قافيه دار است مانند اين عبارت «المَنِيَّة وَ لَا الدّنِيَّة» كه دو واژه ى (المَنِيَّة، الدنِيَّة) در يك وزن و قافيه اند.
پاره اى از كلام سَجْع يا قافيه دار.
=سَجَفَ-
-سَجْفًا البيتَ: بر خانه پرده آويخت.
=سَجِفَ-
-سَجَفًا: كمر باريك و لاغر شكم شد.
=سَجَّفَ-
تَسْجِيفًا البيتَ: مترادف (سَجَفَهُ) است.
=السَّجْف-
ج سُجُوف و أَسْجَاف: مترادف (السِّجْف) است.
=السِّجْف-
ج سُجُوف و أَسْجَاف: مطلق پوشش، هر يك از دو قسمت پرده كه جلوى درب آويزند و ميان اين دو شكاف و فرجه باشد.
=سَجَلَ-
-سَجْلًا الماءَ: آب را ريخت،- بهِ:
از بالا به او تير افكند.
=سَجَّلَ-
تَسْجِيلًا الكتابَ: كتاب را بطور پيوست و بى وقفه خواند،- الرجُلُ: آن مرد چيزى را ثبت كرد و نوشت،- الأَوْرَاقَ:
برگهاى دعاوى و مانند آنها را در دادگاهها و جلسات ثبت كرد،- القَاضِي عليه: قاضى بر عليه او حكم صادر كرد،- عليهِ بِكذا: او را به چيزى معروف و موسوم كرد،- لهُ بِمَالِهِ: از دارائى خود چيزى بوي اختصاص داد،- هُ بالشي ءِ: از بالا به او تير اندازى كرد.
=السَّجْل-
مص،- ج سِجَال و سُجُول: دلو بزرگ كه در آن آب باشد چه كم چه زياد، پُر كردن دلو از آب، پستان بزرگ، مرد بخشنده، بخشندگى، نصيب و قسمت.
=السِّجِلّ-
ج سِجِلَّات: كتاب عهدنامه ها و قراردادها، كتاب احكام و دستورات، كتاب يا دفتر دادنامه كه قاضى در آن حكم خود را ثبت كند، پرونده ى اوراق و اسناد و صورتجلسه هاى خريد و فروش كه در دفتر دادگاه محفوظ و نگهدارى شود.
=سَجَمَ-
-سُجُومًا و سِجَامًا الدمعُ: اشك روان شد چه كم و چه زياد و ريخته شد،-- سَجْمًا و سُجُومًا و سَجَمَانًا تِ الْعَينُ او السَّحَابَةُ المَاءَ: چشم اشك ريخت يا ابر باريد و آب روان شد،-- سَجْمًا و سُجُومًا عن الأَمْرِ: در آن كار درنگ كرد و بر خود سخت گرفت.
=سَجَّمَ-
تَسْجَامًا و تَسْجِيمًا الماءَ: آب را ريخت.
=السَّجَم-
آب، اشك.
=سَجَنَ-
-سَجْنًا هُ: او را زندانى كرد،- الهَمَّ:
اندوه را پنهان كرد.
=سَجَّنَ-
تَسْجِينًا الشي ءَ: آن چيز را شكافت.
=السِّجْن-
ج سُجُون: زندان.
=السُّجُود-
تعظيم و فروتنى و سر بر زمين نهادن، عبادت.
=السَّجُور-
سوخت يا هيزم كه با آن تنور را افروزند.
=السَّجُوع-
ج سُجَّع و سَوَاجِع:؛ «حَمَامٌ سَجُوعٌ» :
كبوتر نغمه دهنده كه صداى خود را در گلو رفت و برگشت دهد.
=السَّجُول-
«عينٌ سَجُولٌ» : چشم پر از اشك.
=السَّجُوم-
ج سُجُوم: «عينٌ سَجُومٌ» : چشمى كه اشك ريزد؛ «نَاقَةٌ سَجُومٌ» : شتر پُر شير.
=السَّجِيَّة-
ج سَجِيَّات و سَجَايا [سجو] : طبيعت، خلق و خوى.
=السَّجِيس-
«ماءٌ سَجِيسٌ» : آب تيره و رنگ برگشته.
=السَّجِيف-
مترادف (السَّجْف) است.
=السَّجِيل-
نصيب؛ «دَلْوٌ سَجِيلٌ» : دلو بزرگ؛ «ضرعٌ سَجِيلٌ» : پستان سفت و سخت.
=السِّجِّيل-
سنگريزه از گِلِ خشك. اين واژه فارسى است.
=السَّجِيلَة-
«دلوٌ سَجِيلةٌ» : دلو بزرگ.
=السَّجين-
زنداني،- ج سُجَنَاء و سَجْنى، زن زندانى،- ج سَجْنَى؛ «ضَرْبٌ سَجِينٌ» :
ضربه ى سخت كه بر كسى وارد شود.
=السَّجينَة-
ج سَجَائِن: زن زنداني.
=سَحَّ-
-سَحًّا [سحّ] : بسيار چاق و فربه شد،- الماءَ: آب را پياپي و بسيار ريخت،- هُ: او را زد،- سَحًّا و سُحُوحًا:
بسيار ريخته و روان شد،-- سُحُوحًا و سُحُوحَةً تِ الشَّاةُ: گوسفند بسيار چاق و فربه شد بطوريكه چربي از آن بچشم مى خورد.
=السُّحّ-
خرماى خشك و پراكنده.
=السَّحّ-
مترادف (السحّ) است.
=سَحَا-
-سَحْيًا [سحو] هُ: پوست آن چيز را كند،- الطِّينَ: گِل را زدود و پاك كرد،- الشعَرَ: موى را تراشيد،- سَحْوًا الكِتَابَ: كتاب را با پوست يا روكش جلد كرد.
=سَحَّى-
تَسْحِيَةً [سحو] الكتابَ: مترادف (سَحَاهُ) است.
=السِّحَاء-
ج أَسْحِيَة [سحو] من الكتاب: آنچه كه با آن كتاب را جلد يا روكش كنند.
=السَّحَّاء-
[سحّ] : «غارةٌ سَحَّاء» : حمله و يورش سخت و همه جانبه بر دشمن.
=السَّحَّاء-
[سحو] : بيل ساز.
=السِّحَاءَة-
[سحو] : واحد (السِّحَاء) است،- ج سَحَايَا (ع ا) : روكش يا غلاف دماغ؛ «الْتِهَابُ السَّحَايَا» : به واژه ى (السحَايَا) مراجعه شود.
=السَّحَاب-
ج سُحُب: ابر.
=السُّحَابَة-
بازمانده ى آب در آبگير.
=السَّحَابَة-
ج سَحَائِب: يك قطعه ابر؛ «سَحَابَة» : در تمام مدت؛ «سِرنَا سَحَابَةَ يومِنَا» :
در تمام روز راه رفتيم؛ «اقَمْتُ عِندهُ سَحَابةَ عامٍ» : در تمام مدت سال.
=السَّحَّابَة-
مترادف (الجَارُور) است، بسيار كشنده.
=السَّحَاة-
ج سَحًى [سحو] : ميدان، ناحيه.
=السَّحَاح-
[سحّ] : هوا.
=السَّحَّاحَة-
[سحّ] : «عينٌ سَحَّاحَةٌ» : چشمى كه بسيار اشك ريزد.
=السَّحَّار-
مترادف (السَّاحِر) است. افسونگر.
=السُّحَارَة-
(ع ا) : رِيه،- من الشّاة: دل و جگر و قلوه. اين تعبير را در زبان متداول (المِعْلَاق و القَصَبة) گويند.
=السَّحَّارَة-
گونه اى جعبه يا صندوق است.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=السُّحَاف-
(طب) : بيمارى سِلّ.
=السُّحَالَة-
خرده يا نرمه ى طلا و نقره، پوسته ى گندم يا جو و مانند آنها، فرومايه ى