فهرس الكتاب

الصفحة 1000 من 1009

مقعد (تهيگاه) ، سستى.

=الوَرِب-

«العِرْقُ الوَرِبُ» : رگ فاسد.

=الوَرْبَة-

مقعد، تهيگاه.

=وَرِثَ-

-وِرْثًا و وَرْثًا و إرْثًا و إرْثَةً ورِثَةً و تُرَاثًا فلانًا:

دارائى فلانى پس از مرگش بوى رسيد.

=وَرَّثَ-

تَوْرِيثًا [ورث] الرجُلَ مالًا: او را وارث خود قرار داد،- الرَّجُلُ فلانًا: وى را از ورثه خود قرار داد.

=الوِرْثَ-

مص، مرادف (الإِرْث) است.

=وَرِخَ-

يَوْرَخُ وَرَخًا العجينُ: آب خمير زياد شد و نرم گرديد.

=وَرَّخَ-

تَوْرِيخًا [ورخ] الكتابَ: واژه ايست در (أَرَّخَهُ) .

=وَرَدَ-

-وُرُودًا الماءَ: به آب وارد شد، به آب زد،- الْمَاءَ و غيرَهُ: به سوى آب رفت، به آب نزديك شد و دسترسى پيدا كرد،- الرّجُلُ:

حاضر شد،- تِ الحُمَّى: تب بصورت منطقع بسراغ او آمد، تِ الشّجرةُ: درخت گل كرد.

=وَرُدَ-

يَوْرُدُ وُرُودَةً الفرسُ: اسب سرخ گون به رنگ زرد بود.

=وُرِدَ-

الرجُلُ: آن مرد تب كرد،- عليهِ بِفُلان:

او را نزد فلانى آوردند.

=وَرَّدَ-

تَوْرِيدًا [ورد] الشجرُ: درخت گل كرد،،- تِ الْمرأةَ: زن به چهره خود سرخاب ماليد،- الثّوبَ: جامه را به رنگ گل در آورد.

=الوَرْد-

ج وُرُود (ن) : گل سرخ، گل رُز كه داراى انواع بوى خوش و عطر مى باشد، شكوفه درخت،- ج وُرْد و وِرَاد و أَوْرَاد (ن) :

زعفران،- (ح) : شير، دلاور،- مِنَ الخيل:

است سرخ رنگ متمايل به زردى؛ «وَرْدُ ذَفْراءَ» : (ن) : گونه اى گل.

=الوِرْد-

تشنگى، آبى كه وارد مى شود و جريان پيدا مى كند، ارتش، گروهى از پرندگان،- ج أوْرَاد: تب، نظارت بر آب و جز آن، يك جزو از قرآن كه هر شب آنرا بخوانند.

=الوُرْدَة-

رنگ اسبان گلى رنگ مانند (الغُبْسَة و الشُّقْرَة) .

=الوَرْدَة-

يك دانه گل، يك بوته گل، يك شكوفه.

=الوَرْدِيّ-

آنچه كه به رنگ گلى باشد.

=الوَرْدِيَّات-

رسته اى از درختان و گياهان است مانند گل و سيب و زرد آلو و سنجد و به.

=الوِرْدِيَان-

پاسدار و نگهبان.- اين كلمه ايتاليائى است-.

=الوَرْدِيَّة-

مؤنث (الوَرْدِيّ) است،- (ن) : نام بوته گلى از رسته (الوَرْديّات) است،- و در نزد مسيحيان كاتوليك نوعى عبادت است بپاس حضرت مريم كه در روز يكشنبه اول هر ماه انجام مى پذيرد.

=وَرَسَ-

-وُرُوسًا النبتُ: گياه سبز شد.

=وَرِسَ-

يَوْرَسُ وَرَسًا الصخُر: بر روى تخته سنگ خزه بر آمد و سبز رنگ شد.

=وَرَّسَ-

تَوْرِيسًا [ورس] الثوبَ: جامه را با ماده (وَرْس) به رنگ زرد در آورد.

=الوَرْس-

(ن) گياهى است بشكل كنجد زرد رنگ كه با آن رنگ زرد كنند و از آن زعفران پديد مىيد.

=الوَرِس-

من الثياب: جامه سرخ رنگ.

=الوَرْسِيّ-

آنچه كه با وَرْس رنگ آميزى شده باشد.

=وَرَشَ-

-وَرْشًا و وُرُوشًا: آزمند شد و بدنبال كارهاى پست و ناپسنديده رفت،- شَيئًا من الطّعام: غذا را با حرص و آز خورد،- على الْقَوم: بر قوم در حاليكه غذا ميخوردند وارد شد و به او تعارف غذا نكردند،- هُ بِفُلان: او را عليه فلانى برانگيخت.

=وَرِشَ-

يَوْرَشُ وَرَشًا: سر زنده و با نشاط شد.

=وَرَّشَ-

تَوْرِيشًا [ورش] بين القوم: ميان قوم فتنه برانگيخت.

=الوَرْش-

مص، غذائى است كه از شير درست كنند.

=الوَرَش-

دردى كه در شكم پديد آيد.

=الوَرِش-

سر زنده و سبكبال، «ولدٌ وَرِش» :

در زبان متداول بر فرد پر تحرّك و با نشاط اطلاق مى شود.

=الوَرَشَانُ-

ج وِرْشَان و وَرَاشِين (ح) : گونه اى كبوتر زمينى به رنگ كدر كه بر روى دم آن سفيدى باشد، قمرى.

=الوَرَشَانَة-

(ح) : مؤنث (الوَرَشَان) است.

=الوَرْشَة-

گروهى از معلمين و كارگران كه با هم مشغول كار باشند.

=الوَرِشَة-

ج وَرِشَات: مؤنث (الوَرِش) است.

=وَرَّطَ-

تَوْرِيطًا [ورط] هُ: او را دچار ناراحتى كرد و به سختى انداخت،- ابلَهُ في ابلٍ أُخْرى: شتران خود را در شتران ديگرى گم كرد.

=الوَرْطَة-

ج وَرَطَات و وِرَاط: گل و لاى، زمين پر از گل و لاى كه گوسفندان در آن افتند و رهائى نيابند، زمين هموار كه راهى بدان نباشد، چاه، دره ناهموار، نابودى، هر امرى دشوار كه رهائى از آن سخت باشد.

=وَرَعَ-

يَرَعُ وَرَعًا و وَرْعًا و وَرُوعًا و وُرُوعًا: از گناه بدور و از معصيت روى گردان شد، ترسيد،- وَرْعَةً و وَرَاعَةُ و وُرْعَةً و وَرَاعًا و وُرُوعًا و وُرْعًا وُرُعًا: ضعيف و ناتوان شد.

=وَرِعَ-

يَرعُ و يَوْرَعُ وَرَعًا و وَرْعًا و وُرُوعًا و وُرُوعًا: از گناه فاصله گرفت و از شبهات و معاصى روى گردان شد،- يَرِعُ وَرَاعَةً عَنْ كذا: از آن كار دست برداشت.

=وَرُعَ-

يَوْرُعُ وَرَعًا و وَرْعًا و وَرُوعًا و وُرُوعًا: از گناه دورى جست و از شبهات و معاصى روى گردان شد،- وَرْعَةً و وَرَاعَةً و وُرْعَةً و وَرَاعًا و وُرُوعًا و وُرُعًا و وُرُعًا: ضعيف و ناتوان شد، ترسو و كوچك شد،- وَرَاعَةً و وُرْعًا و وُرُوعًا:

دارائى او چيزهائى خُرد و ريز شد.

=وَرَّعَ-

تَوْرِيعًا [ورع] فلانًا عن كذا: فلانى را از چيزى باز داشت،- بَيْنَهما: در ميان آن دو فاصله انداخت،- الإبلَ عَن الْمَاء: شتر را از آب برگردانيد،- الفرسَ: اسب را با لگام نگهداشت.

=الوَرَعَ-

مص، اجتناب از گناه و معصيت،- ج أورَاع: پرهيزگارى؛- «رجُلٌ وَرَعٌ» :

ترسو و ناتوان و نيازمند.

=الوَرِع-

پاكدامن و پرهيزگار.

=الوَرِيع-

نگهدارنده نفس و پرهيزگار.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت