فهرس الكتاب

الصفحة 495 من 1009

قافيه دار است مانند اين عبارت «المَنِيَّة وَ لَا الدّنِيَّة» كه دو واژه ى (المَنِيَّة، الدنِيَّة) در يك وزن و قافيه اند.

=السَّجْعَة-

پاره اى از كلام سَجْع يا قافيه دار.

=سَجَفَ-

-سَجْفًا البيتَ: بر خانه پرده آويخت.

=سَجِفَ-

-سَجَفًا: كمر باريك و لاغر شكم شد.

=سَجَّفَ-

تَسْجِيفًا البيتَ: مترادف (سَجَفَهُ) است.

=السَّجْف-

ج سُجُوف و أَسْجَاف: مترادف (السِّجْف) است.

=السِّجْف-

ج سُجُوف و أَسْجَاف: مطلق پوشش، هر يك از دو قسمت پرده كه جلوى درب آويزند و ميان اين دو شكاف و فرجه باشد.

=سَجَلَ-

-سَجْلًا الماءَ: آب را ريخت،- بهِ:

از بالا به او تير افكند.

=سَجَّلَ-

تَسْجِيلًا الكتابَ: كتاب را بطور پيوست و بى وقفه خواند،- الرجُلُ: آن مرد چيزى را ثبت كرد و نوشت،- الأَوْرَاقَ:

برگهاى دعاوى و مانند آنها را در دادگاهها و جلسات ثبت كرد،- القَاضِي عليه: قاضى بر عليه او حكم صادر كرد،- عليهِ بِكذا: او را به چيزى معروف و موسوم كرد،- لهُ بِمَالِهِ: از دارائى خود چيزى بوي اختصاص داد،- هُ بالشي ءِ: از بالا به او تير اندازى كرد.

=السَّجْل-

مص،- ج سِجَال و سُجُول: دلو بزرگ كه در آن آب باشد چه كم چه زياد، پُر كردن دلو از آب، پستان بزرگ، مرد بخشنده، بخشندگى، نصيب و قسمت.

=السِّجِلّ-

ج سِجِلَّات: كتاب عهدنامه ها و قراردادها، كتاب احكام و دستورات، كتاب يا دفتر دادنامه كه قاضى در آن حكم خود را ثبت كند، پرونده ى اوراق و اسناد و صورتجلسه هاى خريد و فروش كه در دفتر دادگاه محفوظ و نگهدارى شود.

=سَجَمَ-

-سُجُومًا و سِجَامًا الدمعُ: اشك روان شد چه كم و چه زياد و ريخته شد،-- سَجْمًا و سُجُومًا و سَجَمَانًا تِ الْعَينُ او السَّحَابَةُ المَاءَ: چشم اشك ريخت يا ابر باريد و آب روان شد،-- سَجْمًا و سُجُومًا عن الأَمْرِ: در آن كار درنگ كرد و بر خود سخت گرفت.

=سَجَّمَ-

تَسْجَامًا و تَسْجِيمًا الماءَ: آب را ريخت.

=السَّجَم-

آب، اشك.

=سَجَنَ-

-سَجْنًا هُ: او را زندانى كرد،- الهَمَّ:

اندوه را پنهان كرد.

=سَجَّنَ-

تَسْجِينًا الشي ءَ: آن چيز را شكافت.

=السِّجْن-

ج سُجُون: زندان.

=السُّجُود-

تعظيم و فروتنى و سر بر زمين نهادن، عبادت.

=السَّجُور-

سوخت يا هيزم كه با آن تنور را افروزند.

=السَّجُوع-

ج سُجَّع و سَوَاجِع:؛ «حَمَامٌ سَجُوعٌ» :

كبوتر نغمه دهنده كه صداى خود را در گلو رفت و برگشت دهد.

=السَّجُول-

«عينٌ سَجُولٌ» : چشم پر از اشك.

=السَّجُوم-

ج سُجُوم: «عينٌ سَجُومٌ» : چشمى كه اشك ريزد؛ «نَاقَةٌ سَجُومٌ» : شتر پُر شير.

=السَّجِيَّة-

ج سَجِيَّات و سَجَايا [سجو] : طبيعت، خلق و خوى.

=السَّجِيس-

«ماءٌ سَجِيسٌ» : آب تيره و رنگ برگشته.

=السَّجِيف-

مترادف (السَّجْف) است.

=السَّجِيل-

نصيب؛ «دَلْوٌ سَجِيلٌ» : دلو بزرگ؛ «ضرعٌ سَجِيلٌ» : پستان سفت و سخت.

=السِّجِّيل-

سنگريزه از گِلِ خشك. اين واژه فارسى است.

=السَّجِيلَة-

«دلوٌ سَجِيلةٌ» : دلو بزرگ.

=السَّجين-

زنداني،- ج سُجَنَاء و سَجْنى، زن زندانى،- ج سَجْنَى؛ «ضَرْبٌ سَجِينٌ» :

ضربه ى سخت كه بر كسى وارد شود.

=السَّجينَة-

ج سَجَائِن: زن زنداني.

=سَحَّ-

-سَحًّا [سحّ] : بسيار چاق و فربه شد،- الماءَ: آب را پياپي و بسيار ريخت،- هُ: او را زد،- سَحًّا و سُحُوحًا:

بسيار ريخته و روان شد،-- سُحُوحًا و سُحُوحَةً تِ الشَّاةُ: گوسفند بسيار چاق و فربه شد بطوريكه چربي از آن بچشم مى خورد.

=السُّحّ-

خرماى خشك و پراكنده.

=السَّحّ-

مترادف (السحّ) است.

=سَحَا-

-سَحْيًا [سحو] هُ: پوست آن چيز را كند،- الطِّينَ: گِل را زدود و پاك كرد،- الشعَرَ: موى را تراشيد،- سَحْوًا الكِتَابَ: كتاب را با پوست يا روكش جلد كرد.

=سَحَّى-

تَسْحِيَةً [سحو] الكتابَ: مترادف (سَحَاهُ) است.

=السِّحَاء-

ج أَسْحِيَة [سحو] من الكتاب: آنچه كه با آن كتاب را جلد يا روكش كنند.

=السَّحَّاء-

[سحّ] : «غارةٌ سَحَّاء» : حمله و يورش سخت و همه جانبه بر دشمن.

=السَّحَّاء-

[سحو] : بيل ساز.

=السِّحَاءَة-

[سحو] : واحد (السِّحَاء) است،- ج سَحَايَا (ع ا) : روكش يا غلاف دماغ؛ «الْتِهَابُ السَّحَايَا» : به واژه ى (السحَايَا) مراجعه شود.

=السَّحَاب-

ج سُحُب: ابر.

=السُّحَابَة-

بازمانده ى آب در آبگير.

=السَّحَابَة-

ج سَحَائِب: يك قطعه ابر؛ «سَحَابَة» : در تمام مدت؛ «سِرنَا سَحَابَةَ يومِنَا» :

در تمام روز راه رفتيم؛ «اقَمْتُ عِندهُ سَحَابةَ عامٍ» : در تمام مدت سال.

=السَّحَّابَة-

مترادف (الجَارُور) است، بسيار كشنده.

=السَّحَاة-

ج سَحًى [سحو] : ميدان، ناحيه.

=السَّحَاح-

[سحّ] : هوا.

=السَّحَّاحَة-

[سحّ] : «عينٌ سَحَّاحَةٌ» : چشمى كه بسيار اشك ريزد.

=السَّحَّار-

مترادف (السَّاحِر) است. افسونگر.

=السُّحَارَة-

(ع ا) : رِيه،- من الشّاة: دل و جگر و قلوه. اين تعبير را در زبان متداول (المِعْلَاق و القَصَبة) گويند.

=السَّحَّارَة-

گونه اى جعبه يا صندوق است.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=السُّحَاف-

(طب) : بيمارى سِلّ.

=السُّحَالَة-

خرده يا نرمه ى طلا و نقره، پوسته ى گندم يا جو و مانند آنها، فرومايه ى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت