فهرس الكتاب

الصفحة 368 من 1009

=حَيَّدَ-

تَحْيِيدًا و تَحْيِدَةً [حيد] هُ: آن را به يكسو نهاد،- السّيرَ: تسمه را تيز و كج بريد.

=الحَيْد-

[حيد] : همسان و مانند،- ج حُيُود و حِيَد و احْيَاد: بلندى و برجستگى چيزى، برجستگى كوه، گره در شاخ بز كوهى، عقربه ى ساعت.

=الحِيد-

[حيد] : همسان و مانند.

=الحَيْدَة-

[حيد] : گره و برآمدگى در شاخ بز كوهى.

=حَيّرَ-

تَحْيِيرًا [حير] هُ: او را حيرت زده كرد.

=الحَيْر-

[حير] : سرگشتگى، باغ و بوستان

الحَيَر-

[حير] : پُر عائله و بسيار توانگر.

=الحِيَر-

[حير] : مترادف (الحَيَر) است.

=الحَيْرَى-

[حير] : مؤنث (الحَيْران) است.

=الحَيْرَان-

ج حَيَارَى و حُيَارَى [حير] : سرگشته، سرگردان، حيران.

=الحِيرَة-

[حير] : حيرت، سرگردانى؛ «هو في حِيرة» : او متحير و سرگردان است.

=حَيَّزَ-

تَحْيِيزًا [حيز] : خط مستطيلى كشيد.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الحَيْز-

[حوز] : مكان، جاى؛ «هذا في حَيِّز التواتُر» : اين در جاى هميشگى است.

=الحِيز-

[حيز] : خط مستطيلى كه در چيزى باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الحَيِّز-

[حوز] : مكان، جاى؛ «فى حَيِّزِ الوجودِ» : موجود است؛ «فى حَيِّز التنْفِيذ» : در حال اجرا است؛ «فى حَيِّز فلانٍ» : در دست فلانى و در اختيار اوست؛ «لَا يَدْخل في حَيِّز المعقولِ» : در حد معقول نيست؛ «بَرَزَ الى حَيِّز المعقول» : آن امر حقيقى و درست شد؛ «فى حَيِّز الإمكانِ» : بقدر استطاعت و توانائى.

=الحَيْزَبُور-

پيره زن

الحَيْزَبُون-

پيره زن.

=الحَيْزُوم-

ج حَيَازِم و حَيَازِيم [حزم] : ميان سينه، زمين بلند و مرتفع.

=الحِيطَة-

[حوط] : هوشيارى، زن با عفت و بخشنده؛ «اخَذَ حِيطتَهُ» : احتياط كرد، براى جلوگيرى از شرّ يا بدى پيش بينى لازم كرد؛ «بلا حِيطةٍ» : بى رويه، بى توجه، بىنديشيدن.

=الحَيْف-

[حيف] : ستم؛ «حَيْفٌ عليه» : چه كار بدى كرد.

=الحِيفَة-

ج حِيَف [حيف] : ناحيه، جانب، شكار

الحَيْقُر-

[حقر] : آنكه خوار و زبون گردد.

=الحَيْقَر-

مترادف (الحَيْقُر) است.

=الحَيْكَى-

[حيك] : مؤنث (الحَيَّاك) است بمعناى كسى كه با تكبر و ناز راه مى رود.

=الحَيْكَانَة-

مترادف (الحَيْكَى) است.

=الحَيْل-

ج أَحْيَال و حُيُول [حيل] : آب گرد آمده در گودال دره، نيرو، لغتي است در (الحَوْل) .

=الحِيَل-

«عِلْمُ الحِيَلِ» (حي) : دانش مِكانيك كه در موازنه ى اجسام و به حركت در آمدن آنها بحث مى كند.

=الحَيْلَة-

[حيل] : اسم است از (الاحْتِيال) ، گله ى بز يا گوسفند.

=الحِيلَة-

ج حِيَل [حيل و حول] : مهارت و نيك انديشى، قدرت تصرّف در كارها؛ «لا حِيلةَ لي في ما بيدي» : كارى نمى توانم بكنم، از دستم كارى بر نمىيد؛ «مَا الْحِيلَة؟» : چه بايد كرد؛ «لَم يَجِدْ حِيلَةً إلّا» : كارى نتوانست بكند مگر آنكه ...

؛ «اعْيَتْهُ الحِيلةُ» : در كار سرگردان و ناتوان شد.

=الحَيْلُولة-

[حول] : منع كردن؛ «الحَيلُولة دونَ ذلك» : جلوگيرى از آن چيز.

=حَيَّنَ-

تَحْيِينًا [حين] هُ: براى او زمان و موعدى قرار داد،- اللّهُ فلانًا: خداوند او را خير ندهد.

=الحَيْن-

[حين] : نابودى، هلاك، محنت.

=الحِين-

ج أَحْيَان و جج أَحَايِين [حين] : زمان، وقت، مدت؛ «حينًا» : زمانى؛ «حينًا ...

حِينًا»: گاهى، زمانى؛ «حِينًا بعدَ حِين» و «مِن حِينٍ الَى حِينٍ» و «من حينٍ لآخر» و «بَينَ حينٍ و آخر» : گاهگاهى، پياپى،؛ «احْيَانًا» : بعضى از اوقات؛ «فى بعضِ الأحْيَان» : در بعضى از اوقات؛ «فى اغلب الأَحْيَان» : در بيشتر اوقات؛ «الى حينٍ» :

تا زمانى؛ «فى حِينِهِ» : در همان وقت؛ «من ذلك الحِين» : از آن هنگام؛ «على حينِ أنّ، في حين أنَّ: در حاليكه؛ «لِلْحِينِ» : فورًا، حالا.

=حِينَئِذٍ-

در آن هنگام.

=حِينَذَاك-

در آن هنگام.

=حِينَمَا-

وقتيكه، هنگاميكه.

=حَيَّهَلْ-

مترادف (حَيَّهَلَ) است.

=حَيَّهَلْ-

بشتاب و عجله كن.

=حَيَّهَلًا-

مترادف (حَيَّهَلَ) است.

=حَيَّهَلًا-

بفلان: فلان را دعوت كن، او را بخواه. اين تعبير: «حَيَّ هَلْ بفلانٍ» : نيز به همان معنا است.

=الحَيَوان-

ج حَيَوانَات- [حيي] (ح) :

حيوان، جانور، جاندار؛ «عِلْمُ الحَيَوان» :

دانش جانورشناسى كه در تاريخ طبيعى از آن بحث مى شود؛ «الحَيَوانُ الطُّفَيْلِيّ» :

جانورى كه غذاى خود را از جانورى ديگر تأمين كند؛ «الحَيَوانات» : شامل همه جانورانى كه در جهان زندگى مى كنند مى باشد اعم از حيوانات فعلى يا حيوانات عصر حجرى يا جانوران قاره ى افريقا.

=الحَيَوانِيّ-

آنچه كه به حيوان ويژه گى داشته باشد.

=الحَيَوَانِيَّة-

طبيعت حيوان.

=الحَيَوِيّ-

[حيي] : نسبت به (الحَيّ) است، آنچه كه براى زندگى ضرورت داشته باشد.

=الحَيَوِيَّة-

[حيي] : نشاط، نيرو و توان، نيروى زندگى.

=حَيِيَ-

-حَيَاةً: زنده شد. اين واژه ضد (ماتَ) است. گاهى اين واژه را (حَيَّ- يَحَيُّ) با ادغام مى خوانند؛- «لِيَحْيَ فلانٌ» :

زنده باد فلانى، حَيَاءً الطريقُ: راه روشن و آشكار شد،- منهُ: از او شرمگين شد.

=الحَيِيّ-

[حيي] : با شرم، با حياء.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت