بپائين مىيد، نام ديگر آن (مُخَاط الشَّيْطَان) است؛ «لُعَابُ السَّفَرْجَلِ و نحوِهِ» : داروئى است كه از لعاب به دانه تهيه مى شود.
آنكه بسيار بازى كن و يا شوخى كن است.
=اللُّعَابِيّ-
منسوب به لُعاب.
=اللُّعَابِيَّة-
مي كه از ميوه گرفته شود.
=اللُّعَاق-
باقيمانده غذا در دهان.
=اللَّعَان-
اسم است از (اللَّعْن) .
=اللَّعَّان-
كسيكه بسيار لعن كند.
=اللَّعَانِيَة-
اسم است از (اللَّعْن) .
=لَعَبَ-
-لَعْبًا الصبيُّ: آب از دهان كودك جارى شد.
=لَعِبَ-
-لَعْبًا و لِعْبًا و لَعِبًا و تَلْعَابًا: بازى كرد، شوخى كرد، كارى بقصد لذت يا تفريح انجام داد، كارى بيهوده انجام داد،- بِكَذَا:
آنرا بازيچه گرفت،- فِى الأَمْر: او را خوار شمرد و سبك كرد،- عَلَى الْقَانُونَ و غيرِه مِن آلاتِ الطَّرَب: موزيك نواخت،- تِ الرِّياحُ بِالدِّيارِ: باد تند بر شهرها بوزيدن در آمد؛ گاهى به اشتباه گفته مى شود: «لعِبَ دَوْرًا» :
دورى بازى كرد كه صحيح آن: «مثَّلَ دَوْرًا» مى باشد،- لَعبًا الصبيُّ: كودك بازى كرد.
=لَعَّبَ-
تَلْعِيبًا [لعب] : مرادف (لَعِبَ) است.
=اللَّعْب-
مصدر است،- ج الْعَاب: لهو و لعب؛ «لَعْبُ القِمَار» : قمار بازى.
=اللَّعِب-
مص، بازى كن.
=اللِّعِب-
مرادف (اللَّاعِب) است بمعناى بازى كن.
=اللُّعْبَة-
ج لُعَب: اسباب بازى، وقت بازى، آنچه كه با آن بازى كنند مانند شطرنج، مجسمه، احمقى كه مورد تمسخر قرار گيرد؛ «رَجُلٌ لُعْبَةٌ» : مردى كه او را به بازى گيرند.
=اللَّعْبَة-
يكبار بازى كردن، اسم مرّه.
=اللِّعْبَة-
نوع بازى، اسم نوع.
=اللُّعَبَة-
كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند.
=لَعْثَمَ-
لَعْثَمَةً [لعثم] في الأَمر: در امر دقّت كرد، از آن امتناع ورزيد، در آن انديشيد.
=لَعَجَ-
-لَعْجًا الضربُ فلانًا: ضربه بر او دردناك بود و پوست بدنش را سوزانيد،- الشَّي ءُ فِى صَدْره: آن چيز در سينه اش تكان خورد،- الحُبُّ اوِ الْحُزْنُ فُؤادَهُ: محبت و دوستى و يا غم و اندوه در دل او ماند.
=اللُّعْج-
سوزش، هر سوزنده اى، دردى كه بر اثر ضربه پديد آيد.
=لَعَسَ-
-لَعْسًا هُ: او را با دندان گاز گرفت.
=لَعِسَ-
-لَعَسًا: رنگ لب او تيرگى زيبائى داشت،- تِ الشفة: لب او تيره و سياه شد.
=اللَّعْسَاء-
مؤنث (الْأَلْعَس) است.
=اللُّعسَة-
سياهى لب.
=لَعَطَ-
-لَعْطًا هُ: از پهناى گردنش او را داغ كرد،- هُ بابياتٍ: با شعر او را هجو كرد،- هُ بسهم او بعينِ: او را با تير يا چشم زد.
=اللَّعْطَة-
مرادف (اللّاطَة) است.
=لَعِقَ-
-لَعْقًا و لُعْقَةً و لَعْقةً العسلَ و نحوَهُ: عسل را لب زد و آنرا با زبان و يا انگشت خورد، «لَعِقَ فُلانٌ اصْبعَهُ» : فلانى مرد.
=لَعَّقَ-
تَلْعِيقًا [لعق] فلانًا العسلَ: او را وادار به خوردن عسل كرد.
=اللُّعْقَة-
مص، آن مقدار غذا كه در قاشق يا با انگشت مى توان خورد، مقدار كمى از آنچه با لب خورده مى شود.
=اللَّعْقَة-
مص، يكبار لب زدن و خوردن؛ «فى الأرضِ لَعْقَةٌ من ربيع» : مقدارى نم و اثر باران بر روى زمين است.
=لَعَلَّ-
از حروف مشبَّهة بالفعل است كه اسم را منصوب و خبر را مرفوع مى كند و معناى توقع و اميدوارى را مى رساند؛ «لَعَلَّ الحبيبَ قادمٌ» : باشد كه دوست بيايد؛ و معناى شفقت از ناراحتى را مى دهد مانند «لَعَلَّ الشّدةَ نازِلَةُ» : اميد است كه سختى برطرف شود، گاهى لام اول اين كلمه حذف مى شود و گفته مى شود «عَلَّ» ، و گاهى بدنبال آن (ما) ى كافه مىيد و آنرا از عمل باز مى دارد مانند (لَعَلَّما اصناءَتْ لَكَ النَّارُ) ، و چنانچه ياء متكلم به آن وصل شود بهر دو صورت با نون وقايه و يا بدون آن در مىيد مانند (لَعَلّي و لَعَلِّنِى) .
=اللَّعْلَاع-
جبان و ترسو.
=لَعْلَعَ-
لَعْلَعَةً [لعلع] الرعدُ: رعد بصدا در آمد،- السَّرابُ: سراب درخشيد،- مِنَ الجُوع: از گرسنگى ناراحت شد،- مِنَ الشّي ءِ: از آن چيز خسته شد.
=اللَّعْلَع-
[لعلع] : سراب، درختى است كه در حجاز روئيده مى شود.
=لَعَنَ-
-لَعْنًا فلانًا: او را دشنام و ناسزا گفت، او را بيرون راند،- نَفْسَهُ: بدون مقدمه گفت «عَلَىَّ لَعْنَةُ اللّهِ» : لعنت خدا بر من باد.
=لَعَّنَ-
تَلْعِينًا [لعن] هُ: او را تعذيب كرد.
=اللَّعْن-
مص، «أَبيتَ اللعنَ» : درود پادشاهان در جاهليت. و بمعناى آنست كه اى پادشاه كارى نكردى كه مستلزم لعن باشى.
=اللُّعْنَة-
كسى كه همواره مردم او را لعنت كنند، كسى كه مردم را بسيار لعنت كند.
=اللَّعْنَة-
ج لِعَانٌ و لَعَنَاتٌ: يك بار لعن گفتن، لعنت، عذاب.
=اللَّعُوب-
ج لَوَاعِب و لَعَائِب: زن خوش اندام و طنّاز؛ «جَارِيَةُ لَعُوبٌ» : كنيزكى طناز.
=لَعْوَسَ-
لَعْوَسَةً [لعوس] الطعامَ: غذا را بشكل بدى جويد، (در زبان متداول بكار مى رود) .
=اللَّعُوق-
آنچه از غذا كه با ليسيدن خورده مى شود مانند عسل و دارو، كمترين توشه.
=اللِّعِّيب-
كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند.
=اللُّعَيْبَة-
عروسك، اسباب بازى.
=اللَّعِين-
ملعون، بى بند و بار، رانده شده.
بد يُمن، مسخ شده، بى آبرو، شيطان، مجسمه اى كه در وسط مزرعه نصب كنند تا جانوران و حيوانات از آن فرار نمايند.
=اللَّعِينَة-
اسم ملعون است (مانند الرهينة كه اسم مرهون است) .
=لَغَا-
-لَغْوًا [لغو] بكذا: درباره آن سخن گفت،- الشَّىْ ءُ: باطل شد،- الرَّجُلُ: نوميد