فهرس الكتاب

الصفحة 357 من 1009

نادانى،- عند العَامَّة: و در زبان متداول بمعناى نيازمندى سخت مى باشد.

=حَكَمَ-

-حُكْمًا و حُكُومةً بالأمرِ و للرجلِ أو عليهِ و بينهم: در آن كار بنفعِ آن مرد يا بضرر او حكم صادر كرد،- بإدَانَتِه: او را گناهكار دانست، او را گناهكار كرد،- بِبَرائتِهِ: او را تبرئه كرد،- في البلاد: اداره امور كشور را بدست گرفت،- حَكْمًا الفرسَ: لگام بر اسب بست،- هُ من كَذَا: او را از چيزى بازداشت و منصرف كرد.

=حَكُمَ-

-حِكْمَةً: آن مرد حكيم و دانشمند شد.

=حُكِمَ-

عليه بالإعدام: حكم اعدام بر عليه او صادر شد.

=حَكَّمَ-

تَحْكِيمًا هُ: او را فرماندار و حاكم كرد، او را از تباهى دور كرد،- هُ في الأَمْرِ:

در آن كار حكم و داورى را به او واگذار كرد،- هُ عن كذا: از آن چيز وى را بازداشت و منع كرد.

=الحُكْم-

مص،- ج أَحْكَام: عهده دار شدن امور ادارى كشور، داورى، قضاوت، نوع حكومت؛ «الحُكْمُ الجمهوري» : حكومت جمهورى؛ «الحُكْمُ النيابيّ» : حكومت پارلمانى؛ «الحُكْمُ المُطْلق» : حكومت استبدادى، ديكتاتورى؛ «الحُكْمُ الذَّاتِيّ» : حكومتِ خود مختارى كه با قوانين خود امور را اداره كند «الحُكْمُ الوَجَاهِيّ» : حكم حضورى كه هر دو طرف حاضر باشند؛ «الحُكْمُ الغِيَابِيّ» : حكم غيابى كه در حق كسى صادر مى شود كه در دادگاه حضور نداشته باشد؛ «فى حُكْم» : مساوى، مانند؛ «هو في حُكْمِ العَدم» : او در حكم عدم است؛ «أصبَحَ في حُكْمِ المُقرّر» : مقرر گرديد؛ «بِحُكْم» :

بموجب؛ «حُكْمًا» : بناچار؛ «نَزَلَ على حُكْمِهِ» : به حكم او تن در داد؛ «الأَحْكَامُ العُرْفِيّة» : حكومت نظامى؛ «أَحْكامٌ خاصّة» :

نظامهاى ويژه؛ «للضرورة احكامٌ» : براى ضرورت احكامى است كه اجازه مى دهد آنچه را كه قانون منع كرده است.

=الحَكَمَ-

داور، حَكَم. اين واژه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود، اجرا كننده ى حكم،- مِن الرَّجَالِ: مرد سالمند.

=الحِكْمَة-

ج حِكَم: سخن مطابق حق زيرا منع جهل مى كند، درستى كار و متانت آن، علم، فلسفه، عدل، حكم و در زبان متداول بمعناى پزشكى است.

=الحَكَمَة-

دو طرف لگام اسب كه آنرا از نافرمانى سوارش بازميدارد،- من الإنْسَان:

قسمت جلوى روى انسان، قدر و منزلت او.

=الحُكُومَة-

مص، حكومت، دولت، دستگاههاى دولتى.

=الحَكِيّ-

[حكي] : سخن چين. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.

=الحَكِيم-

ج حُكَمَاء: دارنده حكمت، دانشمند، و در زبان متداول به معناى پزشك است.

=الحَكِيمَة-

مؤنث (الحَكيم) است.

=حَلَّ-

-حَلًّا [حلّ] العُقْدَةَ: گره را باز كرد،- المُشْكِلَةَ: مشكل را آسان كرد،- هُ عند العامَّة: ديگ ستبر به او داد،-- حِلًّا الشي ءُ: آن چيز حلال شد،- الرجُلُ: آن مرد از احرام خارج شد،- تِ اليَمِينُ: سوگند راست شد،- الدَّيْنُ: پرداخت وام رسيد،-- حَلًّا و حَلَلًا و حُلُولًا المكانَ و بالمكانِ: به آن مكان درآمد،- به في المكانِ: او را به آن مكان آورد،- عَلَيه ضيفًا: بر او ميهمانى آمد،- تْ عليه المُصيبةُ: سوگ بر او وارد شد،- مَحَلَّهُ: جايگزين او شد، جانشين وى شد،- في نُفوسِ القُرّاءِ مَحَلَّ الاسْتِحْسَان: در دل خوانندگان اثر نيكو گذاشت و مورد موافقت آنان قرار گرفت،- مَحَلَّ التقْدِير لَديه: نزد او داراى اعتبار شد،- حُلُولًا عليهِ امرُ اللَّهِ: امر خدا بر او واجب شد.

=حُلَّ-

حَلًّا الجامِدُ: ماده ى جامد گداخته شد،- حَلًّا و حَلَلًا و حُلُولًا المكانُ: آن مكان مورد سكونت قرار گرفت، محل مسكونى شد.

=الحُلّ-

هنگام بيرون آمدن از احرام.

=الحَلّ-

مص، تسويه؛ «حَلُّ المُشْكِلةِ» :

حل و فصل مشكل،- آن قسمت از زمين مكه كه خارج از حرم باشد؛ «اهْلُ الحَلِّ و الرَّبْطِ» : اشخاص با نفوذ؛- «فى حَلِّهِ و تَرْحَالِهِ» : در همه ى كارهاى خود، در تمام تصرفات خود.

=الحِلّ-

مص، هنگام بيرون آمدن از احرام و مناسك حج، اين واژه ضد (الحَرَام) است، اسم است از (تَحْلِيلُ اليَمِين) : حلال كردن قسم؛ «كان في حِلٍّ منْ» : آزاد شد از ... ، آنكه در جائى فرود آيد؛ «مَا زِلْتُ حِلًّا بِهَذَا البَلَدِ» : من در اين شهر همچنان مقيم هستم.

=حَلَا-

-حَلَاوَةً و حُلْوَانًا [حلو] : آن چيز شيرين شد،- تِ الفَاكِهةُ: ميوه خوشمزه شد،- لهُ الشي ءُ: آن چيز براى او لذيذ شد،- الشي ءَ: آن چيز را شيرين كرد،- منه بِخَير: از او بهره مند شد،- لَهُ ان: براى او لذت آور شد كه ... ؛ «حَسبَما يَحْلُو له» :

بهر نحوى كه بخواهد، بهر گونه اى كه برايش لذت داشته باشد.

=حَلَى-

-حَلْيًا [حلي] المرأَةَ: براى آن زن زيور آلات نهاد، آن زن را آراست.

=حَلَّى-

تَحْلِيَةً [حلو] الشي ءَ: آن چيز را شيرين كرد.

=حَلَّى-

تَحْلِيَةً [حلي] المرأَةَ: بر آن زن زيور آلات پوشانيد يا براى وى زيور گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را آراست.

=الحَلَائِب-

[حلب] : ياران مرد بويژه عموزادگان او، گروهها.

=الحِلَاب-

ظرفى كه در آن شير دوشند.

=الحَلَّاب-

بسيار دوشنده ى شير.

=الحَلَّاج-

پنبه زن.

=الحِلَاجَة-

پنبه زنى.

=الحُلَاحِل-

ج حَلَاحِل [حلحل] : بزرگ قوم خود، مرد دلير و پرتوان.

=الحَلَّاف-

آنكه بسيار سوگند خورد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت