علمي» كنگره علمى؛ «مؤتمر سِيَاسِى» :
كنفرانس سياسى.
[أثر] : تحريك كننده عاطفه و تأثير كننده در نفس، نافذ و نفوذ كننده.
=المَأْثُرَة-
ج مَآثِر [أثر] : بزرگى و كرم، كار نيكو.
=المَأْثَرَة-
ج مآثِر [أثر] : مرادف (المأثُرة) است.
=المُؤَثَّل-
[أثل] : داراى اصالت خانوادگى و بزرگوارى هميشگى.
=المُؤْجِر-
[أجر] : موجر (اجاره دهنده) .
=المُؤَجِّر-
[أجر] : موجر (اجاره دهنده مسكن) .
=المَأْثَم-
ج مآثِم [أثم] : گناه.
=المَأْثَمَة-
ج مَآثِم [أثم] : گناه.
=المَأْثُور-
[أثر] : مفع؛ «الحديث المَأْثُور» :
حديث روايت شده و منقول از زمانهاى دور؛ «السيف المأثور» : شمشير قديمى كه به ارث رسيده باشد.
=المَأْخَذ-
ج مَآخذ [أخذ] : روش، جا و زمان و روش گرفتن؛ «قريبُ المأخذ» : مأخذ آسان، كم بود يا عيبى كه به كسى يا به چيزى گرفته شود؛ «لَا مَأْخَذَ عَلَى ذلك» :
عيبى ندارد،- «الكَهْرَبَائيّ» : دستگاه اتصال برق، «المَآخِذ» : شكارگاه؛ «مآخذ اللُّؤْلؤ في الخليج» : محل شكار و بدست آوردن مرواريد در خليج، منابع درسى؛ «مَآخذ الكتابِ» : منابع و مصادر كتاب.
=المُؤْخِر-
ج مَآخِر [أخر] : گوشه چشم از طرف گيجگاه.
=المُؤَخَّر-
[أخر] : «مُؤَخَّرُ الشي ء» : پشت و عقب چيزى؛ «مُؤَخَّرُ السفينة» : عقب كشتى، «مُؤَخَّرًا» : بتازگى، اخيرًا.
=المُؤَخَّرَة-
[أخر] : «مُؤَخّرة الشي ء» : مرادف (مُؤخَّرُهُ) است.
=المَأْخُوذ-
[أخذ] بكذا: گرفتار غم آن، محو به آن؛ «مأخوذ من كذا» : از آن گرفته و اقتباس شده است.
=مَأَدَ-
-مَأْدًا [مأد] : در فراخ نعمت قرار گرفت،- النَّبَاتُ او الشجرُ: گياه تكان خورد و سيراب شد.
=المَأْد-
[مأد] : مص، چيز نرم و تازه و رسيده.
=المُؤَدَّى-
[أدي] : مرادف (المعنى) است.
=المُؤَدِّب-
[أدب] : معلم و مُربِّي.
=المُؤَدَّب-
[أدب] : با فرهنگ و تعليم يافته، مرادف (المهذَّب) است.
=المَأْدُبَة-
ج مَآدِب [أدب] : ميهمانى با دعوت قبلى و يا براى عروسى؛ «اقَامَ مَأدُبَةً على شَرَفِ فلان» : به افتخار فلان ميهمانى بر پا كرد.
=المَأْدَبَة-
ج مَآدِب [أدب] : مرادف (المأدُبَة) است.
=المَأْدُوم-
[أدم] : «خبزُ مَأْدُومٌ» : نان كه با آن كنجد يا خشخاش و مانند آن مخلوط نمايند.
=المِئْذنَة-
ج مَآذِن [أذن] : جايگاه أذان، گلدسته يا منار.
=المَأْذُون-
[أذن] : كسيكه گواهينامه تحصيلى در علوم عالى بدست آورد، و در نزد مسلمانان كسيكه اجازه عقد و ازدواج دارد،- لهُ: چيزى كه براى او مُجاز و مباح است.
=المَأْذُونِيَّة-
[أذن] : اجازه، پروانه علوم عالى.
=المُؤْذِي-
[أذي] : آزار دهنده (موذى) .
=المَأْرَب-
ج مَآرِب [أرب] : نيت، رغبت، نيازمندى.
=المَأْرَبَة-
ج مَآرِب [أرب] : مرادف (المَأْرَب) است.
=المُؤَرِّخ-
[أرخ] : تاريخنويس.
=المُؤَرْنَب-
[أرنب] : «نسيجٌ مُؤَرْنَبٌ» :
پارچه اى كه در بافت آن موى خرگوش بكار رفته باشد.
=المُؤَرْنَبَة-
[أرنب] من الأَراضي. زمينى كه در آن خرگوش بسيار باشد.
=المُؤَرْنِبَة-
[أرنب] من الأَراضي: مرادف (المُؤَرْنَبَة) است.
=المَأْرُوق-
[يرق] من الزَّرْع و الناس (طب) : مبتلا به بيمارى يرقان.
=المِئزاب-
ج مَآزيِب [وزب] : ناودان.
=المِئْزَر-
ج مَآزر [أزر] : شلوار و دامن و لنگ؛ «شَدَّ للأمرِ مِئْزَرَهُ» : آماده كار شد.
=المِئزَرَة-
ج مَآزِر [أزر] : مرادف (المِئْزر) است.
=المَأْزِق-
ج مَآزِق [أزق] : تنگنا، ميدان جنگ؛ «مَاْزِقٌ حَرِجٌ» تنگناى سخت.
=المَأْزِم-
ج مَآزِم [أزم] : تنگنا، جاى جنگ و گريز.
=المَأْسَاة-
ج مَآسٍ [أسي] : فاجعه و مصيبت و هر حادثه جانگداز، نمايش هنرى كه در آن حادثه بزرگى كه باعث ترس و وحشت و دلسوزى باشد ارائه دهد، نام ديگر آن (تراحيدى) است، تراژيدى.
=المَأْسَدَة-
ج مَآسِد [أسد] : جائيكه در آن شيران بسيار باشند، جاى پرورش شيران.
=المُؤَسَّسة-
[أسّ] : جمعيت يا كانون يا شركت: (مُؤَسَّسَةٌ عِلْمِيّة»: كانون دانش؛ «مُؤَسّسةٌ صناعِيّة» : كانون صنعتى.
=المَأسُوّ-
[أسو] : داغدار و مصيبت رسيده، «من الجروح» : زخمهاى درمان شده.
=المَأْسُوف-
[أسف] عليهِ: كسيكه بر مرگ او تأسف مى خورند.
=المَأْفُوك-
[أفك] : سست رأى، شخص بى بو و بى خاصيت.
=المَأق-
سختى گريه،- ج آمَاق و أَمْآق و مَواقٍ و مَآقٍ (ع ا) : مجراى ريزش اشك از چشم در صورت از طرف بينى.
=المُؤْق-
ج آمَاق و أَمْآق و مَوَاقٍ و مَآقٍ (ع ا) :
مجراى ريزش اشك از چشم در صورت.
=المَئِق-
كسيكه زود گريه مى كند.
=المَأْقَى-
ج مآقٍ (ع ا.) : مرادف (المُؤْق) است.
=المَأَقَة-
گريه، كشيدن نفسهاى تند و بلند هنگام گريه.
=المُؤْقِي-
ج مَآقٍ (ع ا) : مرادف (المُؤْق) است.
=المِئْكَال-
ج مَآكِيل [أكل] : قاشق.
=المُؤَكْسَد-
(ك) : ماده يا جسمى كه اكسيژن آن خارج شده باشد.
=المَأْكَل-
ج مَآكِل [أكل] : آنچه كه خوردنى است.
=المَأْكُلَة-
[أكل] : آنچه كه خورده شده باشد؛ «شاةٌ مَأْكُلَةٌ» گوسفند خورده شده.
=المِئْكَلَة-
[أكل] : ظرف غذاى كوچك.