گوشت سرخ شده در شكنبه آماده كنند.
«بَيْتٌ مَرْضُومٌ» : خانه ساخته شده از سنگ.
=المُرْضِي-
[رضو] : قناعت پيشه، مستحب، كافى.
=المَرْضِيّ-
[رضو] : «شي ءٌ مَرْضِيّ» : چيز رضايتبخش، مورد رضايت.
=مَرَطَ-
-مَرْطًا الشَّعْرَ أو الرِّيشَ: موى يا پر را كند،- هُ: آنرا پاره كرد،- مَرْطًا و مُرُوطًا الرّجُلُ: شتاب كرد،- فلانًا: او را جا و مكان داد.
=مَرِطَ-
-مَرَطًا: كم مو شد.
=مَرَّطَ-
تَمْرِيطًا [مرط] الشعْرَ أو الرِّيشَ: موى يا پر را كند،- الثوبَ: آستينهاى جامه را كوتاه كرد و آنرا بصورت نيم تنه در آورد.
=المِرْط-
ج مُرُوط: جامه ندوخته، عباى پشمى و روپوش.
=المَرْطَى-
«فرسٌ مَرْطَى» : اسب تندرو.
=المَرْطَاء-
مؤنث (الأَمْرطَ) است؛ «شجرةٌ مَرْطَاء» : درخت بى برگ.
=المِرْطَاب-
[رطب] : دستگاه رطوبت سنج و نام ديگر آن (ميزان الرطوبة) يا هيگرومتر است.
=المُرَطَّبَات-
[رطب] : آب ميوه و مانند آن از نوشيدنيها.
=المَرْطَبَان-
ظرفى كه براى نگهدارى دارو و يا رُب و مانند آن استفاده كنند.
=مَرَعَ-
-مَرْعًا رأْسَهُ بالدهن: سر خود را روغن مالى كرد،- شَعْرَهُ: موى خود را افشان كرد.،-- مَرَاعَةً المكانُ: زمين سر سبز و پر بار شد.
=مَرِعَ-
-مَرَعًا الرجُلُ: در ناز و نعمت افتاد، برخوردار شد،- المكانُ: جاى سبز و بارور شد.
=مَرُعَ-
-مَرَاعَةً الرجُلُ: متنعّم و برخوردار شد.
=المَرْع-
ج أَمْرُع و أَمْرَاع: علف و گياه.
=المَرِع-
«رجُلٌ مَرِعٌ» : شخصى كه بدنبال گياه و علف باشد.
=المَرْعَى-
[رعي] : مص،- ج مَرَاعٍ: گياه و علف، چراگاه.
=المَرْعَاة-
[رعي] : چراگاه، مرتع.
=المُرَعْبَب-
[رعب] : روغنى كه از آن چربى تراوش شود.
=المُرْعَة-
پيه و چربى،- ج مُرَع و مِرْعان:
(ح) : پرنده اى بسان كبك است (آبچليك) .
=المُرَعَة-
ج مُرَع و مِرْعان (ح) : مرادف (المُرْعَة) است.
=المِرْعِزُّ-
[مرعز] : كرك بز، پشم نرم.
=المَرْعِزَّى-
[مرعز] : مرادف (المِرْعِزّ) است.
=المِرْعِزَّى-
[مرعز] : مرادف (المِرْعِزّ) است.
=المَرْعِزَاء-
[مرعز] : مرادف (المِرْعِزّ) است.
=المُرْعَش-
[مرعش] (ح) : كبوتر سفيد رنگ كه در هوا مى چرخد.
=المَرْعَش-
[رعش] (ح) : مرادف (المُرْعش) است.
=المُرْعَوِي-
[رعو] : كسيكه از جهل و نادانى باز ايستد.
=المَرْعِيّ-
[رعي] : آنچه كه چريده شده و يا چريده مى شود؛ «مَرْعِيُّ الإِجراء» مورد اقدام قرار گرفته، باجراء در آمده.
=مَرَغَ-
-مَرْغًا البعيرُ: شتر بزاق دهان خود را بيرون ريخت،- الحيوانُ العشبَ: ستور گياه را خورد،- في العشبِ: ستور در ميان علفها ماند تا بچرد.
=مَرِغَ-
-مَرَغًا عِرْضُهُ: آبرويش لكه دار شد.
=مَرَّغَ-
تَمْرِيغًا و تَمْرَاغًا [مرغ] هُ في التراب: آنرا بخاك ماليد،- العِرْضَ: آبرويش را لكه دار كرد،- رأسَهُ: سر خود را روغن بسيار ماليد.
=المَرْغ-
مص، آب دهان.
=المَرِغ-
من الشَّعْر: موى بسيار روغن پذير.
=المَرْغَاء-
مؤنث (الأمْرَغ) است.
=المِرْغاة-
[رغو] : كفگير.
=المَرْغَة-
اسم مرة از (مَرَغَ) است، باغچه، گلستان.
=المُرَغَّف-
[رغف] : «وجهٌ مُرَغَّف» : چهره و صورت كلفت.
=المَرْغَم-
ج مَرَاغِم [رغم] : بينى مرادف (المَرْغَم) است.
=المَرْغَمَة-
ج مَرَاغِم [رغم] : ناپسندى، اكراه و ناچارى.
=المَرْغُوب-
[رغب] : مفع؛ «غيرُ مَرغُوبٍ فيه» نامرغوب، «شخصٌ غيرُ مرغوب فيه» : كسيكه حضور او در شهرى مورد قبول نيست، نامطلوب.
=المِرْفَاع-
[رفع] (اع) : دستگاه مسافت سنج پرش اسلحه گرم، جرثقيل.
=المِرْفَال-
[رفل] من الرجال: مردى كه با ناز و تكبر راه رود و همين كلمه براى زن نيز بكار مى رود.
=المُرْفَأ-
ج مَرَافِئ [رفأ] من البحر: بندر.
=المَرْفَأ-
ج مَرَافئ [رفأ] من البحر: بندر و لنگرگاه كشتى.
=المُرْفِخ-
[رفخ] : «رغيفٌ مُرْفِخٌ» : نان ناخنى.
=المُرْفَد-
ج مَرَافِد [رفد] : كمك و يارى.
=المَرْفَد-
ج مَرَافِد [رفد] : مرادف (المُرْفَد) است.
=المِرْفَد-
ج مَرَافِد [رفد] : قدح بزرگ.
=المِرْفَشَة-
[رفش] : بيل.
=المَرْفِض-
ج مَرَافِض [رفض] من الوادي:
مجراى آب در ميان دره.
=المَرْفَع-
[رفع] عند المسيحيِّين: عيد روزه مسيحيان.
=المِرْفَع-
[رفع] : آنچه بوسيله آن چيزى را بردارند و بلند كنند، جرثقيل.
=المِرْفَعَة-
ج مَرَافِع [رفع] : دستگاه بالا بر، ديلم.
=المُرْفَق-
[رفق] : مفع؛ «مُرْفَقٌ به» : پيوست آن.
=المُرْفِق-
[رفق] : آنكه كفايت هر كارى را داشته باشد.
=المَرْفَق-
ج مَرَافِق [رفق] : آنچه كه با آن بالا روند،- (ع ا) : آرنج انسان.
=المَرْفِق-
ج مَرَافِق [رفق] : آنچه كه از آن بهره مند شوند.
=المِرْفَق-
ج مَرافِق [رفق] (ع ا) : مرادف (المَرفَق) و بمعناى آرنج است، آنچه كه بوسيله آن بالا روى، بالش.
=المِرْفَقَة-
[رفق] : بالش.