فهرس الكتاب

الصفحة 774 من 1009

بپائين مىيد، نام ديگر آن (مُخَاط الشَّيْطَان) است؛ «لُعَابُ السَّفَرْجَلِ و نحوِهِ» : داروئى است كه از لعاب به دانه تهيه مى شود.

=اللَّعَّاب-

آنكه بسيار بازى كن و يا شوخى كن است.

=اللُّعَابِيّ-

منسوب به لُعاب.

=اللُّعَابِيَّة-

مي كه از ميوه گرفته شود.

=اللُّعَاق-

باقيمانده غذا در دهان.

=اللَّعَان-

اسم است از (اللَّعْن) .

=اللَّعَّان-

كسيكه بسيار لعن كند.

=اللَّعَانِيَة-

اسم است از (اللَّعْن) .

=لَعَبَ-

-لَعْبًا الصبيُّ: آب از دهان كودك جارى شد.

=لَعِبَ-

-لَعْبًا و لِعْبًا و لَعِبًا و تَلْعَابًا: بازى كرد، شوخى كرد، كارى بقصد لذت يا تفريح انجام داد، كارى بيهوده انجام داد،- بِكَذَا:

آنرا بازيچه گرفت،- فِى الأَمْر: او را خوار شمرد و سبك كرد،- عَلَى الْقَانُونَ و غيرِه مِن آلاتِ الطَّرَب: موزيك نواخت،- تِ الرِّياحُ بِالدِّيارِ: باد تند بر شهرها بوزيدن در آمد؛ گاهى به اشتباه گفته مى شود: «لعِبَ دَوْرًا» :

دورى بازى كرد كه صحيح آن: «مثَّلَ دَوْرًا» مى باشد،- لَعبًا الصبيُّ: كودك بازى كرد.

=لَعَّبَ-

تَلْعِيبًا [لعب] : مرادف (لَعِبَ) است.

=اللَّعْب-

مصدر است،- ج الْعَاب: لهو و لعب؛ «لَعْبُ القِمَار» : قمار بازى.

=اللَّعِب-

مص، بازى كن.

=اللِّعِب-

مرادف (اللَّاعِب) است بمعناى بازى كن.

=اللُّعْبَة-

ج لُعَب: اسباب بازى، وقت بازى، آنچه كه با آن بازى كنند مانند شطرنج، مجسمه، احمقى كه مورد تمسخر قرار گيرد؛ «رَجُلٌ لُعْبَةٌ» : مردى كه او را به بازى گيرند.

=اللَّعْبَة-

يكبار بازى كردن، اسم مرّه.

=اللِّعْبَة-

نوع بازى، اسم نوع.

=اللُّعَبَة-

كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند.

=لَعْثَمَ-

لَعْثَمَةً [لعثم] في الأَمر: در امر دقّت كرد، از آن امتناع ورزيد، در آن انديشيد.

=لَعَجَ-

-لَعْجًا الضربُ فلانًا: ضربه بر او دردناك بود و پوست بدنش را سوزانيد،- الشَّي ءُ فِى صَدْره: آن چيز در سينه اش تكان خورد،- الحُبُّ اوِ الْحُزْنُ فُؤادَهُ: محبت و دوستى و يا غم و اندوه در دل او ماند.

=اللُّعْج-

سوزش، هر سوزنده اى، دردى كه بر اثر ضربه پديد آيد.

=لَعَسَ-

-لَعْسًا هُ: او را با دندان گاز گرفت.

=لَعِسَ-

-لَعَسًا: رنگ لب او تيرگى زيبائى داشت،- تِ الشفة: لب او تيره و سياه شد.

=اللَّعْسَاء-

مؤنث (الْأَلْعَس) است.

=اللُّعسَة-

سياهى لب.

=لَعَطَ-

-لَعْطًا هُ: از پهناى گردنش او را داغ كرد،- هُ بابياتٍ: با شعر او را هجو كرد،- هُ بسهم او بعينِ: او را با تير يا چشم زد.

=اللَّعْطَة-

مرادف (اللّاطَة) است.

=لَعِقَ-

-لَعْقًا و لُعْقَةً و لَعْقةً العسلَ و نحوَهُ: عسل را لب زد و آنرا با زبان و يا انگشت خورد، «لَعِقَ فُلانٌ اصْبعَهُ» : فلانى مرد.

=لَعَّقَ-

تَلْعِيقًا [لعق] فلانًا العسلَ: او را وادار به خوردن عسل كرد.

=اللُّعْقَة-

مص، آن مقدار غذا كه در قاشق يا با انگشت مى توان خورد، مقدار كمى از آنچه با لب خورده مى شود.

=اللَّعْقَة-

مص، يكبار لب زدن و خوردن؛ «فى الأرضِ لَعْقَةٌ من ربيع» : مقدارى نم و اثر باران بر روى زمين است.

=لَعَلَّ-

از حروف مشبَّهة بالفعل است كه اسم را منصوب و خبر را مرفوع مى كند و معناى توقع و اميدوارى را مى رساند؛ «لَعَلَّ الحبيبَ قادمٌ» : باشد كه دوست بيايد؛ و معناى شفقت از ناراحتى را مى دهد مانند «لَعَلَّ الشّدةَ نازِلَةُ» : اميد است كه سختى برطرف شود، گاهى لام اول اين كلمه حذف مى شود و گفته مى شود «عَلَّ» ، و گاهى بدنبال آن (ما) ى كافه مىيد و آنرا از عمل باز مى دارد مانند (لَعَلَّما اصناءَتْ لَكَ النَّارُ) ، و چنانچه ياء متكلم به آن وصل شود بهر دو صورت با نون وقايه و يا بدون آن در مىيد مانند (لَعَلّي و لَعَلِّنِى) .

=اللَّعْلَاع-

جبان و ترسو.

=لَعْلَعَ-

لَعْلَعَةً [لعلع] الرعدُ: رعد بصدا در آمد،- السَّرابُ: سراب درخشيد،- مِنَ الجُوع: از گرسنگى ناراحت شد،- مِنَ الشّي ءِ: از آن چيز خسته شد.

=اللَّعْلَع-

[لعلع] : سراب، درختى است كه در حجاز روئيده مى شود.

=لَعَنَ-

-لَعْنًا فلانًا: او را دشنام و ناسزا گفت، او را بيرون راند،- نَفْسَهُ: بدون مقدمه گفت «عَلَىَّ لَعْنَةُ اللّهِ» : لعنت خدا بر من باد.

=لَعَّنَ-

تَلْعِينًا [لعن] هُ: او را تعذيب كرد.

=اللَّعْن-

مص، «أَبيتَ اللعنَ» : درود پادشاهان در جاهليت. و بمعناى آنست كه اى پادشاه كارى نكردى كه مستلزم لعن باشى.

=اللُّعْنَة-

كسى كه همواره مردم او را لعنت كنند، كسى كه مردم را بسيار لعنت كند.

=اللَّعْنَة-

ج لِعَانٌ و لَعَنَاتٌ: يك بار لعن گفتن، لعنت، عذاب.

=اللَّعُوب-

ج لَوَاعِب و لَعَائِب: زن خوش اندام و طنّاز؛ «جَارِيَةُ لَعُوبٌ» : كنيزكى طناز.

=لَعْوَسَ-

لَعْوَسَةً [لعوس] الطعامَ: غذا را بشكل بدى جويد، (در زبان متداول بكار مى رود) .

=اللَّعُوق-

آنچه از غذا كه با ليسيدن خورده مى شود مانند عسل و دارو، كمترين توشه.

=اللِّعِّيب-

كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند.

=اللُّعَيْبَة-

عروسك، اسباب بازى.

=اللَّعِين-

ملعون، بى بند و بار، رانده شده.

بد يُمن، مسخ شده، بى آبرو، شيطان، مجسمه اى كه در وسط مزرعه نصب كنند تا جانوران و حيوانات از آن فرار نمايند.

=اللَّعِينَة-

اسم ملعون است (مانند الرهينة كه اسم مرهون است) .

=لَغَا-

-لَغْوًا [لغو] بكذا: درباره آن سخن گفت،- الشَّىْ ءُ: باطل شد،- الرَّجُلُ: نوميد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت