[عوذ] : مص، پناهگاه، حرز؛ «مَعَاذ اللّهِ» : پناه مى برم بخدا.
=المَعَارَة-
[معر] : تند خوئى و گرفتگى از شدت خشم.
=المُعَارَضَة-
[عرض] : مص، احزاب و يا دسته جات مخالف دولت.
=المَعَارِف-
[عرف] : جمع معرفه است، امور تربيت و پرورش؛ «وزيرُ المعارف» : وزير آموزش و پرورش، زيبائيهاى چهره؛ «مَعَارفُ الرجُلِ» : دوستان و ياران شخص.
=المُعَارِك-
[عرك] : فا، رزمنده، رزمجو.
=المَعَارِي-
[عري] : فرش، محلهائى كه چيزى در آن نرويد.
=المِعَاز-
[معز] : بز.
=المَعَّاز-
دارنده بز، چوپان بز.
=المَعَاش-
ج مَعَايش [عيش] : رزق و روزى، وسيله زندگى، زمان يا مكان بدست آوردن روزى،- ج مَعَاشاة: حقوق ماهانه بازنشستگى؛ «احيل الى أو على المَعَاش» :
باز نشسته شد.
=المُعَاصِر-
ج مُعَاصِرون [عصر] : معاصر، هم زمان.
=المُعَافَى-
[عفو] : تندرست و سالم.
=المُعَاقِب-
[عقب] : فا، انتقام گيرنده، انتقامجو.
=المُعَاقَبَة-
[عقب] : كيفر، جزا.
=المَعَاقِم-
[عقم] : مفصلهاى استخوان؛ «مَعَاقِمُ الخيل» مفاصل اسب.
=المُعَاكِس-
[عكس] : فا؛ «الهُجُوم المُعَاكِس» :
حمله ناگهانى از حالت دفاع به يورش.
=المَعَالي-
[علو] : جمع (مَعْلَاة) است، عنوانى است كه به وزير مى دهند مانند «معالي الوزير» .
=المُعَامَلَة-
ج مُعَامَلات: مص، روش تصرّف؛ «حُسْنُ أَوْ سوءُ المعَامَلة» روش خوب يا بد در معاملات. معامله بمثل و تبادل (المُعاملة بالمثل) ،- التجاريَّة: آنچه كه مربوط به تجارت و خريد و فروش باشد؛ «المُعَامَلات» : احكام معاملات شرعي از قبيل فروش و خريد و يا مانند آن.
=المَعَان-
[معن] : منزل، جايگاه.
=المَعَانَة-
[عون] : كمك و مساعدت.
=المُعَاهَدَة-
[عهد] : پيمان ميان دو دولت يا بيشتر در مسائل سياسى يا بازرگانى.
=المُعَاوِد-
[عود] : فا، مُواظب، ماهر، قهرمان.
=المُعَاوِن-
[عون] : معاون، كمك و يارى دهنده.
=المُعَاوِيَة-
[عوي] (ح) : سگ،- بچه روباه.
=المُعَايَدَة-
ج مُعَايَدات [عود] : تبريك عيد.
=المَعَايِر-
[عير] : معايب، نواقص.
=المُعَايَنَة-
[عين] : مص، برادرى از يك پدر و مادر.
=المَعْبَد-
ج مَعَابِد [عبد] : جاى عبادت، مسجد.
=المُعَبَّد-
[عبد] : مفع، مورد احترام و تعظيم، راه كوفته و تسطيح شده.
=المَعْبَر-
[عبر] : آماده براى عبور.
=المِعْبَر-
[عبر] : آنچه كه با آن از يكسوى رودخانه بسوى ديگر روند مانند كشتى و پل.
=المِعْبَرَة-
[عبر] : مرادف (المِعْبَر) است.
=المَعْبُود-
[عبد] : مفع، بُت.
=المُعْتَاد-
[عود] : فا، مألوف و معمولى؛ «كَالْمُعْتَاد» : طبق معمول.
=المِعْتَام-
[عتم] : دير كننده.
=المَعْتَبَة-
[عتب] : مص، عتاب، خشم.
=المَعْتِبَة-
[عتب] : مرادف (الْمَعْتَبَة) است.
=المُعْتَدِل-
[عدل] : فا، ميانه رو؛ «بَلَدٌ مُعْتَدِلُ المناخِ» : سرزمين معتدل كه هواى آن نه بسيار سرد و نه بسيار گرم است.
=المُعْتَدِي-
ج مُعْتَدُون [عدو] : فا، آغازگر حمله.
=المُعْتِذلَات-
[عذل] : «أيّامٌ مُعْتَذِلَات» :
روزهاى بسيار گرم.
=المُعَتَّر-
[عتر] : ناكام و بدشانس.
=المُعْتَرِضَة-
[عرض] : «جُمْلَةٌ مُعْتَرِضَةٌ» :
جمله كوتاهى كه داراى معناى كامل است و در ميان جمله ديگر مىيد.
=المُعْتَرف-
[عرف] : فا، در مسيحيت بمعناى كسى است كه در برابر دشمن اعتراف به مسيحيت كند.
=المُعْتَرَف-
[عرف] بهِ: مورد اعتراف.
=المُعْتَرَك-
[عرك] : زد و خورد؛ «مُعْتَرَكُ المنايا» : ميان سالهاى شصت و هفتاد از عمر انسان.
=المُعْتَزِلَة-
[عزل] : گروهى از پيروان مذهب قَدَريّه كه خود را از ديگر فرق اسلامى جدا گرفتند.
=المُعْتَصَم-
[عصم] : پناهگاه.
=المُعَتَّقَة-
[عتق] : مى كهنه خوب، نوعى عطر.
=المُعْتَقَد-
[عقد] : عقيده، اعتقاد.
=المُعْتَمَد-
[عمد] : مفع، وكيل و يا نماينده.
=المُعْتَمِر-
[عمر] فا؛ «جاءَ فلانٌ مُعْتَمِرًا» : از زيارت حج برگشت.
=المُعَتَّه-
[عته] : مرادف (المعتُوه) است.
=المَعْتُوب-
[عتب] : مفع، مورد عتاب.
=المَعْتُوه-
[عته] : سخيف و كم عقل بدون اينكه ديوانه شده باشد.
=مَعَجَ-
-مَعْجًا الفرسُ: اسب تندرو و رام شد،- البحرُ: دريا طوفانى شد،- السيلُ: سيل شتابان آمد،- الفصيلُ ضرعَ أمِّهِ: بچه شتر بر پستان مادر فشار آورد و دهانش را برگردانيد تا بتواند به آسانى شير بمكد،- بِالْقَلَم فِى الدّواة: قلم را در دوات چرخانيد تا مركب به آن چسبد.
=المَعْج-
مص، اضطراب، قتال، غرور جوانى، وزش ملايم باد.
=المِعْجَال-
ج مَعَاجِيل [عجل] : اصرار كننده؛ «معاجيلُ الطرقِ» : راههاى كوتاه.
=المُعْجَب-
[عجب] بكذا: كسيكه از چيزى در شگفت باشد؛ «مُعْجَبٌ بِنَفْسِه» : خود بزرگ بين، مستكبر.
=المَعْجَة-
اسم مره از (مَعَجَ) است.