اهْتِشَامًا [هشم] الناقةَ: ماده شتر را دوشيد.
=اهْتَصَرَ-
اهْتِصَارًا [هصر] : مطاوع (هَصَرَ) است،- الغُصْنَ: شاخه ى درخت را پيچانيد،- النَّخْلَةَ: خوشه هاى خرما را فرو آويخت و آنها را هموار كرد.
=اهْتَضَّ-
اهْتِضَاضًا [هضّ] الشي ءَ: آن چيز را شكست؛ «اهْتَضَّ نَفْسَهُ لِفُلان» : خود را فرمانبردار فلانى كرد يا بهر حال از او خوشنود و راضى شد.
=اهْتَضَمَ-
اهْتِضَامًا [هضم] هُ: به او ستم كرد و زور گفت و حق او را كم داد.
=اهْتَفَّ-
اهْتِفَافًا [هفّ] تْ أُذُنُه: گوش او صدا كرد،- السَّرَابُ: سراب درخشيد و برق زد.
=اهْتَلَعَ-
اهْتِلَاعًا [هلع] : زارى و زبونى و فروتنى كرد.
=اهْتَلَّ-
اهْتِلَالًا [هلّ] المطرُ: باران باريد،- الوَجْهُ وَ السَّحَابُ: چهره درخشيد و ابر درخشان شد،- الرَّجُلُ: آن مرد با لبخند دندانهاى خود را نمايان كرد.
=اهْتَلَبَ-
اهْتِلَابًا [هلب] السيفَ من غمدهِ:
شمشير را از غلاف بيرون كشيد.
=اهْتَلَكَ-
اهْتِلَاكًا [هلك] : خود را به نابودى و هلاك افكند.
=أَهْتَمَ-
إهْتَامًا [هتم] هُ: دندانهاى او را شكست.
=اهْتَمَّ-
اهْتِمَامًا [همّ] الرجُلُ: آن مرد اندوهگين شد،- لهُ بِأَمرهِ: به كار او توجه و اقدام كرد.
=اهْتَمَجَ-
اهْتِمَاجًا [همج] الرجُلُ: آن مرد ناتوان شد،- وَجْهُهُ: چهره ى او پژمرده شد.
=اهْتَمَرَ-
اهْتِمَارًا [همر] الفَرَسُ: اسب دويد،- الفَرَسُ الأَرْضَ: اسب سمهاى خود را با سختى بر زمين كوبيد.
=اهْتَمَشَ-
اهْتِمَاشًا [همش] القومُ: آن قوم با هم آميختند و آمدند و رفتند،- تِ الدَّابَّةُ اوِ الْجَرَادُ: ستور يا ملخ به نرمى راه رفت.
=اهْتَنَأَ-
اهْتِنَاءً [هنأ] مالَهُ: دارائى خود را اصلاح كرد.
=اهْتَوَى-
اهْتِوَاءً [هوي] اليهِ بشي ءٍ: با چيزى به سوى او اشاره كرد.
=اهْتَورَ-
اهْتِوَارًا [هور] الشي ءُ: آن چيز نابود شد.
=أَهْجَى-
إهْجَاءً [هجو] القولَ: آن سخن را هجا يافت.
=أَهْجَدَ-
إهْجَادًا [هجد] الرجُلُ: آن مرد خوابيد،- الرَّجُلُ فُلانًا: آن مرد فلانى را خوابانيد يا او را خوابيده يافت.
=أَهْجَرَ-
إهْجَارًا [هجر] هُ: آن را رها كرد،- الْقوْمُ: آن قوم در سختى گرما به راه افتادند،- في مَنْطِقِهِ: در سخن خود هذيان گفت،- بِفُلانٍ: فلانى را ريشخند كرد و به او ناسزا گفت.
=الأَهْجَف-
م هَجْفَاء، ج هُجْف [هجف] : لاغر و كمر باريك.
=أَهْجَمَ-
إهْجَامًا [هجم] هُ عليهم: او را به حمله بر آنها واداشت،- الإبلَ: شتران را استراحت داد،- اللّهُ المرضَ عنهُ: خداوند او را شفا داد و بيمارى وى را برطرف كرد،- ما في الضرْع: آنچه را از شير كه در پستان بود دوشيد.
=أَهْجَنَ-
إهْجَانًا [هجن] الرجُلُ: آن مرد داراى شتران سفيد و خوب شد،- الجارِيَةَ:
دختر نابالغ را شوهر داد.
=الأُهْجُوَّة-
ج أَهَاجِيُّ [هجو] : آنچه كه با آن ديگران را هجو كنند مانند شعر و قصيده.
=الأُهْجِيَّة-
ج أَهَاجِيُّ [هجو] : مترادف (الأُهْجُوَّة) است.
=الإهْجِيج-
[هجّ] : دره ى گود و فرو رفته.
=الأَهَدُّ-
[هدّ] : ترسو.
=أَهْدَى-
إهْدَاءً [هدي] العروسَ إلى بعلها:
عروس را به خانه ى شوهر فرستاد،- الهَدْيَ الى الْحَرَم: قربانى حج را به حرم كعبه فرستاد،- لِفُلَانٍ و إلى فلانٍ كَذا: براى تجليل از فلانى چيزى را به وى ارمغان كرد،- الشي ءَ: آن چيز را پخش كرد.
=الأَهْدَاب-
[هدب] : جمع (هُدْبٌ و هُدُبٌ) بمعناى مژگان؛ «تَمَسَّكَ بِاهْدَاب الشي ءِ» . به آن چيز آويخت.
=أَهْدَأَ-
إهْدَاءً [هدأ] هُ: او را آرام كرد،- الصَّبِيَّ: كودك را آرام كرد،- الكِبَرُ او الضَّرْبُ فلانًا: پيرى يا زدن فلانى را خميده كرد،- اللّهُ مَنكِبَهُ: خداوند شانه ى او را فروهشته كند،- الثّوبَ: جامه را كهنه كرد.
=الأَهْدَأ-
[هدأ] : آنكه خميده و دو شانه و كتفش به سينه مايل باشد؛ «هُوَ أهَدَأ مِمّا كَانَ» : او آرام تر از آنچه كه بود مى باشد.
=أَهْدَبَ-
إهْدَابًا [هدب] تِ الشجرةُ: شاخه هاى درخت بلند و سست شد.
=الأَهْدَب-
م هَدْبَاء، ج هُدْبٌ [هدب] : آنكه داراى مژگانى بلند و دراز باشد؛ «شَجَرٌ اهْدَبُ» : درختى كه شاخه هاى آن فروهشته باشد؛ «نَسْرٌ اهْدَب» : كركس درازبال و پُر پَر.
=أَهْدَرَ-
إهْدَارًا [هدر] دمَ فلانٍ: خون فلانى را مباح كرد.
=الأَهْدَر-
م هَدْرَاء، ج هُدْر [هدر] : آنكه شكمش باد كرده باشد.
=أَهْدَفَ-
إهْدَافًا [هدف] للخمسين: به سن پنجاه سالگى نزديك شد،- لهُ الشَّي ءُ: آن چيز بر او عرضه و به وى نزديك شد،- مِنْهُ: به او نزديك شد،- على التلَّ:
بر روى تپه رفت،- اليهِ: به او پناه برد.
=الأَهْدَل-
م هَدْلَاء ج هُدْل [هدل] : آنكه داراى لب آويخته باشد،- مِن السَّحَاب: ابر نزديك به زمين؛ «مِشْفَرٌ اهْدَلُ» : لبى فروهشته.
=أَهْدَنَ-
إهْدَانًا [هدن] الخيلَ: اسبان را لاغر كرد.
=اهْدَوْدَرَ-
اهْدِيدَارًا [هدر] المطُر: باران پيوسته فرو ريخت.
=أَهْذَى-
إهْذَاءً [هذي] اللحم: گوشت را بسيار پخت.
=أَهْذَبَ-
إهْذَابًا [هذب] : شتاب كرد،- تِ السّحابةُ ماءَها: ابر با شتاب باران ريخت.
=أَهْذَرَ-
إهْذَارًا [هذر] في منطقهِ و في كلامهِ: اين واژه مرادف (هَذَر) است بمعناى سخن