(القاتيّات) است كه برگهاى آن هميشه سبز و در باغچه ها گسترده است. اين گياه در اروپا و آسياى غربى بويژه شمال سوريه موجود است ولى برگهاى آن دوام ندارد.
يك دانه مرجان.
=المُرَجَّب-
[رجب] : مفع، مردى كه از او بترسند، بزرگوار.
=المُرَجَّح-
[رجح] : مفع، مُحْتَمل؛ «مِنَ المُرَجَّح أن» : ترجيح داده مى شود كه ...
=المِرْجَس-
[رجس] : «بعيرٌ مِرْجَسٌ» : شترى كه بسيار از حنجره خود صدا در آورد.
=المَرْجِع-
[رجع] : جاى برگشتن، پائين كتف،- و در علم شيمى بمعناى جسمى است كه اوكسيژن را از جسم ديگر گرفته و به آن چيزهاى ديگرى افزوده مى شود، هيئتى ويژه از دولت، مصدر؛ «مراجِعُ البَحْثِ او الكتاب» : مصادر و منابع بحث و با كتاب؛ «كان مَرْجِعُ هذا الشي ءُ الى» : بازگشت آن چيز به ... بود.
=المِرْجَفَة-
[رجف] : دستگاه زلزله سنج.
=المِرْجَل-
ج مَرَاجِل [رجل] : ديگ، تانكر آب، شانه.
=المُرَجَّل-
[رجل] : مشك پر از مى،- من النَّسِيج و نحوه: پارچه و مانند آن كه بر روى آن نقوش و تصاوير باشد.
=المِرْجَم-
[رجم] من الرجال: مرد نيرومند؛ «فَرَسٌ مِرْجَمٌ» : اسبى كه گامهاى محكم بردارد. و سمهايش را بر زمين كوبد.
=المَرْجُوحَة-
ج مَرَاجِيح [رجح] : تابِ بازى كودكان،- عند العامة: و در زبان متداول بمعناى گهواره كودك است.
=المَرْجُوعِ-
ج مَرَاجِيع [رجع] : پاسخ نامه، خالى كه دوباره بر روى آن خال كوبى شده باشد؛ «ليسَ لِهذا الْبَيْع مَرْجُوعٌ» : اين معامله قطعى است.
=المَرْجُوعَة-
ج مَرَاجِيعٍ [رجع] : پاسخ نامه، خالى كه دوباره بر روى آن خال كوبيده باشند.
=مَرَحَ-
-مَرْحًا تِ المرْأَةُ البيتَ: زن زمين خانه را جاروب كرد و آن را با روغن مالى جلا داد.
=مَرِحَ-
-مَرَحًا الرجُلُ: شادمانى و خورسندى او بسيار شد و ناز كرد،- مَرَحَانًا السِّحابُ: ابر باريد،- الزَّرْعُ: زمين سبز و پر از گياه شد و خوشه گياه بيرون آمد،- تْ عَيْنُهُ: چشم او ناراحت شد و بسيار اشك ريخت،- تِ العينُ بمائها و قذاها: چشم آب و چركى خود را بيرون ريخت.
=مَرَّحَ-
تَمْرِيحًا [مرح] الرجُلُ: بسوى جنگ رفت،- المزادة الجديدةَ: توشه دان نو را پر از آب كرد تا در زهاى آن بسته شود و آب از آن تراوش نكند،- البُرَّ: گندم را پاك كرد،- المُهرَ: كره اسب را رام كرد،- الجِلْدَ:
پوست را روغن مالى كرد.
=المَرْح-
نظافت زمين خانه با پودر و آب.
=المَرَح-
خوشحالى و نشاط بيش از حد، تكبر و خود بزرگ بينى، ريخت و پاش و بى خيالى در زندگى.
=المَرِح-
ج مَرْحَى و مَرَاحَى: آنكه خوشحال و با نشاط و با ناز و تكبر باشد.
=المَرْحَى-
[رحو] : قسمت عمده و بيشتر جنگ.
=مَرْحَى-
[مرح] : كلمه تعجب است كه به تيرانداز هنگام زدن بهدف گويند.
=المِرْحَاض-
ج مَرَاحِيض [رحض] : دستشوئى، مستراح، چوبى كه با آن جامه را هنگام شستشو بكوبند و در زبان متداول به آن (المِخْباط) گويند.
=المِرْحَاضَة-
[رحض] : مرادف (المِرْحَضَة) است و بمعناى لگن دستشوئى يا وضوء مى باشد.
=مَرْحَبَ-
مَرْحَبَةً [رحب و مرحب] فلانًا و بِه: به او مرحبا گفت يعنى خوش آمدى،- هُ: او را به نعمت فرا خواند،- اللّهُ فلانًا: خداوند به او فراخى و فراوانى داد.
=المَرْحَب-
[رحب] : فراخ در زندگى، و در خوش آمد گوئى «مرحبًا بك» گويند؛ «اهْلًا و مرحبًا» : نزد قومى آمدى و بفراخ رسيدى پس خوشباش؛ «لا مرحبًا بكَ» در نفرين بكار برده مى شود يعنى بتو خوش نگذرد.
=المِرْحَة-
[مرح] : اسم نوع است از مَرِحَ، انبار كشمش و مانند آن.
=المِرْحَضَة-
[رحض] : ظرف يا لگن وضوء.
=المُرَحَّل-
من الإبل: شترى كه بر پشت آن رحل (جهاز) بسته اند،- من الثّياب: جامه اى كه نقش روى آن بسان جهاز شتر باشد.
=المَرْحَلَة-
ج مَرَاحِل [رحل] : مسافتى كه مسافر در يك روز مى پيمايد، فترت و فاصله.
=المُرَحَّم-
[رحم] : مرادف (المرحوم) است كسى كه برحمت خدا رفته است.
=المَرْحَمَة-
ج مَرَاحِم [رحم] : مرادف (الرَّحْمَة) است بمعناى بخشش و آمرزش.
=المَرْحُوم-
[رحم] : مرده، كسى كه فوت شده است.
=المُرَحِّي-
[رحو] : آسيا ساز.
=مَرَخَ-
-مَرْخًا جسدَهُ بالدهن: بدن خود را روغن مالى كرد.
=مَرِخَ-
-مَرَخًا العُرْفَجُ: چوب و برگ بارهنگ آبى رشد كرد و سبز و خرم شد.
=مَرَّخَ-
تَمْرِيخًا [مرخ] هُ: او را روغن مالى كرد،- العجينَ: آب خمير را زياد كرد تا اينكه نرم شد.
=المَرْخ-
مص، درختى است نرم و نازك و قابل اشتعال.
=المَرِخ-
آنكه بر تن خود روغن بسيار مالد، احمق،- من الشّجر: درخت نرم و نازك.
=المَرْخَاء-
[مرخ] : ماده شترى كه تند و تيز راه رود.
=المُرَخْرَخ-
[رخرخ] : چيزى نرم و تازه.
=المُرْخِم-
[رخم] : «دَجاجةٌ مُرْخِم» : مرغ تخم گذار كه بر روى تخم خود نشسته باشد.
=المُرَخَّم-
[رخم] : مفع، و در زبان متداول بر كسى كه سبيلهايش آويزان است اطلاق شود.
=المُرْخِمَة-
[رخم] : «دَجَاجَةٌ مُرْخِمةٌ» :
مرغ تخم گذار كه بر روى تخم خود نشسته