تَحْيِيدًا و تَحْيِدَةً [حيد] هُ: آن را به يكسو نهاد،- السّيرَ: تسمه را تيز و كج بريد.
=الحَيْد-
[حيد] : همسان و مانند،- ج حُيُود و حِيَد و احْيَاد: بلندى و برجستگى چيزى، برجستگى كوه، گره در شاخ بز كوهى، عقربه ى ساعت.
=الحِيد-
[حيد] : همسان و مانند.
=الحَيْدَة-
[حيد] : گره و برآمدگى در شاخ بز كوهى.
=حَيّرَ-
تَحْيِيرًا [حير] هُ: او را حيرت زده كرد.
=الحَيْر-
[حير] : سرگشتگى، باغ و بوستان
الحَيَر-
[حير] : پُر عائله و بسيار توانگر.
=الحِيَر-
[حير] : مترادف (الحَيَر) است.
=الحَيْرَى-
[حير] : مؤنث (الحَيْران) است.
=الحَيْرَان-
ج حَيَارَى و حُيَارَى [حير] : سرگشته، سرگردان، حيران.
=الحِيرَة-
[حير] : حيرت، سرگردانى؛ «هو في حِيرة» : او متحير و سرگردان است.
=حَيَّزَ-
تَحْيِيزًا [حيز] : خط مستطيلى كشيد.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَيْز-
[حوز] : مكان، جاى؛ «هذا في حَيِّز التواتُر» : اين در جاى هميشگى است.
=الحِيز-
[حيز] : خط مستطيلى كه در چيزى باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَيِّز-
[حوز] : مكان، جاى؛ «فى حَيِّزِ الوجودِ» : موجود است؛ «فى حَيِّز التنْفِيذ» : در حال اجرا است؛ «فى حَيِّز فلانٍ» : در دست فلانى و در اختيار اوست؛ «لَا يَدْخل في حَيِّز المعقولِ» : در حد معقول نيست؛ «بَرَزَ الى حَيِّز المعقول» : آن امر حقيقى و درست شد؛ «فى حَيِّز الإمكانِ» : بقدر استطاعت و توانائى.
=الحَيْزَبُور-
پيره زن
الحَيْزَبُون-
پيره زن.
=الحَيْزُوم-
ج حَيَازِم و حَيَازِيم [حزم] : ميان سينه، زمين بلند و مرتفع.
=الحِيطَة-
[حوط] : هوشيارى، زن با عفت و بخشنده؛ «اخَذَ حِيطتَهُ» : احتياط كرد، براى جلوگيرى از شرّ يا بدى پيش بينى لازم كرد؛ «بلا حِيطةٍ» : بى رويه، بى توجه، بىنديشيدن.
=الحَيْف-
[حيف] : ستم؛ «حَيْفٌ عليه» : چه كار بدى كرد.
=الحِيفَة-
ج حِيَف [حيف] : ناحيه، جانب، شكار
الحَيْقُر-
[حقر] : آنكه خوار و زبون گردد.
=الحَيْقَر-
مترادف (الحَيْقُر) است.
=الحَيْكَى-
[حيك] : مؤنث (الحَيَّاك) است بمعناى كسى كه با تكبر و ناز راه مى رود.
=الحَيْكَانَة-
مترادف (الحَيْكَى) است.
=الحَيْل-
ج أَحْيَال و حُيُول [حيل] : آب گرد آمده در گودال دره، نيرو، لغتي است در (الحَوْل) .
=الحِيَل-
«عِلْمُ الحِيَلِ» (حي) : دانش مِكانيك كه در موازنه ى اجسام و به حركت در آمدن آنها بحث مى كند.
=الحَيْلَة-
[حيل] : اسم است از (الاحْتِيال) ، گله ى بز يا گوسفند.
=الحِيلَة-
ج حِيَل [حيل و حول] : مهارت و نيك انديشى، قدرت تصرّف در كارها؛ «لا حِيلةَ لي في ما بيدي» : كارى نمى توانم بكنم، از دستم كارى بر نمىيد؛ «مَا الْحِيلَة؟» : چه بايد كرد؛ «لَم يَجِدْ حِيلَةً إلّا» : كارى نتوانست بكند مگر آنكه ...
؛ «اعْيَتْهُ الحِيلةُ» : در كار سرگردان و ناتوان شد.
=الحَيْلُولة-
[حول] : منع كردن؛ «الحَيلُولة دونَ ذلك» : جلوگيرى از آن چيز.
=حَيَّنَ-
تَحْيِينًا [حين] هُ: براى او زمان و موعدى قرار داد،- اللّهُ فلانًا: خداوند او را خير ندهد.
=الحَيْن-
[حين] : نابودى، هلاك، محنت.
=الحِين-
ج أَحْيَان و جج أَحَايِين [حين] : زمان، وقت، مدت؛ «حينًا» : زمانى؛ «حينًا ...
حِينًا»: گاهى، زمانى؛ «حِينًا بعدَ حِين» و «مِن حِينٍ الَى حِينٍ» و «من حينٍ لآخر» و «بَينَ حينٍ و آخر» : گاهگاهى، پياپى،؛ «احْيَانًا» : بعضى از اوقات؛ «فى بعضِ الأحْيَان» : در بعضى از اوقات؛ «فى اغلب الأَحْيَان» : در بيشتر اوقات؛ «الى حينٍ» :
تا زمانى؛ «فى حِينِهِ» : در همان وقت؛ «من ذلك الحِين» : از آن هنگام؛ «على حينِ أنّ، في حين أنَّ: در حاليكه؛ «لِلْحِينِ» : فورًا، حالا.
=حِينَئِذٍ-
در آن هنگام.
=حِينَذَاك-
در آن هنگام.
=حِينَمَا-
وقتيكه، هنگاميكه.
=حَيَّهَلْ-
مترادف (حَيَّهَلَ) است.
=حَيَّهَلْ-
بشتاب و عجله كن.
=حَيَّهَلًا-
مترادف (حَيَّهَلَ) است.
=حَيَّهَلًا-
بفلان: فلان را دعوت كن، او را بخواه. اين تعبير: «حَيَّ هَلْ بفلانٍ» : نيز به همان معنا است.
=الحَيَوان-
ج حَيَوانَات- [حيي] (ح) :
حيوان، جانور، جاندار؛ «عِلْمُ الحَيَوان» :
دانش جانورشناسى كه در تاريخ طبيعى از آن بحث مى شود؛ «الحَيَوانُ الطُّفَيْلِيّ» :
جانورى كه غذاى خود را از جانورى ديگر تأمين كند؛ «الحَيَوانات» : شامل همه جانورانى كه در جهان زندگى مى كنند مى باشد اعم از حيوانات فعلى يا حيوانات عصر حجرى يا جانوران قاره ى افريقا.
=الحَيَوانِيّ-
آنچه كه به حيوان ويژه گى داشته باشد.
=الحَيَوَانِيَّة-
طبيعت حيوان.
=الحَيَوِيّ-
[حيي] : نسبت به (الحَيّ) است، آنچه كه براى زندگى ضرورت داشته باشد.
=الحَيَوِيَّة-
[حيي] : نشاط، نيرو و توان، نيروى زندگى.
=حَيِيَ-
-حَيَاةً: زنده شد. اين واژه ضد (ماتَ) است. گاهى اين واژه را (حَيَّ- يَحَيُّ) با ادغام مى خوانند؛- «لِيَحْيَ فلانٌ» :
زنده باد فلانى، حَيَاءً الطريقُ: راه روشن و آشكار شد،- منهُ: از او شرمگين شد.
=الحَيِيّ-
[حيي] : با شرم، با حياء.