(ح) : حشره ايست به رنگ سياه و سفيد و كوچكتر از چلپاسه.
=دَقِعَ-
-دَقَعًا: با زندگى كمى راضى شد، از بى چيزى و بينوائى به خاك نشست، بر اثر فقيرى بدحال شد.
=الدَّقْعَاء-
خاك، زمينى كه در آن گياه نباشد.
=دَقَّقَ-
تَدْقيقًا [دقّ] في الحساب و غيرِهِ:
در حساب دقت و بررسى لازم كرد،- الْبَحْثَ: با دقت بحث كرد،- النظَرَ: بخوبى نگريست، آن چيز را نرم كرد.
=الدَّقَل-
چوب درازى كه در ميان كشتى بندند و بر روى آن بادبان كشند، خرماى نامرغوب و بد.
=الدَّقْن-
مترادف (الذقَن) است بمعناى زنخ. اين واژه در زبان روز متداول است.
=الدَّقِيق-
[دقّ] : آرد،- ج أدقَّة و ادقَّاء: نرم، باريك. ضد (الغليظ) است، كم، امر پوشيده؛ «دَقيقُ الصَّنْع» : خوش ساخت.
=الدَّقِيقة-
ج دَقَائِق [دقّ] : ضد (الغليظة) است، كم، امرى پوشيده، دقيقه كه يك شصتم ساعت است؛ «دَقَائِق الأُمورِ» : دقايق امر، كارهاى درهم پيچيده.
=دَكَّ-
-دَكًّا [دكّ] الحائطَ: ديوار را فرو ريخت و با زمين يكسان كرد،- الأَرضَ:
پستى و بلندى زمين را صاف و هموار كرد،- الترابَ: خاك را كوبيد و هموار كرد،- البِئرَ: چاه را پركرد،- الترابَ على الميّتِ: مرده را دفن و خاك بر آن ريخت،- هُ: او را دور كرد،- تِ الحُمَّى فلانًا: تب فلانى را ناتوان كرد،- الدابَّةَ في السيرِ: ستور را بسيار راند و خسته كرد،- البارودةَ: باروت ساخت و آنرا پر كرد. اين تعبير در زبان روز متداول است.
=دُكَّ-
بيمار شد.
=الدُّكّ-
ج دِكَكَة: كوه پست و كوتاه، تپه ى كوچك.
=الدَّكّ-
مص،- ج دُكُوك: زمين هموار، جاى صاف.
=الدَّكَّاء-
مؤنث (الأَدَكّ) است،- ج
دَكَّاوَات-
: مترادف (الدُّكّ) است.
=الدَّكَّاك-
بسيار كوبنده.
=الدُّكَّان-
ج دكَاكِين، و الكلمة فارسيّة الأصل:
دكان، محل كسب و كار نام ديگر آن (الحَانُوت) است، چيزى مانند نيمكت كه بر آن نشينند.
=الدُّكَّانِيّ-
دارنده ى دكان، دكاندار.
=الدِّكَة-
[ودك] : اسم است از (الوَدَك) .
=الدَّكَّة-
دِكَاك [دك] : ريگ توده ى هموار، دكه ى بلند كه بر روى آن نشينند يا بر روى آن صندلى قرار دهند.
=الدِّكَّة-
اين كلمه تحريف از (التِّكَّة) است بمعناى بند شلوار.
=الدِّكْتَاتور-
ديكتاتور، مستبدي كه حكومت مطلق را در دست گيرد. اين واژه لاتينى است.
=الدِّكْتَاتُورِية-
ديكتاتورى، حكومت استبدادى كه يك فرد در آن حاكم باشد.
اين واژه لاتينى است.
=الدُّكْتُور-
پزشك، آنكه گواهينامه ى دكترا در دست داشته باشد.
=الدُّكْتُورة-
درجه ى آنكه گواهى پايان تحصيل از آموزشگاههاى عالى گرفته باشد،- الفَخْرِيَّة: دكتراى افتخارى.
=الدَّكْتِيلُوغْرافيا-
فن تايپ يا ماشين نويسى.
اين واژه يونانى است.
=الدَّكْسَة-
اسم است از (انْدَكَسَ المَريضُ) بمعناى حال بيمار سخت و بد شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدِّكْش-
ابزار آتش بهم زن تنور و مانند آن. اين واژه در زبان روز متداول است.
=الدُّكُش-
كار بد، امر مكروه. اين واژه در زبان روز متداول است.
=الدَّكْشَاء-
مؤنث (الأَدْكش) است.
=دَكَّكَ-
تَدْكِيكًا [دكّ] الشي ءَ بالشي ءِ: چيزى را با چيزى آميخت،- السَّرَاوِيل: شلوارها را بند انداخت اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الدَّكَك-
اسم است از (الأَدَكّ) .
=دَكَنَ-
-دَكْنًا المتاعَ: متاع را بر روى هم چيد.
=دَكِنَ-
-دَكَنًا: رنگ او به سياهى زد،- الثَوبُ: جامه چرك و رنگ آن تيره شد.
=الدَّكْنَاء-
مؤنث (الأَدْكن) است.
=الدُّكْنَة-
رنگى كه به سياهى متمايل گردد.
=الدَّكُّوشَة-
سبوى كوچك. اين واژه در زبان روز متداول است.
=دَلَّ-
-دَلَالَةً و دُلُولَةً و دِلِّيلَى [دلّ] هُ الى الشي ء و عليه: او را بر آن چيز راهنمائى و هدايت كرد،- دَلًّا و دَلَّالًا و-- دَلَلًا: ناز و كرشمه كرد،- الرجُلُ: آن مرد افتخار و سرافرازى كرد،- تِ المرأةُ على زوجها: آن زن با مهربانى اظهار دليرى بر شوهر خود كرد.
=الدَّلّ-
آرامش و نيك رفتارى.
=دَلَا-
-دَلْوًا [دلو] الدَّلْوَ: دلو را به درون چاه فرو برد، دلو را كشيد تا از چاه بيرون آورد،- بالدَّلْوِ: با سطل آب برداشت يا آبيارى كرد.
=دَلَّى-
تَدْلِيَةً [دلو] الدَّلْوَ: دلو را به چاه فرو برد، دلو را كشيد تا از چاه بيرون آورد،- هُ بِالْحبلِ من السَّطح: آن را از بالاى بام با ريسمان بست و فرو آويخت.
=الدُّلَّى-
[دلّ] : دليل روشن و آشكار.
=الدَّلَاة-
ج دَلًى و دَلَوَات [دلو] : سطل كوچك.
=الدِّلَاص-
نرم و درخشان؛ «دِرْعٌ دلَاصٌ» :
زِره نرم و صاف.
=الدَّلَّاص-
نرم و صاف.
=الدَّلَّاع-
(ح) : گونه اى صدف دريائى.
=الدَّلَاعَة-
زياده روى. در آسان گرفتن و سهل انگارى.
=الدَّلَال-
[دلّ] : مص، وقار، بردبارى، بزرگوارى، ناز و كرشمه.
=الدَّلَّال-
[دلّ] : دلّال، واسطه ى ميان فروشنده و خريدار.