[خبص] : قاشقى كه با آن خرما را با روغن مخلوط كنند.
=المِخْبَط-
ج مَخَابِط [خبط] : چوبى كه با آن برگهاى درخت را قطع كنند، ابزار دستى لباسشو.
=المِخْبَطَة-
ج مَخَابِط [خبط] : مرادف (المِخْبط) است.
=المُخَبَّل-
[خبل] : ديوانه، كسيكه از شدت درد نتواند درست راه رود.
=المَخْبُوط-
[خبط] : كسيكه به زكام مبتلا شده و يا سرما خورده است.
=المَخْبُول-
[خبل] : كسيكه در اثر خوابيدن زياد سست شده باشد.
=المُخَّة-
[مخّ] : يك قطعه مغز استخوان، پاره اى مغز.
=المُخْتَار-
[خير] : جدا شده و پاك شده،- ج مَخَاتير: كدخدا، كسيكه زير نفوذ فرماندار باشد؛ «الْمُخْتَارات» : مجموعه اى از قطعه هاى ادبى، شعرى و نثر.
=المُخْتَالَة-
[خيل] : «السحابة المُخْتالة» : ابرى كه گمان مى رود باران زا باشد.
=المُخْتَبِئ-
[خبأ] : آنكه پنهان شده است.
=المُخْتَبَر-
[خبر] : آزمايشگاه پزشكى.
=المُخْتَرِع-
[خرع] : اولين كسى كه چيزى نو ظهور اختراع مى كند.
=المُخْتَرَق-
[خرق] : راه عبور، گذرگاه، محل وزش باد.
=المُخْتَصّ-
[خصّ] بكذا: ويژه او، شخص با صلاحيت، مسئول؛ «المَقاماتُ المختصَّة» :
مقامات مسئول كشور؛ «الدَّوائِر المُخْتَصة» :
اداره هاى مسئول و با صلاحيت.
=المُخْتَصَر-
[خصر] : موجز و كم و يا كوتاه.
=المُخْتَفِي-
[خفي] : فا، كفن دزد كه قبرها را مى شكافد و كفن مى دزدد.
=المُخْتَلّ-
[خلّ] : كسيكه اختلال عقل دارد.
=المُخْتَلِط-
[خلط] : فا؛ «التّعليم المُخْتلِط» :
آموزش مختلط از زن و مرد.
=المُخْتَلَف-
[خلف] : «مُخْتَلَفٌ فيهِ» : چيزى كه بر سر آن دعوى است و آنرا «مُخْتَلَفٌ عليه» نيز گويند.
=المُخْتَلِف-
[خلف] : متنوع، گوناگون.
=المُخْتَلَق-
[خلق] : مفع، نيكمنش و نيكوكار و بخشنده.
=المُخْتَلِق-
[خلق] : خوش اندام و موزون.
=المُخَتَّم-
[ختم] من الثياب: جامه اى كه پارچه آن بدون رنگ با خطوطى متقاطع و بشكل مربع بافته شده باشد،- مِنَ الْخَيْل:
اسبى كه در پاى آن نشانه اى سفيد رنگ باشد.
=المُخْتَنَق-
[خنق] : تنگه، گردنه و جاده تنگ.
=المَخْتُون-
[ختن] : كودك ختنه شده.
=المُخْجِل-
[خجل] : خجلت آور، ننگين.
=مَخَّخَ-
تَمْخِيخًا [مخّ] العَظْمَ: مغز استخوان را بيرون كشيد.
=المِخَدَّة-
ج مَخَادّ [خدّ] : ابزارى آهنين كه با آن زمين را شيار دهند، بالش رختخواب.
=المُخْدَج-
[خدج] : بچه ستور كه ناقص بدنيا آيد يا قبل از موعد زائيده شود.
=المُخْدِج-
[خدج] من الدواب: ستورى كه بچه خود را ناقص بدنيا آورد يا قبل از موعد بزايد.
=المُخَدِّر-
ج مُخَدِّرات [خدر] : مسكّن، بيهوش كننده، ماده بيهوشى، ماده مخدر.
=المُخَدِّش-
[خدش] (ح) : گربه.
=المُخْدَع-
ج مَخَادِع [خدع] : خلوت خانه، حيات خلوت، گنجه.
=المَخْدَع-
ج مَخَادِع [خدع] : خلوت خانه، حيات خلوت، گنجه.
=المِخْدَع-
ج مَخَادِع [خدع] : خلوت خانه، حيات خلوت، گنجه.
=المُخَدَّع-
[خدع] : آزموده (كسيكه بارها گول خورده و فعلا با تجربه شده است) .
=المُخَدَّم-
[خدم] : جاى خلخال پا، جاى بستن بند شلوار از طرف مچ پا؛ «قومٌ مُخَدَّمون» : جمعى كه خدمتكاران و پيروان زياد داشته باشند.
=المُخَدَّمَة-
[خدم] : مرادف (المُخَدَّم) است و مؤنث مى باشد.
=المَخْدُور-
[خدر] من الهوادج: هودج پوشيده.
=المَخْدُوم-
[خدم] : مفع، مولى،- من الكتب:
كتابى كه مورد عنايت و توجه مردم قرار گرفته و آنرا شرح و تعليق كرده اند.
=المَخْدُومِيَّة-
[خدم] : بمعناى حالت و چگونگى (المَخْدوم) است.
=المَخْذُول-
ج مَخَاذِيل [خذل] : مفع، كسى كه باو يارى نشده است.
=مَخَرَ-
-مَخْرًا و مُخُورًا تِ السفينةُ: كشتى موج شكن براه افتاد،- الأَرْضَ: زمين را براى زراعت شخم زد و يا زمين را آبيارى كرد،- السّابحُ: شناگر با دو دست خود موج آب را شكافت و بعقب راند،- الذئبُ الشاةَ:
گرگ شكم گوسفند را دريد،-- مَخْرًا البَيْتَ: بهترين لوازم و متاع خانه را برگرفت.
=المَخْر-
مص.
=المِخْرَاش-
[خرش] : مرادف (المِخْرش) است و بمعناى چوب سركج مى باشد.
=المُخْرَة-
چيزى كه انتخاب و جدا مى شود.
=المَخْرَة-
اسم مرّه از (مَخَرَ) است، بوى بد دهان، مرادف (الْمُخْرة) است.
=المِخْرَة-
مرادف (الْمُخْرة) است.
=المُخْرَج-
[خرج] : مفع، جاى خروج و بيرون رفتن.
=المُخْرِج-
ج مُخْرِجون [خرج] : كارگردان فيلم سينمائى.
=المَخْرَج-
[خرج] : مص،،- ج مَخَارِج: جاى بيرون رفتن، مخرج غائط،- عِنْد القُرّاءِ و الصَّرفيين: و در نزد فاريان و علماى صرف عبارت است از جاى خروج حرف از دهان؛ «مَخْرجُ الكَسْرِ» عددى است كه بر اجزاء متساوى يك واحد دلالت مى كند، مخرج 3 عبارت است از 4.
=المِخْرَز-
ج مَخَارِز [خرز] : ابزار سوراخ كردن، مته، درفش كفاش.
=المُخَرَّز-
[خرز] من الطيور: پرنده اى كه بر