نادانى،- عند العَامَّة: و در زبان متداول بمعناى نيازمندى سخت مى باشد.
-حُكْمًا و حُكُومةً بالأمرِ و للرجلِ أو عليهِ و بينهم: در آن كار بنفعِ آن مرد يا بضرر او حكم صادر كرد،- بإدَانَتِه: او را گناهكار دانست، او را گناهكار كرد،- بِبَرائتِهِ: او را تبرئه كرد،- في البلاد: اداره امور كشور را بدست گرفت،- حَكْمًا الفرسَ: لگام بر اسب بست،- هُ من كَذَا: او را از چيزى بازداشت و منصرف كرد.
-حِكْمَةً: آن مرد حكيم و دانشمند شد.
عليه بالإعدام: حكم اعدام بر عليه او صادر شد.
تَحْكِيمًا هُ: او را فرماندار و حاكم كرد، او را از تباهى دور كرد،- هُ في الأَمْرِ:
در آن كار حكم و داورى را به او واگذار كرد،- هُ عن كذا: از آن چيز وى را بازداشت و منع كرد.
=الحُكْم-
مص،- ج أَحْكَام: عهده دار شدن امور ادارى كشور، داورى، قضاوت، نوع حكومت؛ «الحُكْمُ الجمهوري» : حكومت جمهورى؛ «الحُكْمُ النيابيّ» : حكومت پارلمانى؛ «الحُكْمُ المُطْلق» : حكومت استبدادى، ديكتاتورى؛ «الحُكْمُ الذَّاتِيّ» : حكومتِ خود مختارى كه با قوانين خود امور را اداره كند «الحُكْمُ الوَجَاهِيّ» : حكم حضورى كه هر دو طرف حاضر باشند؛ «الحُكْمُ الغِيَابِيّ» : حكم غيابى كه در حق كسى صادر مى شود كه در دادگاه حضور نداشته باشد؛ «فى حُكْم» : مساوى، مانند؛ «هو في حُكْمِ العَدم» : او در حكم عدم است؛ «أصبَحَ في حُكْمِ المُقرّر» : مقرر گرديد؛ «بِحُكْم» :
بموجب؛ «حُكْمًا» : بناچار؛ «نَزَلَ على حُكْمِهِ» : به حكم او تن در داد؛ «الأَحْكَامُ العُرْفِيّة» : حكومت نظامى؛ «أَحْكامٌ خاصّة» :
نظامهاى ويژه؛ «للضرورة احكامٌ» : براى ضرورت احكامى است كه اجازه مى دهد آنچه را كه قانون منع كرده است.
=الحَكَمَ-
داور، حَكَم. اين واژه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود، اجرا كننده ى حكم،- مِن الرَّجَالِ: مرد سالمند.
=الحِكْمَة-
ج حِكَم: سخن مطابق حق زيرا منع جهل مى كند، درستى كار و متانت آن، علم، فلسفه، عدل، حكم و در زبان متداول بمعناى پزشكى است.
=الحَكَمَة-
دو طرف لگام اسب كه آنرا از نافرمانى سوارش بازميدارد،- من الإنْسَان:
قسمت جلوى روى انسان، قدر و منزلت او.
=الحُكُومَة-
مص، حكومت، دولت، دستگاههاى دولتى.
=الحَكِيّ-
[حكي] : سخن چين. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=الحَكِيم-
ج حُكَمَاء: دارنده حكمت، دانشمند، و در زبان متداول به معناى پزشك است.
=الحَكِيمَة-
مؤنث (الحَكيم) است.
=حَلَّ-
-حَلًّا [حلّ] العُقْدَةَ: گره را باز كرد،- المُشْكِلَةَ: مشكل را آسان كرد،- هُ عند العامَّة: ديگ ستبر به او داد،-- حِلًّا الشي ءُ: آن چيز حلال شد،- الرجُلُ: آن مرد از احرام خارج شد،- تِ اليَمِينُ: سوگند راست شد،- الدَّيْنُ: پرداخت وام رسيد،-- حَلًّا و حَلَلًا و حُلُولًا المكانَ و بالمكانِ: به آن مكان درآمد،- به في المكانِ: او را به آن مكان آورد،- عَلَيه ضيفًا: بر او ميهمانى آمد،- تْ عليه المُصيبةُ: سوگ بر او وارد شد،- مَحَلَّهُ: جايگزين او شد، جانشين وى شد،- في نُفوسِ القُرّاءِ مَحَلَّ الاسْتِحْسَان: در دل خوانندگان اثر نيكو گذاشت و مورد موافقت آنان قرار گرفت،- مَحَلَّ التقْدِير لَديه: نزد او داراى اعتبار شد،- حُلُولًا عليهِ امرُ اللَّهِ: امر خدا بر او واجب شد.
=حُلَّ-
حَلًّا الجامِدُ: ماده ى جامد گداخته شد،- حَلًّا و حَلَلًا و حُلُولًا المكانُ: آن مكان مورد سكونت قرار گرفت، محل مسكونى شد.
=الحُلّ-
هنگام بيرون آمدن از احرام.
=الحَلّ-
مص، تسويه؛ «حَلُّ المُشْكِلةِ» :
حل و فصل مشكل،- آن قسمت از زمين مكه كه خارج از حرم باشد؛ «اهْلُ الحَلِّ و الرَّبْطِ» : اشخاص با نفوذ؛- «فى حَلِّهِ و تَرْحَالِهِ» : در همه ى كارهاى خود، در تمام تصرفات خود.
=الحِلّ-
مص، هنگام بيرون آمدن از احرام و مناسك حج، اين واژه ضد (الحَرَام) است، اسم است از (تَحْلِيلُ اليَمِين) : حلال كردن قسم؛ «كان في حِلٍّ منْ» : آزاد شد از ... ، آنكه در جائى فرود آيد؛ «مَا زِلْتُ حِلًّا بِهَذَا البَلَدِ» : من در اين شهر همچنان مقيم هستم.
=حَلَا-
-حَلَاوَةً و حُلْوَانًا [حلو] : آن چيز شيرين شد،- تِ الفَاكِهةُ: ميوه خوشمزه شد،- لهُ الشي ءُ: آن چيز براى او لذيذ شد،- الشي ءَ: آن چيز را شيرين كرد،- منه بِخَير: از او بهره مند شد،- لَهُ ان: براى او لذت آور شد كه ... ؛ «حَسبَما يَحْلُو له» :
بهر نحوى كه بخواهد، بهر گونه اى كه برايش لذت داشته باشد.
=حَلَى-
-حَلْيًا [حلي] المرأَةَ: براى آن زن زيور آلات نهاد، آن زن را آراست.
=حَلَّى-
تَحْلِيَةً [حلو] الشي ءَ: آن چيز را شيرين كرد.
=حَلَّى-
تَحْلِيَةً [حلي] المرأَةَ: بر آن زن زيور آلات پوشانيد يا براى وى زيور گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را آراست.
=الحَلَائِب-
[حلب] : ياران مرد بويژه عموزادگان او، گروهها.
=الحِلَاب-
ظرفى كه در آن شير دوشند.
=الحَلَّاب-
بسيار دوشنده ى شير.
=الحَلَّاج-
پنبه زن.
=الحِلَاجَة-
پنبه زنى.
=الحُلَاحِل-
ج حَلَاحِل [حلحل] : بزرگ قوم خود، مرد دلير و پرتوان.
=الحَلَّاف-
آنكه بسيار سوگند خورد