عدّه زن، مدتى كه زن پس از طلاق يا فوت شوهر بايد صبر كند.
تَعْدِيدًا [عدّ] الميتَ: خوبيها و نيكيهاى در گذشته را بياد آورد و برشمرد،- الشَّي ءَ آن چيز را شمرد، شماره گذارى كرد،- المَالَ: مال و دارائى را براى روزگار سختى پس انداز كرد.
=العَدَد-
ج أَعْدَاد [عدّ] : اسم است از (عَدَّ) بمعناى شمارش، بمعناى معدود است (از باب فَعَلَ بمعناى مَفْعُول) ،- مِنَ الإِنْسَان:
سالهاى عمر انسان كه بشمارند؛ «العَدَدُ الصَّحِيح» (ع ح) : عبارت است از شماره ها مانند 1، 2، 3، و لفظ عدد بر معناى صحيح آن اطلاق مى شود و نيز بمعناى شماره مىيد همچنانكه گويند (ثَلَاثَةٌ مِنَ الْعَدَد) :
سه شماره؛ «الْعَدَدُ الصَّحِيح» : كه به آن عدد زوج يا مزدوج گويند و قابل تقسيم بر دو باشد مانند 4، 12؛ «الْعَدَدُ الْمُفْرَد» :
عدد فرد مانند 3، 5؛ «العَدَدُ الْأَوَّلي أَوِ الأَصْلِي» : عددى است كه بجز بر خود بر عدد ديگرى قابل تقسيم نيست مانند 11، 13؛ «العَدَدُ الكَسرِي اوِ الكَسْر» : عدد كسرى (جزئى از عدد) مانند 2/ 1، 4/ 7؛ «الْعَدَدُ الْمُوجِب» : عددى است مسبوق به نشانه (+) ؛ «الْعَدَدُ السَّالِب اوِ السَّلْبِى» : عددى است مسبوق به نشانه (-) ؛ «العَدَدُ التخَيُّلِي او الوَهْمِي» : (ع ج) : عددى است مانند ب+ ج ن، كه در اينجا ب ج دو عدد جبرى و ن جذر تربيعى است؛ «قِيمَة العَدَدِ المُطْلَقَة اوِ الحِسَابِيّة» : ارزش عدد بدون نشانه است مانند 4 در+ 4 يا- 4؛ «العَدَدَان المُتَنَاظِرَان أَوِ الْمُتقابِلَان» (ع ج) : دو عددى كه ارزش حسابى واحد داشته ولى در علامت با هم اختلاف دارند مانند+ 5،- 5؛ «العَددانِ الأوَّليّان فِيمَا بَيْنَهُما» : دو عددى كه قاسم مشترك صحيح ندارند مانند 4، 9؛ «الأَعْدَادُ المُتَبَايِنَه» : اعدادى كه از نظر صحيح و كسرى بودن با هم اختلاف دارند ولى با هم مشتركند؛ «الأَعْدَادُ الْمُوَجَّهَة اوِ الْجَبْرِية» : اعدادى است كه به اين دو علامت (+) و (-) مسبوق مى باشند و بآنها صفر اضافه مى شود.
=العَدَدِيّ-
[عدّ] : منسوب به عدد است، چيزى كه با شمارش و عدد بفروش رسد.
=عُدِسَ-
به بيمارى دانه و جوش مبتلا شد.
=العَدَس-
(ن) : عدس كه از دانه هاى غذايى و ريز مى باشد مركز اصل آن آسيا است و در بسيارى از كشورها يافت مى شود ساقه هاى اين گياه علوفه خوبى براى حيوانات است؛ «عَدَسُ الماءِ» (ن) : گياهى است از رسته عدسيّات آبى كه بر روى آب مى رويد و هر گاه رشد كند و بسيار شود روى مَساحتهاى بزرگى از آبهاى راكد يا درياچه ها را مى پوشاند.
=العَدَسَة-
(ن) : يك دانه عدس، دانه جوش كه مانند عدس روى پوست درآيد،- ف:
عدسه عينك، عدسه دوربين عكاسى و جز آنها.
=العَدَسِيَّة-
(ف) : عدسى چشم، مُرادف (الْعَدَسَة) است.
=عَدَلَ-
-عَدْلًا السهمَ و نحوَهُ: تير يا مانند آنرا راست كرد،- فُلانًا: او را برابر كرد،- فُلانًا بِفُلَانٍ: بين دو نفر را اصلاح نمود،- بِرَبِّهِ: به خدا شِرك ورزيد،- الطَّرِيقُ: راه كج شد،- عَدْلًا و عَدَالَة و عُدُولَةً و مَعْدَلَةً و مَعْدِلَةً:
عادلانه رفتار كرد، انصاف نمود،- عَدْلًا و عُدُولًا هُ في الْمَحْمِل: با او سوار هودج شد،- عن الطريق: از راه برگشت،- اليه: بسوى او برگشت.
=عَدُلَ-
-عَدَالَةً: عادل شد با عدالت قضاوت نمود.
=عَدَّلَ-
تَعْدِيلًا [عدل] الشاهدَ: گواه را تأييد كرد،- المتَاعَ: كالا را به شكل دو عدل درآورد.
=العَدْل-
مص، عدالت، عادل، پايدارى، مساواة، كيفر، امر ميانه، استقامت، كيل، آهنگ و قصد در كارها؛ «رَجُلٌ عَدْلٌ و امرأةٌ عَدْلٌ وَ رِجالٌ عَدْلٌ» : مرد يا زن يا مردان عادل. اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنّث يكسان بكار مى رود؛ «رَجُلَانِ عَدْلَانِ و رِجالٌ عُدُول» : و نيز بصورت مثنى و جمع در آيد (دو مرد عادل و مردانِ عادل) .
=العِدْل-
ج أَعْدَال: مثل و مانند، بَها و ارزش؛ «عِدْلَهُ كَذَا و كَذَا» : ارزش آن چنين و چنان است، لنگه بار.
=العَدَل-
برابر كردن دو لنگه عدل (بار) .
=العَدِل-
مرادف (الْعَادِل) است.
=العَدْلَة-
مرادف (العَادِلَة) است؛ «امْرَأَةُ عَدْلَةٌ» : زنى دادگر.
=العُدَلَة-
مرادف (العَدَالة) است، دادگرى. و نيز اين كلمه براى مفرد بكار برده مى شود.
=العَدَلَة-
كسانى كه براى شهادت تزكيه شده اند و نيز اين كلمه براى جمع بكار برده مى شود.
=العَدْلِيَّة-
دادگسترى؛ «وَزِيرُ الْعَدْلِيَّة» :
وزير دادگسترى.
=عَدِمَ-
-عُدْمًا و عَدَمًا المالَ: مال را از دست داد.
=العُدْم-
از دست دادن چيزى.
=العُدُم-
مرادف (العُدْم) است.
=العَدَم-
نيستى بر ضد هستى، از دست رفتن؛ «عَدَمُ الاهْتِمام» : بىهميتى.
=عَدَنَ-
-عَدْنًا و عُدُونًا بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- الْبَلَد: در آن شهر مسكن گزيد،--: عَدْنًا الْحَجَر: سنگ را كند،- الأَرْضَ: زمين را كود داد.
=عَدَّنَ-
تَعْدِينًا [عدن] الأَرضَ بالمِعْدن: زمين را كلنگ زد و كند،- الأَرْضَ: زمين را كود داد.
=عَدْن-
«جَنَّةُ عَدْنٍ» : بهشت كه در آن حضرت آدم بود؛ «جَنَّاتُ عَدْنٍ» : بهشت جاويدان.
=عَدَن-
يكى از شهرهاى جزيرة العَرَب كه هم اكنون پايتخت يمن جنوبى است.
=العَدَنِيّ-
منسوب به (عَدَن) است، مرد