فهرس الكتاب

الصفحة 136 من 1009

=الْتَصَقَ-

الْتِصَاقًا [لصق] بالشي ء: به آن چيز چسبيد و پيوست شد.

=الْتَطَّ-

الْتِطَاطًا [لطّ] : پنهان شد،- الشي ءَ:

آن چيز را پنهان كرد،- بِالْمِسْكِ: با مشك خود را عطر آگين كرد.

=الْتَطَعَ-

الْتِطَاعًا [لطع] : آنچه را كه در ظرف يا در حوض بود نوشيد،- الشّي ءَ: آن چيز را ليسيد.

=الْتَطَمَ-

الْتِطَامًا [لطم] القومُ: آن قوم بر يكديگر سيلى زدند،- تِ الأَمْوَاجُ: موجها بر يكديگر برخورد كردند.

=الْتَظَى-

الْتِظَاءً [لظي] تِ النارُ: آتش برافروخته شد،- فلانٌ: فلانى خشمناك و برانگيخته شد.

=الْتَعَجَ-

الْتِعَاجًا [لعج] : از اندوهى كه بر او وارد شد سرگردان و برانگيخته گرديد.

=الْتُعِقَ-

الْتِعَاقًا [لعق] لونُهُ: رنگ او دگرگون شد.

=الْتَعَنَ-

الْتِعَانًا [لعن] : خود را نفرين كرد،- القومُ: آن قوم يكديگر را نفرين كردند.

=الْتَغَمَ-

الْتِغَامًا [لغم] الذهبُ: طلا با جيوه آميخته شد.

=الْتَفَّ-

الْتِفَافًا [لفّ] في ثوبه: خود را در جامه اش پيچيد،- عليه القومُ: آن قوم بر او گرد آمدند،- الشي ءُ: آن چيز جمع و انبوه شد،- النّباتُ: گياهان در هم پيچيده شدند،- لهُ على حَنقٍ: در حاليكه سينه ى پر كينه داشت بر او پيچيد.

=الْتَفَتَ-

الْتِفَاتًا [لفت] اليهِ: به سوى او توجّه كرد،- بِوَجْهِهِ يمنَةً او يَسْرَةً: چهره خود را به راست و چپ گردانيد.

=الْتَفَعَ-

الْتِفَاعًا [لفع] الرجُلُ بالثوب و الشجرُ بالورقِ: آن مرد خود را در جامه پيچيد يا آن درخت در برگهايش پوشيده شد،- تِ الأرض: گياه و سبزه ى آن زمين روئيد و بلند شد.

=الْتُفِعَ-

[لفع] لونُهُ: رنگ چهره ى او دگرگون شد.

=الْتَفَمَ-

الْتِفَامًا [لفم] تِ المرءةُ: آن زن بر چهره ى خود بينى بند بست.

=الْتَقَى-

الْتِقَاءً [لقي] الشي ءَ: آن چيز را ديد،- القومُ: آن قوم با هم ديدار كردند،- بِفُلانٍ: با فلانى روبرو شد، برخورد كرد.

=الْتَقَطَ-

الْتِقَاطًا [لقط] الشي ءَ: آن چيز را ناخودآگاه پيدا كرد، آن چيز را از روى زمين برداشت، از اينجا و آنجا چيز را جمع آورى كرد،- اللقَاطَ: خوشه هاى درو نشده را از روى زمين جمع كرد،- صُورةً:

تصويرى شمسى گرفت،- اذاعةً او رسالةً لا سِلْكيَّة: بوسيله ى بى سيم پيام گرفت.

=الْتَقَمَ-

الْتِقَامًا [لقم] الطعامَ: غذا را بلعيد.

=الْتَكَّ-

الْتِكَاكًا [لكّ] العسكرُ: لشكريان بهم پيوستند و در هم آميختند،- في كَلامِهِ:

سخن را به خطا گفت،- في حُجَّتِهِ: در آوردن دليل و برهان درنگ كرد.

=الْتَكَم-

الْتِكَامًا [لكم] : مترادف (الْتَطَمَ) است.

=الْتَمَّ-

الْتِمَامًا [لمّ] فلانًا: از فلانى ديدار كرد،- بالقوم: نزد آن قوم آمد و بر آنها وارد شد؛ «التَمَّ الناسُ» : مردم اجتماع كردند اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الْتَمَحَ-

الْتِمَاحًا [لمح] هُ: او را با نگاهى كوتاه نگريست.

=الْتُمِحَ-

[لمح] بصرهُ: بينائى او از دست رفت.

=الْتَمَس-

الْتِمَاسًا [لمس] الشي ءَ من فلانٍ:

آن چيز را فلانى خواست.

=الْتَمَظَ-

الْتِمَاظًا [لمظ] بشفتيهِ: دو لب خود را بر روى هم نهاد و صدايى از آن شنيده شد،- الطّعامَ: غذا را خورد،- بِحَقِّهِ: حق او را برد،- الشي ءَ: آن چيز را با شتاب بدهان انداخت،- بالشي ءِ: بر آن چيز پيچيد.

=الْتَمَعَ-

الْتِمَاعًا [لمع] البرقُ و غيرُهُ: برق و جز آن درخشيد،- الشي ءَ: آن چيز را دزديد،- القومَ: آن قوم را با خود برد،- لونُهُ:

رنگ از چهره اش پريد و دگرگون شد.

=الْتُمِعَ-

[لمع] لونُهُ: مترادف (الْتَمَعَ) است.

=الْتَهَى-

الْتِهَاءً [لهو] الرجُلُ بالشي ء: آن مرد با آن چيز سرگرم شد،- عنهُ بِغَيرِه: از او روى گردان شد و به ديگرى روى آورد.

=الالْتِهَاب-

[لهب] : مص،- (طب) : سرخى و تورّم عضوى از بدن همراه با درد و تب، التهاب.

=الْتَهَبَ-

الْتِهَابًا [لهب] تِ النارُ: آتش شعله ور شد،- عليه: بر او خشم كرد و آتشى شد، «فلانٌ يَلْتَهِبُ جوعًا» : فلانى از گرسنگى مى سوزد و مى نالد.

=الْتَهَثَ-

الْتِهَاثًا [لهث] الكلبُ: بمعناى (لَهَثَ) است، سگ از تشنگى و گرما زبانش را بيرون آورد و تكان داد.

=الْتَهَفَ-

الْتِهَافًا [لهف] فلانٌ: از اندوهى كه بر فلانى وارد شده به سوز و گداز افتاد،- تِ النّارُ: آتش برافروخته شد.

=الْتَهَمَ-

الْتِهَامًا [لهم] الشي ءَ: آن چيز را يكباره بلعيد.

=الْتُهِمَ-

[لهم] لونُهُ: رنگ چهره او گرفته و دگرگون شد.

=الْتَوَى-

الْتِوَاءً [لوو] القِدْحُ أو الرملُ: تير قمار يا توده ريگ كج شد،- الشي ءُ: آن چيز پيچيده شد،- لَوِيَّةً: غذائى تهيه نمود و آنرا پنهان كرد،- عليهِ الأمرُ: آن امر بر او دشوار و سخت شد.

=الْتَوَى-

الْتِوَاءً [لوي] الحبلُ: ريسمان تابيده و تا شد،- الأَمْرُ: آن كار دشوار شد،- عن الأَمْرِ: از آن كار روى گردان شد.

=أَلَثَّ-

إلْثَاثًا [لثّ] : بمعناى (لَثَّ) است، اقامت گزيد.

=الأَلْثَغ-

م لَثْغَاء، ج لُثْغ [لثغ] : آنكه در زبانش شكستگى باشد.

=أَلَجَّ-

إِلْجَاجًا [لجّ] القَوْمُ: آن قوم بر عميق ترين جاى دريا سوار بر كشتى شدند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت