كوهستان، تيراندازان؛ «عاد السهمُ الى النَّزَعَة» : حق به حقدار رسيد.
-نَزْغًا هُ: او را با دست يا با نيزه زد، با كمترين حركتى آنرا تكان داد، او را به بدى ياد كرد و غيبت نمود،- هُ بكلمةِ: با سخنى او را طعنه زد و بدگوئى نمود،- بَينَ القوم: در ميان قوم فتنه و آشوب بر پا كرد.
=النَّزْغ-
مص، سخنى كه با آن مردم را بفريبند؛ «نَزْغُ الشيطانِ» : وسوسه شيطان كه انسان را به ارتكاب گناه بكشاند.
=النَّزْغَة-
ج نَزَغَات: اسم مره از (نَزَغَ) است، ضربه و طعنه.
=نَزَفَ-
-نَزْفًا ماءَ البئرِ: همه آب چاه را بيرون كشيد،- تِ البِئرُ: آب چاه تمام شد،- الدَّمُ فلانًا: خونِ بسيارى از او روان شد تا اينكه ضعيف شود،- دَمَ فلانٍ: خون او را با زدن رگ يا حجامت بيرون كشيد،- عَبْرتَهُ:
اشك چشم خود را تمام كرد.
=نَزِفَ-
-نَزَفًا تْ عبرتُهُ: اشك چشم او قطع و تمام شد.
=نُزِفَ-
ماءُ البئرِ: همه آب چاه بيرون كشيده شد،- الرّجُلُ: عقل از سر او بدر رفت و يا مست شد،- الرجُلُ دمًا: تمام خون او از بينى وى خارج شد،- في الخُصومة: دليل و حجت وى در مرافعه قطع شد.
=النُّزْف-
بيرون كشيدن آب چاه، سستى كه بر اثر خارج شدن خون از بدن ايجاد شود.
=النَّزْف-
مص، «نَزْفٌ الدم» : روان شدن خون از بدن و جز آن.
=النُّزفَة-
ج نُزَف: آب كم و مانند آن.
=نَزَقَ-
-نَزْقًا و نُزوقًا الفرسُ: اسب با پرش و سبكبالى به پيش رفت،-- نزقًا الإِناءَ:
ظرف را تا لبِ آن پر كرد.
=نَزِقَ-
-نَزْقًا و نُزوقًا الفرسُ: مرادف (نَزَق) است،- الرّجُلُ: آن مرد با نشاط و سبكبال و شتابان شد، نَزَقًا الإناءُ: ظرف تا لبه آن پر شد.
=نَزَّقَ-
تَنْزِيقًا [نزق] الفرسَ: اسب را زد و آنرا وادار به شتاب كرد.
=النَّزَق-
مص، سبكبالى در هر كارى، شتاب در نادانى و حماقت؛ «مكانٌ نَزَقٌ» : جاى نزديك.
النَّزِق: فاعل است از فعل (نَزِق) .
النَّزِقَة: مؤنث (النَّزِق) است.
النَّزْقَة: اسم مره از (نَزَق) است، اولين پرش در حركت و روان شدن.
=نَزَكَ-
-نَزْكًا هُ: با نيزه او را زد، بدگوئى از او كرد و بنا حق وى را متهم ساخت.
=نَزَلَ-
-نُزُولًا من علوٍّ إلى أَسفل: پائين آمد، فرود آمد،- بهِ: او را پائين آورد،- فلانٌ عن الحقِّ: حق را رها كرد،- بهِ الأمرُ: پيشامد براى او رخ داد،- عندَ رَغْبتهِ (أو طَلَبه) : خواسته او را قبول كرد،- نِزَالةً: مسافرت كرد،- نُزُولًا و مَنْزِلًا القومَ و بالقوم و على القَومِ: بر آن قوم وارد شد؛ «نَزَلَ ضَيفًا عليهِ» : بعنوان ميهمان بر او وارد شد.
=نَزِلَ-
-نَزَلًا المكانُ: زمين بعلت سختى و صلابت با اندك بارانى سيل روان كرد،- الزّرعُ: گياه رشد و نمو كرد،- نَزْلَةً الرجُلُ:
آن مرد دچار زكام و سرما خوردگى شد.
=نَزَّلَ-
تَنْزِيلًا [نزل] هُ: او را فرود آورد،- اللّهُ كلامَهُ على انْبِيَائِهِ: خداوند بر پيامبران خود وحى كرد،- الْقَومَ: آن قوم را در منازل جاى داد،- الحاسبُ الرَّقَمَ: حسابدار ارقام را يادداشت كرد،- الشّي ءَ: آن چيز را چيد و مرتب ساخت،- الشّي ءَ مكانَ الشّي ءِ: چيزى را جايگزين چيزى ديگر نمود.
=النُّزْل-
ج أَنْزَال: آنچه كه براى ميهمان تهيه و آماده كنند، فزونى و بركت كِشت، بخشش و كرم.
النَّزْل: مسافرخانه.
=النِّزْل-
(طب) : سرما خوردگى و سرفه و تب. اين كلمه در زبان متداول رايج است،- ج نُزُول: گروه و مجتمع.
=النُّزُل: منزل، گروهى كه در جائى فرود آيند، طعام پر بركت،- ج أَنْزَال: مرادف (النُّزْل) است.
=النَّزَل-
ج أَنْزَال باران؛ «رَجُلٌ ذُو نَزَلٍ» مرديكه بسيار عطا و بخشش كند؛ «أنْزَالُ القومِ» آذوقه قوم. النَّزِل: جائيكه افراد بسيارى در آن فرود آيند، زمين سختى كه سيل با سرعت در آن روان شود.
=النَّزْلَة-
ج نَزَلَات: اسم مرّه از (نَزَلَ) است،- و در علم پزشكى بمعناى زكام و سرما خوردگى است كه با آن سرفه و تب همراه باشد نام ديگر آن (النَّزْلةُ الصَّدريّة) است؛ «ارْضٌ نَزْلَةٌ» : زمينى كه گياهان در آن رشد و نمو كرده باشند.
=نَزْنَزَ-
نَزْنَزَةً [نزنز] الرجُلُ: آن مرد سر خود را تكان داد،- تِ الأمُّ صَبِيَّتها: مادر كودك خود را رقصانيد.
=نَزَهَ-
-نَزْهًا الإبلَ: شتران را از آب دور كرد.
=نَزِهَ-
-نَزَاهَةً و نَزَاهِيَةً: از كار بد دورى كرد، نجيب و پاكدامن بود،- المكانُ: جائى پاك و بىلايش بود.
=نَزُهَ-
-نَزَاهَةً و نَزَاهِيَةً: مرادف (نَزِهَ) است.
=نَزَّهَ-
تَنْزِيهًا [نزه] هُ: او را از كار ناپسنديده دور كرد،- نَفْسَهُ عن القبيح: نفس خود را پاك و از كار بد و قبيح بدور نگاهداشت،- اللهَ عن السُّوءِ: خداوند متعال را از هر نسبت سوئى منزه دانست و او را تقديس كرد.
=النَّزْه-
ج أَنْزَاه: مرد با عفت و دور از هر كار ناروا؛ «مكانٌ نَزْهٌ» : جاى خوش آب و هوا، جاى دور از مردم.
النَّزَه: دورى از هر كار بد و ناروا.
=النَّزِه-
ج أَنْزَاه: مرادف (النَّزْه) است؛ «مكانٌ نَزِهٌ» : مرادف (مكانٌ نَزْهٌ) است.
=النُّزْهَة-
ج نُزَه: اسم است از (التَّنَزُّه) ، گردش و تفريح.
=النَّزَوَان-
[نزو] : مص، شدّت و تندى.
=النَّزْوَة-
[نزو] : جهش، چيز كوتاه.
النَّزُوح: دور.
=النَّزُور-
ج نُزُر: كم سخن، هر چيزى كه كم شود،- من النساء: زن كم فرزند.
=النُّزُوع-
ج نُزُع و نِزَاع: آنكه دور از وطن در آرزوى وطن باشد، «بِئرٌ نَزُوعٌ» : چاه كم عمق؛ «فلاةٌ نَزُوعٌ» : بيابان دور.
النَّزُوف: چاهى كه همه آب آنرا كشيده