فهرس الكتاب

الصفحة 791 من 1009

علمي» كنگره علمى؛ «مؤتمر سِيَاسِى» :

كنفرانس سياسى.

=المُؤَثِّر-

[أثر] : تحريك كننده عاطفه و تأثير كننده در نفس، نافذ و نفوذ كننده.

=المَأْثُرَة-

ج مَآثِر [أثر] : بزرگى و كرم، كار نيكو.

=المَأْثَرَة-

ج مآثِر [أثر] : مرادف (المأثُرة) است.

=المُؤَثَّل-

[أثل] : داراى اصالت خانوادگى و بزرگوارى هميشگى.

=المُؤْجِر-

[أجر] : موجر (اجاره دهنده) .

=المُؤَجِّر-

[أجر] : موجر (اجاره دهنده مسكن) .

=المَأْثَم-

ج مآثِم [أثم] : گناه.

=المَأْثَمَة-

ج مَآثِم [أثم] : گناه.

=المَأْثُور-

[أثر] : مفع؛ «الحديث المَأْثُور» :

حديث روايت شده و منقول از زمانهاى دور؛ «السيف المأثور» : شمشير قديمى كه به ارث رسيده باشد.

=المَأْخَذ-

ج مَآخذ [أخذ] : روش، جا و زمان و روش گرفتن؛ «قريبُ المأخذ» : مأخذ آسان، كم بود يا عيبى كه به كسى يا به چيزى گرفته شود؛ «لَا مَأْخَذَ عَلَى ذلك» :

عيبى ندارد،- «الكَهْرَبَائيّ» : دستگاه اتصال برق، «المَآخِذ» : شكارگاه؛ «مآخذ اللُّؤْلؤ في الخليج» : محل شكار و بدست آوردن مرواريد در خليج، منابع درسى؛ «مَآخذ الكتابِ» : منابع و مصادر كتاب.

=المُؤْخِر-

ج مَآخِر [أخر] : گوشه چشم از طرف گيجگاه.

=المُؤَخَّر-

[أخر] : «مُؤَخَّرُ الشي ء» : پشت و عقب چيزى؛ «مُؤَخَّرُ السفينة» : عقب كشتى، «مُؤَخَّرًا» : بتازگى، اخيرًا.

=المُؤَخَّرَة-

[أخر] : «مُؤَخّرة الشي ء» : مرادف (مُؤخَّرُهُ) است.

=المَأْخُوذ-

[أخذ] بكذا: گرفتار غم آن، محو به آن؛ «مأخوذ من كذا» : از آن گرفته و اقتباس شده است.

=مَأَدَ-

-مَأْدًا [مأد] : در فراخ نعمت قرار گرفت،- النَّبَاتُ او الشجرُ: گياه تكان خورد و سيراب شد.

=المَأْد-

[مأد] : مص، چيز نرم و تازه و رسيده.

=المُؤَدَّى-

[أدي] : مرادف (المعنى) است.

=المُؤَدِّب-

[أدب] : معلم و مُربِّي.

=المُؤَدَّب-

[أدب] : با فرهنگ و تعليم يافته، مرادف (المهذَّب) است.

=المَأْدُبَة-

ج مَآدِب [أدب] : ميهمانى با دعوت قبلى و يا براى عروسى؛ «اقَامَ مَأدُبَةً على شَرَفِ فلان» : به افتخار فلان ميهمانى بر پا كرد.

=المَأْدَبَة-

ج مَآدِب [أدب] : مرادف (المأدُبَة) است.

=المَأْدُوم-

[أدم] : «خبزُ مَأْدُومٌ» : نان كه با آن كنجد يا خشخاش و مانند آن مخلوط نمايند.

=المِئْذنَة-

ج مَآذِن [أذن] : جايگاه أذان، گلدسته يا منار.

=المَأْذُون-

[أذن] : كسيكه گواهينامه تحصيلى در علوم عالى بدست آورد، و در نزد مسلمانان كسيكه اجازه عقد و ازدواج دارد،- لهُ: چيزى كه براى او مُجاز و مباح است.

=المَأْذُونِيَّة-

[أذن] : اجازه، پروانه علوم عالى.

=المُؤْذِي-

[أذي] : آزار دهنده (موذى) .

=المَأْرَب-

ج مَآرِب [أرب] : نيت، رغبت، نيازمندى.

=المَأْرَبَة-

ج مَآرِب [أرب] : مرادف (المَأْرَب) است.

=المُؤَرِّخ-

[أرخ] : تاريخنويس.

=المُؤَرْنَب-

[أرنب] : «نسيجٌ مُؤَرْنَبٌ» :

پارچه اى كه در بافت آن موى خرگوش بكار رفته باشد.

=المُؤَرْنَبَة-

[أرنب] من الأَراضي. زمينى كه در آن خرگوش بسيار باشد.

=المُؤَرْنِبَة-

[أرنب] من الأَراضي: مرادف (المُؤَرْنَبَة) است.

=المَأْرُوق-

[يرق] من الزَّرْع و الناس (طب) : مبتلا به بيمارى يرقان.

=المِئزاب-

ج مَآزيِب [وزب] : ناودان.

=المِئْزَر-

ج مَآزر [أزر] : شلوار و دامن و لنگ؛ «شَدَّ للأمرِ مِئْزَرَهُ» : آماده كار شد.

=المِئزَرَة-

ج مَآزِر [أزر] : مرادف (المِئْزر) است.

=المَأْزِق-

ج مَآزِق [أزق] : تنگنا، ميدان جنگ؛ «مَاْزِقٌ حَرِجٌ» تنگناى سخت.

=المَأْزِم-

ج مَآزِم [أزم] : تنگنا، جاى جنگ و گريز.

=المَأْسَاة-

ج مَآسٍ [أسي] : فاجعه و مصيبت و هر حادثه جانگداز، نمايش هنرى كه در آن حادثه بزرگى كه باعث ترس و وحشت و دلسوزى باشد ارائه دهد، نام ديگر آن (تراحيدى) است، تراژيدى.

=المَأْسَدَة-

ج مَآسِد [أسد] : جائيكه در آن شيران بسيار باشند، جاى پرورش شيران.

=المُؤَسَّسة-

[أسّ] : جمعيت يا كانون يا شركت: (مُؤَسَّسَةٌ عِلْمِيّة»: كانون دانش؛ «مُؤَسّسةٌ صناعِيّة» : كانون صنعتى.

=المَأسُوّ-

[أسو] : داغدار و مصيبت رسيده، «من الجروح» : زخمهاى درمان شده.

=المَأْسُوف-

[أسف] عليهِ: كسيكه بر مرگ او تأسف مى خورند.

=المَأْفُوك-

[أفك] : سست رأى، شخص بى بو و بى خاصيت.

=المَأق-

سختى گريه،- ج آمَاق و أَمْآق و مَواقٍ و مَآقٍ (ع ا) : مجراى ريزش اشك از چشم در صورت از طرف بينى.

=المُؤْق-

ج آمَاق و أَمْآق و مَوَاقٍ و مَآقٍ (ع ا) :

مجراى ريزش اشك از چشم در صورت.

=المَئِق-

كسيكه زود گريه مى كند.

=المَأْقَى-

ج مآقٍ (ع ا.) : مرادف (المُؤْق) است.

=المَأَقَة-

گريه، كشيدن نفسهاى تند و بلند هنگام گريه.

=المُؤْقِي-

ج مَآقٍ (ع ا) : مرادف (المُؤْق) است.

=المِئْكَال-

ج مَآكِيل [أكل] : قاشق.

=المُؤَكْسَد-

(ك) : ماده يا جسمى كه اكسيژن آن خارج شده باشد.

=المَأْكَل-

ج مَآكِل [أكل] : آنچه كه خوردنى است.

=المَأْكُلَة-

[أكل] : آنچه كه خورده شده باشد؛ «شاةٌ مَأْكُلَةٌ» گوسفند خورده شده.

=المِئْكَلَة-

[أكل] : ظرف غذاى كوچك.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت