فهرس الكتاب

الصفحة 192 من 1009

=البِدَّة-

ج بِدَد: سهم، قسمت، توان، نيازمندى.

=بَدَّدَ-

تَبْدِيدًا [بدد] هُ: آنرا پراكنده كرد، پريشان گردانيد.

=البَدَد-

نيرو، توان، نيازمندى.

=بَدَرَ-

-بُدُورًا الى الشي ء: شتابيد،- هُ الى الشّي ءِ: به سوى آن چيز بر او سبقت گرفت.

=البَدْر-

ج بُدُور: قرص كامل ماه؛ «لَيْلةُ البَدْر» : شب چهاردهم ماه قمرى، طَبَق.

=البَدَرَى-

مسابقه؛ «اسْتَبَقْنَا البَدَرَى» : در مسابقه برنده شديم.

=البَدْرَة-

ج بِدَر و بُدُور: پول بسيار، كيسه ى پر از پول؛ «فُلانٌ يهبُ البُدُور» : فلانى كيسه هاى پول مى بخشد.

=البَدْرِيّ-

باران پيش از زمستان؛ «جِئتُ بَدْرِي» : در پگاه آمدم.

=بَدَعَ-

-بَدْعًا الشي ءَ: آن چيز را اختراع كرد و ساخت، آن چيز را بنياد و تأسيس كرد.

=بَدَعَ-

-بَدْعًا و بَدَاعَةً: سرآمد و بى مانند شد.

=بَدَّعَ-

تَبْدِيعًا هُ: او را به بدعت گذاردن نسبت داد.

=البِدْع-

ج أَبْداع: چيز نو ساخته، نو ظهور، نوآور؛ «فُلانٌ بِدْعٌ في الأمْرِ» : فلانى مُبتكر آن كار است، شگفتى؛ «لَا بِدْعَ مِنْ ذَلِكَ» و «لَا بِدْع أَنَّ» : تعجبى از آن نيست.

=البِدْعَة-

ج بِدَع: بدعت، هر كار تازه كه قبلا نبوده، بدعت گذارى در دين.

=بَدَلَ-

-بَدْلًا الشي ءَ: آن چيز را تغيير داد، عوض آن چيز را گرفت.

=بَدَّلَ-

تَبْدِيلًا [بدل] الشي ءَ: آن چيز را تغيير داد،- الشَّيْ ءَ مِنهُ: آن چيز را با او تعويض كرد،- الشَّي ءَ شَيْئًا آخرَ: چيزى را با چيزى تبديل كرد؛ «بَدَّلَ اللّهُ الْخَوْفَ امْنًا» : خداوند ترس را به امن و آرامش تغيير داد،- فُلانًا:

بر فلانى لباس پوشانيد.

=البِدْل-

ج أَبْدَال: عوض، جانشين، بخشنده، بزرگوار.

=البَدَل-

ج أبْدَال: عوض؛ «بَدَلًا مِن» : بجاى او؛ «بَدَلُ الاشْتِراك» : آبونمان. جانشين، بخشنده، بزرگوار؛ «رَجُلٌ بَدَلٌ» : مردى بزرگوار.

=البَدْلَة-

پوشاك، رخت؛ «البَدْلَةُ الرَّسْمِيَّة» :

لباس رسمى، مجموعه اى از چيزهاى متناسب با هم كه بيشتر در پوشاك مى باشد.

=بَدَنَ-

-بَدَنًا و بُدُونًا: هيكل او بعلت بسيارى گوشت تنومند شد، چاق شد، فربه شد.

=بَدُنَ-

-بَدَانَةً و بَدَانًا: مترادف (بَدَنَ) است.

=البَدَن-

ج أَبْدَان: جسم انسان.

=بَدَهَ-

-بَدها الرجلَ: ناگهان بر آن مرد در آمد.

=البَدو-

[بدو] : باديه نشينان عرب.

=البَدَوَات-

[بدو] : آراء مختلف مردم.

=البَدَوَان-

[بدو] : ستم؛ «السُّلْطَانُ ذُو عَدَوَان و ذُو بَدَوان» : پادشاه بر مردم ستم و تجاوز مى كند.

=البَدْوَة-

[بدو] : كنار درّه.

=البُدُونَة-

مترادف (البَدَانَة) است.

=البَدْوِيّ-

م بَدْوِيَّة ج بَدَاوِيّ [بدو] : منسوب به (البَدْو) است، يكى از باديه نشينان.

=البَدَوِيّ-

م بَدَوِيَّة، ج بَدَاوِيّ: مترادف (البَدْوِيّ) است.

=البَدِيد-

[بدّ] : همتا و همسان؛ «هَذا بَدِيدُهُ» : اين همانند آن است.

=البَدِيع-

نوآور، نو پيدا، آفريدگار، از نامهاى خداوند متعال؛ «اللّهُ بَديعُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْض» : خداوند آفريدگار آسمانها و زمين است، علم بديع كه از علوم بلاغت و محسنات سخن عربى است.

=البَدِيل-

ج أَبْدَال و بُدَلَاء: عوض،- فِى فَنِّ السَّينَما: دُوبلُور يا آنكه فيلم سينمائى را از زبان اصلى دوبله و به زبان ديگرى گويد و بيان كند؛ «المِفْرَزة البَدِيلة» : لوازم يدكى، احتياطي.

=البَدِين-

تنومند، چاق و فربه.

=البَدِيه-

؛ «بَدِيهًا و عَلَى الْبَدِيهِ» : بى تأمل و بالبداهة و پياپي سخن گفتن.

=البَديهَة-

ج بَدَائِه: سرعت انديشيدن؛ «حاضِرُ البَدِيهَة» : زود فهم و حاضر جواب؛ «اجَابَ عَلَى الْبَدِيهَة» : بدون فكر كردن پاسخ داد، ناگهانى؛ «البَدَائِه» : به اين واژه در جاى خود رجوع شود.

=البَدِيهِيّ-

بدون انديشه ى قبلى، آنچه كه از نظر عقل ضرورى باشد، حضوري، حدسي، آنچه كه خود بخود آشكار باشد.

=البَدِيهِيَّات-

در نزد دانشمندان به معناى (الأَوَّلِيَّات) است.

=بَذَا-

-بَذْوًا [بذو] عليه: بر عليه او ناسزا گفت.

=البَذَاء-

[بذو] : سخن زشت و ناروا.

=البَذَاءَة-

[بذأ] : سخن مرد پست و نفهم.

=البَذَّاخ-

متكبّر، خود بزرگ بين.

=البَذَّال-

بسيار بخشنده.

=بَذَأَ-

-بَذَاءً و بَذَاءَةً: دشنام داد، نادان شد.

=بَذِئَ-

-بَذَاءً و بَذَاءَةً: مترادف (بَذَأَ) است.

=بَذُؤَ-

-بَذَاءً و بَذَاءَةً: مترادف (بَذَأَ) است.

=بَذَخَ-

-بَذْخًا: بلند شد، تكبّر كرد، مقام او بالا رفت.

=بَذِخَ-

-بَذَخًا: مترادف (بَذَخَ) است.

=بَذُخَ-

-بَذَاخَةً: مترادف (بَذَخَ) است.

=البَذَخ-

بزرگى و تكبّر، خرج كردن بسيار به حد افراط.

=بَذَرَ-

-بَذْرًا الحبّ (ز) : دانه را كاشت،- تِ الأرضُ: زمين گياه رويانيد،- الْمَالَ: مال را پخش و اسراف كرد،- الْعِلْمَ: دانش را پخش كرد و گسترد.

=بَذَّرَ-

تَبْذِيرًا المالَ: مترادف (بَدَّدَ) است.

=البَذْر-

ج بُذُور و بِذار (ز) : دانه ى قابل كشت، تخم گياه، نژاد؛ «انَّهُ بَذْرُ سُوءٍ» .

=بَذَرَ-

؛ «ذَهَبُوا شَذَرَ بَذَرَ» : به هر سو رفتند و پراكنده شدند.

=البَذِر-

مرد پُر گوى و بسيار سخن، آنكه در مال خود اسراف و آنرا تباه مى كند.

=بِذَرَ-

؛ «ذَهَبُوا شِذَر بِذَر» : آنها بطور پراكنده به هر سوى رفتند.

=البَذْرَة-

هسته ى ميوه، تخم گياه، دانه و بذر، ميكروب، سلول ميكربى.

=بَذْرَقَ-

بَذْرَقَةً المالَ: مال را تباه و در آن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت