-أَسًى [أسي] : اندوهگين شد.
=الأَسِيُّ-
[أسو] من الجروح: زخم درمان شده.
=الأَسْيَان-
ج أَسْيَانُون [أسي] : مرد اندوهگين.
=الأَسْيَانَة-
ج أَسْيَانَات [أسي] : زن اندوهگين.
=الأَسِيتِيلين-
(ك) : گازى است سمي بى رنگ و بى بو و خطرناك. اين گاز در ذوب معادن يا لحيم كردن آنها و در نور افشانى بكار مى رود. استيلن.
=الأَسِير-
ج أَسْرَى و أُسَرَاء و أُسَارى و أَسَارى: اسير، آنكه دستگير و باز داشت شده باشد.
=الأَسِيف-
ج أُسَفَاء، م أَسِيفَة: اندوهگين. اين واژه از نظر مجامله در پايان نامه هاى تسليت نوشته مى شود.
=الأَسِيل-
م الأَسِيلة: نرم، صاف؛ «خَدٌّ أَسِيلٌ» : رخساره نرم و صاف.
=الأُسَيْلِم-
[سلم] (ع ا) : رگى است ميان دو انگشت خنصر و بنصر.
=الأَشائم-
[شأم] : جمع (الأَشْأَم) بمعناى جانب چپ است. اين واژه ضد (الأَيَامِن) بمعناى جانب راست است.
=أَشَابَ-
إشَابَةً [شيب] الحزنُ فلانًا و بفلانٍ: غم و اندوه فلانى را پير كرد،- الرّجلُ: فرزندان آن مرد پير شدند.
=الأُشَابَة-
ج أَشَائِب [أشب] : مردم آميخته به هم.
=الأَشَاجِع-
[شجع] (ع ا) : بن انگشتان كه به عصب پشت دست پيوست است، رگهاى كف دست.
=أَشَاحَ-
إشَاحَةً [شيح] في أمره: در كار خود دقت كرد، كوشش كرد،- وجهَهُ و بِوَجْهِه،- عَنْهُ وَجْهَهُ: از او روى گردانيد،- المَكَانُ: آن مكان گياه رويانيد.
=أَشَادَ-
إشَادَةً [شيد] البنيانَ: ساختمان را بلند ساخت،- الضَّالَّةَ: گم شده را شناساند،- المُغَنِّى: آواز خوان صداى خود را بلند كرد،- بِذِكْرِهِ: از او ستايش كرد؛ «اشَادَ بِخَدَماتِهِ» : خدمات او را يادآورى كرد،- صَوتَهُ و بِصوتِه: صداى خود را بگونه اى بد بلند كرد بسان اشاعه بدى و فحاشى،- عليه: درباره او كار بدى را شايع كرد،- عليه قبيحًا أو بقبيحٍ: او را به كار زشتى نسبت داد،- هُ: او را نابود كرد.
=أَشَارَ-
إشَارَةً [شور] عليه: او را پند داد و نصيحت كرد،- اليه،- بيده: با دست يا جز آن بسوى او اشاره كرد،- بهِ: او را شناسانيد،- النارَ و بالِنّارِ: آتش را شعله ور ساخت،- العَسَلَ: عسل را چيد،- فلانًا عَسَلًا: به او در چيدن عسل يارى كرد.
=الإشَارَة-
ج إشَارَات [شور] : مص علامت، نشانه؛ «إشَارَة الخَطَر» : علامت خطر؛ «اشارةُ الصليب» نشانه صليب؛ «رَهْن إشارَتِه» : تحت تصرف اوست.
=أَشَاطَ-
إشَاطَةً [شيط] الصقيعُ النبتَ أو الدواءُ الجرحَ: يخ بندان گياه را يا دارو زخم را سوزانيد،- الرأسَ او الكُراعَ: كلّه پاچه را بر روى آتش گرفت تا موى آن زدوده شود،- القِدْرَ: ديگ را جوشانيد،- اللّحْمَ على القوم: گوشت را در ميان آن قوم پخش كرد،- فلانًا: فلانى را نابود كرد،- السلطانُ دمَهُ و بدمهِ: سلطان فرمان كشتن او را داد و خونش را مباح كرد.
=أَشَاعَ-
إشَاعَةً [شيع] الخبرَ و بالخبر: خبر را پخش كرد،- بالإبل: شتران عقب افتاده از راه را فرا خواند.
=الإشَاعَة-
[شيع] : مص شايعه، خبرى كه پخش شده ولى صحت و سقم آن معلوم نباشد.
=أَشَافَ-
إشَافَةً [شوف] الشي ءُ: آن چيز بلند و مرتفع شد،- عليهِ: آن چيز بر او مشرف شد،- مِنْه: از او ترسيد.
=أَشَاكَ-
إشَاكَةً [شوك] هُ: نيزه را در بدن او فرو برد.
=أَشَالَ-
إشَالَةً [شول] الشي ءَ: آن چيز را برداشت و بر دوش كشيد و برد.
=أَشَامَ-
إشَامَةً [شيم] في الشي ءِ أو الأمرِ: در آن چيز يا آن كار دخالت كرد.
=الأَشَاهِب-
[شهب] : بر فرزندان (مُنْذِرُ اللَّخمى) پادشاه حيره اطلاق مى شده كه زيبا روى بودند.
=أَشأَمَ-
إشْآمًا [شأم] : قصد شام رفتن كرد يا به شام در آمد.
=الأَشأَم-
م شُؤْمَى [شأم] : افعل التفضيل است، آنكه خبر ناگوار آورد.
=أَشَبَ-
-أَشْبًا القومَ: آن قوم را در هم آميخت.
=أَشِبَ-
-أَشَبًا الشجرُ: شاخه هاى درخت انبوه و در هم پيچيده شد.
=أَشَبَّ-
إشْبَابًا [شبّ] الغلامُ: آن پسر جوان شد،- الرّجُلُ: فرزندان آن مرد جوان شدند،- الثورُ: آن گاو پير و سالخورده شد،- اللّهُ الغلامَ: خداوند آن پسر را بزرگ و جوان كند،- اللّهُ قرنَه: خداوند به او طول عمر بدهد،- الفَرَسَ: اسب را برانگيخت تا به حركت در آيد.
=الأَشَب-
درختان بسيار كه از ميان آنها نتوان رفتن.
=الأَشِب-
م أَشِبَة: درختان در هم پيچيده؛ «غيضة اشِبَة» بيشه اى كه در آن درختان بسيار و در هم پيچيده باشد.
=الأَشْبَاح-
[شبح] : «أَشْبَاحُ المالِ» : آنچه از اموال كه با چشم شناخته و ديده مى شود بسان شتر و گوسفند و جز آنها.
=الأَشْبَر-
[شبر] : آنكه وجب فراخ دارد؛ «فلانُ اشْبَرُ منكَ» : فلانى از تو وجب بزرگترى دارد.
=أَشْبَعَ-
إشْبَاعًا [شبع] هُ: او را خورانيد تا سير شد،- الثوبَ من الصَّبْغ: جامه را به حد اشباع رنگ كرد،- الشي ءَ: آن چيز را افزون يا فراوان كرد،- الكلامَ: سخن را سودمند و استوار بيان كرد و حق سخن را ادا نمود،- الموضوعَ دَرْسًا: موضوع را مورد بحث و مطالعه قرار داد،- هُ ضربًا: او را به سختى زد.
=أَشْبَكَ-
إشْبَاكًا [شبك] القومُ: آن قوم شبكه آبيارى كشيدند،- المكانُ: در آن مكان مردم چاههاى آب بسيار كندند و بنياد نهادند.
=أَشْبَهَ-
إشْبَاهًا [شبه] هُ: بسان و يا همسان او