مقعد (تهيگاه) ، سستى.
«العِرْقُ الوَرِبُ» : رگ فاسد.
=الوَرْبَة-
مقعد، تهيگاه.
=وَرِثَ-
-وِرْثًا و وَرْثًا و إرْثًا و إرْثَةً ورِثَةً و تُرَاثًا فلانًا:
دارائى فلانى پس از مرگش بوى رسيد.
=وَرَّثَ-
تَوْرِيثًا [ورث] الرجُلَ مالًا: او را وارث خود قرار داد،- الرَّجُلُ فلانًا: وى را از ورثه خود قرار داد.
=الوِرْثَ-
مص، مرادف (الإِرْث) است.
=وَرِخَ-
يَوْرَخُ وَرَخًا العجينُ: آب خمير زياد شد و نرم گرديد.
=وَرَّخَ-
تَوْرِيخًا [ورخ] الكتابَ: واژه ايست در (أَرَّخَهُ) .
=وَرَدَ-
-وُرُودًا الماءَ: به آب وارد شد، به آب زد،- الْمَاءَ و غيرَهُ: به سوى آب رفت، به آب نزديك شد و دسترسى پيدا كرد،- الرّجُلُ:
حاضر شد،- تِ الحُمَّى: تب بصورت منطقع بسراغ او آمد، تِ الشّجرةُ: درخت گل كرد.
=وَرُدَ-
يَوْرُدُ وُرُودَةً الفرسُ: اسب سرخ گون به رنگ زرد بود.
=وُرِدَ-
الرجُلُ: آن مرد تب كرد،- عليهِ بِفُلان:
او را نزد فلانى آوردند.
=وَرَّدَ-
تَوْرِيدًا [ورد] الشجرُ: درخت گل كرد،،- تِ الْمرأةَ: زن به چهره خود سرخاب ماليد،- الثّوبَ: جامه را به رنگ گل در آورد.
=الوَرْد-
ج وُرُود (ن) : گل سرخ، گل رُز كه داراى انواع بوى خوش و عطر مى باشد، شكوفه درخت،- ج وُرْد و وِرَاد و أَوْرَاد (ن) :
زعفران،- (ح) : شير، دلاور،- مِنَ الخيل:
است سرخ رنگ متمايل به زردى؛ «وَرْدُ ذَفْراءَ» : (ن) : گونه اى گل.
=الوِرْد-
تشنگى، آبى كه وارد مى شود و جريان پيدا مى كند، ارتش، گروهى از پرندگان،- ج أوْرَاد: تب، نظارت بر آب و جز آن، يك جزو از قرآن كه هر شب آنرا بخوانند.
=الوُرْدَة-
رنگ اسبان گلى رنگ مانند (الغُبْسَة و الشُّقْرَة) .
=الوَرْدَة-
يك دانه گل، يك بوته گل، يك شكوفه.
=الوَرْدِيّ-
آنچه كه به رنگ گلى باشد.
=الوَرْدِيَّات-
رسته اى از درختان و گياهان است مانند گل و سيب و زرد آلو و سنجد و به.
=الوِرْدِيَان-
پاسدار و نگهبان.- اين كلمه ايتاليائى است-.
=الوَرْدِيَّة-
مؤنث (الوَرْدِيّ) است،- (ن) : نام بوته گلى از رسته (الوَرْديّات) است،- و در نزد مسيحيان كاتوليك نوعى عبادت است بپاس حضرت مريم كه در روز يكشنبه اول هر ماه انجام مى پذيرد.
=وَرَسَ-
-وُرُوسًا النبتُ: گياه سبز شد.
=وَرِسَ-
يَوْرَسُ وَرَسًا الصخُر: بر روى تخته سنگ خزه بر آمد و سبز رنگ شد.
=وَرَّسَ-
تَوْرِيسًا [ورس] الثوبَ: جامه را با ماده (وَرْس) به رنگ زرد در آورد.
=الوَرْس-
(ن) گياهى است بشكل كنجد زرد رنگ كه با آن رنگ زرد كنند و از آن زعفران پديد مىيد.
=الوَرِس-
من الثياب: جامه سرخ رنگ.
=الوَرْسِيّ-
آنچه كه با وَرْس رنگ آميزى شده باشد.
=وَرَشَ-
-وَرْشًا و وُرُوشًا: آزمند شد و بدنبال كارهاى پست و ناپسنديده رفت،- شَيئًا من الطّعام: غذا را با حرص و آز خورد،- على الْقَوم: بر قوم در حاليكه غذا ميخوردند وارد شد و به او تعارف غذا نكردند،- هُ بِفُلان: او را عليه فلانى برانگيخت.
=وَرِشَ-
يَوْرَشُ وَرَشًا: سر زنده و با نشاط شد.
=وَرَّشَ-
تَوْرِيشًا [ورش] بين القوم: ميان قوم فتنه برانگيخت.
=الوَرْش-
مص، غذائى است كه از شير درست كنند.
=الوَرَش-
دردى كه در شكم پديد آيد.
=الوَرِش-
سر زنده و سبكبال، «ولدٌ وَرِش» :
در زبان متداول بر فرد پر تحرّك و با نشاط اطلاق مى شود.
=الوَرَشَانُ-
ج وِرْشَان و وَرَاشِين (ح) : گونه اى كبوتر زمينى به رنگ كدر كه بر روى دم آن سفيدى باشد، قمرى.
=الوَرَشَانَة-
(ح) : مؤنث (الوَرَشَان) است.
=الوَرْشَة-
گروهى از معلمين و كارگران كه با هم مشغول كار باشند.
=الوَرِشَة-
ج وَرِشَات: مؤنث (الوَرِش) است.
=وَرَّطَ-
تَوْرِيطًا [ورط] هُ: او را دچار ناراحتى كرد و به سختى انداخت،- ابلَهُ في ابلٍ أُخْرى: شتران خود را در شتران ديگرى گم كرد.
=الوَرْطَة-
ج وَرَطَات و وِرَاط: گل و لاى، زمين پر از گل و لاى كه گوسفندان در آن افتند و رهائى نيابند، زمين هموار كه راهى بدان نباشد، چاه، دره ناهموار، نابودى، هر امرى دشوار كه رهائى از آن سخت باشد.
=وَرَعَ-
يَرَعُ وَرَعًا و وَرْعًا و وَرُوعًا و وُرُوعًا: از گناه بدور و از معصيت روى گردان شد، ترسيد،- وَرْعَةً و وَرَاعَةُ و وُرْعَةً و وَرَاعًا و وُرُوعًا و وُرْعًا وُرُعًا: ضعيف و ناتوان شد.
=وَرِعَ-
يَرعُ و يَوْرَعُ وَرَعًا و وَرْعًا و وُرُوعًا و وُرُوعًا: از گناه فاصله گرفت و از شبهات و معاصى روى گردان شد،- يَرِعُ وَرَاعَةً عَنْ كذا: از آن كار دست برداشت.
=وَرُعَ-
يَوْرُعُ وَرَعًا و وَرْعًا و وَرُوعًا و وُرُوعًا: از گناه دورى جست و از شبهات و معاصى روى گردان شد،- وَرْعَةً و وَرَاعَةً و وُرْعَةً و وَرَاعًا و وُرُوعًا و وُرُعًا و وُرُعًا: ضعيف و ناتوان شد، ترسو و كوچك شد،- وَرَاعَةً و وُرْعًا و وُرُوعًا:
دارائى او چيزهائى خُرد و ريز شد.
=وَرَّعَ-
تَوْرِيعًا [ورع] فلانًا عن كذا: فلانى را از چيزى باز داشت،- بَيْنَهما: در ميان آن دو فاصله انداخت،- الإبلَ عَن الْمَاء: شتر را از آب برگردانيد،- الفرسَ: اسب را با لگام نگهداشت.
=الوَرَعَ-
مص، اجتناب از گناه و معصيت،- ج أورَاع: پرهيزگارى؛- «رجُلٌ وَرَعٌ» :
ترسو و ناتوان و نيازمند.
=الوَرِع-
پاكدامن و پرهيزگار.
=الوَرِيع-
نگهدارنده نفس و پرهيزگار.