فهرس الكتاب

الصفحة 173 من 1009

=اهْتَشَمَ-

اهْتِشَامًا [هشم] الناقةَ: ماده شتر را دوشيد.

=اهْتَصَرَ-

اهْتِصَارًا [هصر] : مطاوع (هَصَرَ) است،- الغُصْنَ: شاخه ى درخت را پيچانيد،- النَّخْلَةَ: خوشه هاى خرما را فرو آويخت و آنها را هموار كرد.

=اهْتَضَّ-

اهْتِضَاضًا [هضّ] الشي ءَ: آن چيز را شكست؛ «اهْتَضَّ نَفْسَهُ لِفُلان» : خود را فرمانبردار فلانى كرد يا بهر حال از او خوشنود و راضى شد.

=اهْتَضَمَ-

اهْتِضَامًا [هضم] هُ: به او ستم كرد و زور گفت و حق او را كم داد.

=اهْتَفَّ-

اهْتِفَافًا [هفّ] تْ أُذُنُه: گوش او صدا كرد،- السَّرَابُ: سراب درخشيد و برق زد.

=اهْتَلَعَ-

اهْتِلَاعًا [هلع] : زارى و زبونى و فروتنى كرد.

=اهْتَلَّ-

اهْتِلَالًا [هلّ] المطرُ: باران باريد،- الوَجْهُ وَ السَّحَابُ: چهره درخشيد و ابر درخشان شد،- الرَّجُلُ: آن مرد با لبخند دندانهاى خود را نمايان كرد.

=اهْتَلَبَ-

اهْتِلَابًا [هلب] السيفَ من غمدهِ:

شمشير را از غلاف بيرون كشيد.

=اهْتَلَكَ-

اهْتِلَاكًا [هلك] : خود را به نابودى و هلاك افكند.

=أَهْتَمَ-

إهْتَامًا [هتم] هُ: دندانهاى او را شكست.

=اهْتَمَّ-

اهْتِمَامًا [همّ] الرجُلُ: آن مرد اندوهگين شد،- لهُ بِأَمرهِ: به كار او توجه و اقدام كرد.

=اهْتَمَجَ-

اهْتِمَاجًا [همج] الرجُلُ: آن مرد ناتوان شد،- وَجْهُهُ: چهره ى او پژمرده شد.

=اهْتَمَرَ-

اهْتِمَارًا [همر] الفَرَسُ: اسب دويد،- الفَرَسُ الأَرْضَ: اسب سمهاى خود را با سختى بر زمين كوبيد.

=اهْتَمَشَ-

اهْتِمَاشًا [همش] القومُ: آن قوم با هم آميختند و آمدند و رفتند،- تِ الدَّابَّةُ اوِ الْجَرَادُ: ستور يا ملخ به نرمى راه رفت.

=اهْتَنَأَ-

اهْتِنَاءً [هنأ] مالَهُ: دارائى خود را اصلاح كرد.

=اهْتَوَى-

اهْتِوَاءً [هوي] اليهِ بشي ءٍ: با چيزى به سوى او اشاره كرد.

=اهْتَورَ-

اهْتِوَارًا [هور] الشي ءُ: آن چيز نابود شد.

=أَهْجَى-

إهْجَاءً [هجو] القولَ: آن سخن را هجا يافت.

=أَهْجَدَ-

إهْجَادًا [هجد] الرجُلُ: آن مرد خوابيد،- الرَّجُلُ فُلانًا: آن مرد فلانى را خوابانيد يا او را خوابيده يافت.

=أَهْجَرَ-

إهْجَارًا [هجر] هُ: آن را رها كرد،- الْقوْمُ: آن قوم در سختى گرما به راه افتادند،- في مَنْطِقِهِ: در سخن خود هذيان گفت،- بِفُلانٍ: فلانى را ريشخند كرد و به او ناسزا گفت.

=الأَهْجَف-

م هَجْفَاء، ج هُجْف [هجف] : لاغر و كمر باريك.

=أَهْجَمَ-

إهْجَامًا [هجم] هُ عليهم: او را به حمله بر آنها واداشت،- الإبلَ: شتران را استراحت داد،- اللّهُ المرضَ عنهُ: خداوند او را شفا داد و بيمارى وى را برطرف كرد،- ما في الضرْع: آنچه را از شير كه در پستان بود دوشيد.

=أَهْجَنَ-

إهْجَانًا [هجن] الرجُلُ: آن مرد داراى شتران سفيد و خوب شد،- الجارِيَةَ:

دختر نابالغ را شوهر داد.

=الأُهْجُوَّة-

ج أَهَاجِيُّ [هجو] : آنچه كه با آن ديگران را هجو كنند مانند شعر و قصيده.

=الأُهْجِيَّة-

ج أَهَاجِيُّ [هجو] : مترادف (الأُهْجُوَّة) است.

=الإهْجِيج-

[هجّ] : دره ى گود و فرو رفته.

=الأَهَدُّ-

[هدّ] : ترسو.

=أَهْدَى-

إهْدَاءً [هدي] العروسَ إلى بعلها:

عروس را به خانه ى شوهر فرستاد،- الهَدْيَ الى الْحَرَم: قربانى حج را به حرم كعبه فرستاد،- لِفُلَانٍ و إلى فلانٍ كَذا: براى تجليل از فلانى چيزى را به وى ارمغان كرد،- الشي ءَ: آن چيز را پخش كرد.

=الأَهْدَاب-

[هدب] : جمع (هُدْبٌ و هُدُبٌ) بمعناى مژگان؛ «تَمَسَّكَ بِاهْدَاب الشي ءِ» . به آن چيز آويخت.

=أَهْدَأَ-

إهْدَاءً [هدأ] هُ: او را آرام كرد،- الصَّبِيَّ: كودك را آرام كرد،- الكِبَرُ او الضَّرْبُ فلانًا: پيرى يا زدن فلانى را خميده كرد،- اللّهُ مَنكِبَهُ: خداوند شانه ى او را فروهشته كند،- الثّوبَ: جامه را كهنه كرد.

=الأَهْدَأ-

[هدأ] : آنكه خميده و دو شانه و كتفش به سينه مايل باشد؛ «هُوَ أهَدَأ مِمّا كَانَ» : او آرام تر از آنچه كه بود مى باشد.

=أَهْدَبَ-

إهْدَابًا [هدب] تِ الشجرةُ: شاخه هاى درخت بلند و سست شد.

=الأَهْدَب-

م هَدْبَاء، ج هُدْبٌ [هدب] : آنكه داراى مژگانى بلند و دراز باشد؛ «شَجَرٌ اهْدَبُ» : درختى كه شاخه هاى آن فروهشته باشد؛ «نَسْرٌ اهْدَب» : كركس درازبال و پُر پَر.

=أَهْدَرَ-

إهْدَارًا [هدر] دمَ فلانٍ: خون فلانى را مباح كرد.

=الأَهْدَر-

م هَدْرَاء، ج هُدْر [هدر] : آنكه شكمش باد كرده باشد.

=أَهْدَفَ-

إهْدَافًا [هدف] للخمسين: به سن پنجاه سالگى نزديك شد،- لهُ الشَّي ءُ: آن چيز بر او عرضه و به وى نزديك شد،- مِنْهُ: به او نزديك شد،- على التلَّ:

بر روى تپه رفت،- اليهِ: به او پناه برد.

=الأَهْدَل-

م هَدْلَاء ج هُدْل [هدل] : آنكه داراى لب آويخته باشد،- مِن السَّحَاب: ابر نزديك به زمين؛ «مِشْفَرٌ اهْدَلُ» : لبى فروهشته.

=أَهْدَنَ-

إهْدَانًا [هدن] الخيلَ: اسبان را لاغر كرد.

=اهْدَوْدَرَ-

اهْدِيدَارًا [هدر] المطُر: باران پيوسته فرو ريخت.

=أَهْذَى-

إهْذَاءً [هذي] اللحم: گوشت را بسيار پخت.

=أَهْذَبَ-

إهْذَابًا [هذب] : شتاب كرد،- تِ السّحابةُ ماءَها: ابر با شتاب باران ريخت.

=أَهْذَرَ-

إهْذَارًا [هذر] في منطقهِ و في كلامهِ: اين واژه مرادف (هَذَر) است بمعناى سخن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت