[عاصى شد] [1] وقراجه ساقى كه بنده: سنجر بود، با او دران عصيان يارگشت سلطان سنجر از مرو لشكر كشيد، بر عزيمت آنچه بمعارضه آن طايفه را دريابد چون بر بالاء عقبه ساوه رسيد، ولشكرگاه عاصيان عراق بر آن طرف در پايان عقبه بود، سلطان سنجر باندك سوار آنجا برآمد، چون نظرش بر لشكر مخالفان افتاد. عنان باز كشيده طايفه ملوك را كه باو رسيده بودند طلب فرمود وگفت: ما بسر آن قوم رسيديم، وبا ما سوار اندك است ومخالفان بسيار وصواب چه باشد؟ بعضى از ملوك گفتند: راى اعلى در آنچه فرمان دهد صوابتر، اما اگر توقف فرمايد، تا حشم تمام برسد آنگاه بريشان زند بهتر آيد، وبعضى از ملوك گفتند: كه اين طايفه بندگان پادشاه اند، مرحمت بايد فرمود، وايشان را از وصول رايات اعلى اعلام داد، تا همه بخدمت آيند، ودر ظل حمايت وعفو پادشاهانه بسلامت بمانند.
فى الجمله هر يك از ملوك وارباب دولت عرضه داشتى كردند، چنانچه ايشان را در خاطر آمد. سلطان سنجر رحمه الله، روى بطرف ميرچاوش كرد كه سهم الحشم بود، وفرمود: كه چاوش چه بايد كرد؟ وچاوش از اسپ پياده شد وروى بر زمين نهاد، واين نظم گفت، نظم:
خسروا كارزار بايد كرد ... بر عدو كار، زار بايد كرد
شره شيران مرغزارى را ... همه در مرغزار بايد كرد
ژنده پيلان كار زارى را ... جمله در كارزار بايد كرد
روز جنگست جنگ بايد كرد ... وقت كار است كار بايد كرد
ملك را چون قرار خواهى داد ... تيغ را بى قرار بايد كرد!
سلطان فرمود: چنين بايد كرد، كه چاوش ميگويد، وهمان ساعت به آن قدر سوار كه رسيده بود فرو راند، وقراجه ساقى ومسعود عراق اسير گشتند ولشكر آن طايفه منهزم گشت، وممالك عراق وآذربيجان بتجديد در ضبط آمد، وسنجر بخراسان باز آمد، واعم احوال او عليه الرحمه آن بود:
كه تابستان به بخارا بودى، وزمستان بمرو شاهجان. سالى چنان اتفاق افتاد:
[1] كلمات بين قوسين در (پ) نيست، وكلمات بين قلابين [] در اصل نيست، از (پ) گرفتم.