جماعت مولانا گفتندى عليهم لعاين الله [2] تترى [3] بمبالغ مال (هاى) خطير از ديلمان [عراق] خريده بود- وكنيزك حامله را از ان خود، آنجا آورده، وخلق را چنان نمود كه آن حمل از مستنصر مصرى دارد، او را از پيش خصمان گريزان بدان موضع آورده ام، كه امام الزمان ومهدى (اوان) از نسب [4] اين حمل خواهد بود، با كلمات لا طايلى [5] كه [هيچ] عاقل مثل آن [نگويد و] درو هم وخاطر خود گذر ندهد، [لعنه الله] چون آن قلاع بخريد، وحصار لمبسر [6] را عمارت كرد، ومال بى حساب در [7] عمارت وذخيره آن قلعه خرج كرد (و) آن حصار بر كوهى است، كه در حوالى شهر قزوين است، وساكنان شهر قزوين همه بر قاعده سنت وجماعت، وپاك مذهب، صافى اعتقادند، وبسبب ضلالت باطنيان [8] وملاحده مدام ايشان را با هم مقاتله ومكاوحت در ميان مى بود ثقات چنين روايت كرده اند: كه جمله خلق وساكنان شهر قزوين را سلاح تمام مرتب وآلات حرب مهيا باشد، تا حدى كه اهل بازار هر يك را سلاح دستى تمام در دوكان حاضر بودى، وهر روز ميان قزوينيان وميان ملاحده الموت جنگ [9] مى بودى، تا درين عهد كه خروج چنگيزخان بود [ه] واستيلاء مغل بر عراق وجبال، وقاضى شمس الدين قزوينى كه امام صديق وعالم با تحقيق بود، وچند كرت از قزوين بجانب خطا سفر گزيده بود، ورنج مفارقت اوطان تحمل كرده، تا در وقت پادشاهى منكوخان، كرت ديگر [به] نزديك او رفته [10] وبطريقى
[1] اصل: لمبيز مط ومب: بسر، كه در نسخ مط نسر هم بوده، راورتى: لنبه سر، كه در نسخ وى البر، لنبر ليتر، لسنرهم بوده، وى گويد: كه لنبه سر در گردكوه مازندران بود، ولى نام اين قلعه در جهانگشاى جوينى مكررا لم سريا لمبسر آمده است، وبعضى مورخين ديگر هم (لنبه سر) نوشته اند بقول حمد الله مستوفى رود بار ولايتى بود در شش فرسنگى شمالى قزوين وبهترين قلاع آن الموت وميمون دز ولنبسر بوده (نزهت القلوب 66)
[2] مط ومب:
لعنة الله عليهم
[3] كذا در مط ومب، اصل: نثرى، اما تترى در تازى بمعنى متتابع است (المنجد) تترى به فتحه اول يك يك وپس يك ديگر (آنندراج 1 ر 638)
[4] اصل: نسيت
[5] اصل: تا كلمات را طاملى؟
[6] راورتى: لنيه سر،
[7] اصل: از عمارت
[8] مط ومب:
بسبب ضلال باطنان وملاحده
[9] مط ومب: جنگى.
[10] مط ومب: رفت