-ذَوْدًا و ذِيَادًا [ذود] هُ: او را دور كرد و راند،- عن حَسَبهِ: از او حمايت و پشتيبانى كرد،- النومَ عن عَينيهِ: خواب را از چشم وى ربود.
=ذَارَعَ-
مُذَارَعَةً [ذرع] الرجُلُ: آن مرد با ذرع كردن فروخت نه با شماره و عدد.
=ذاعَ-
-ذَيْعًا و ذيوعًا و ذَيْعُوعَةً و ذَيَعَانًا [ذيع] الخبرُ:
خبر پخش و پراكنده شد.
=الذَّاعِر-
فا، ترسو، پليد؛ «رَجُلٌ ذاعِرٌ» : مردى كه داراى نقيصه و عيب باشد.
=ذافَّ-
مُذَافَّةً و ذِفَافًا [ذفّ] على الجريح و لهُ: بر زخمى تاخت و او را كشت.
=ذَاقَ-
-ذَوْقًا و ذَوَاقًا و مَذَاقًا [ذوق] الشي ءَ: مزه ى آن چيز را چشيد؛ «ذاقَ العذابَ» : درد و رنج كشيد،- ذَوْقًا و ذَوَاقًا الرّجلَ وَ ما عِنْدَ الرَّجلِ: آن مرد را آزمايش كرد.
=ذاكَ-
ج أُولَئِك: اسم اشاره براى متوسط است و نيز با هاء تنبيه مىيد مانند (هَذَاكَ) ،: مثنّاى اين واژه (ذَانِكَ) در حال رفع و (ذَيْنِكَ) در حال نصب و جر است.
=ذاكَرَ-
مُذَاكَرَةً [ذكر] هُ في أمرٍ: درباره ى چيزى با وى سخن گفت.
=الذَّاكِر-
آنكه در ذهن خود چيزى را حفظ كند.
=الذَّاكِرَة-
نيروى حافظه و ذاكره، استعداد ذهن براى ياد آوردن مطالب، به معناى (الذّاكِر) است.
=ذالَ-
-ذَيْلًا [ذيل] الثوبُ: جامه بلند و به زمين كشيده شد،- الطّائرُ: پرنده دم خود را كشيد يا باز كرد،- تِ الجاريةُ: آن دختر با ناز و دامن كشان راه رفت، الشي ءُ: آن چيز پست و بى ارزش شد،- تْ حالُهُ:
فروتن و متواضع شد.
=ذامَ-
-ذَيْمًا و ذَامًا [ذيم] هُ: از او عيبجوئى و نكوهش كرد.
=ذامَّ-
مُذَامَّةً [ذمّ] عيشَهُ: زندگى خود را به سختى گذرانيد.
=الذَّامُ-
[ذيم] : عيب و نقص و نكوهش.
=ذاهَنَ-
مُذَاهَنَةً [ذهن] هُ: با هوشمندى بر او چيره شد؛ «يُذاهِنُ النّاسَ و يُفَاطِنهُم» : با هوش و زيركى خود با مردم مسابقه داد.
=الذَّاوِي-
[ذوي] : مترادف (الذّابِل) است.
=الذُّؤابَة-
ج ذَوَائِب [ذأب] : زلف پيشانى، گيسوى بافته از موى سر.
=ذَئِبَ-
-ذَأَبًا [ذأب] : در پليدى همانند گرگ شد، از گرگ ترسيد.
=ذَؤُبَ-
-ذَآبَةً [ذأب] : مترادف (ذَئِبَ) است.
=ذُئِبَ-
[ذأب] : از گرگ ترسيد، گرگ در ميان گوسفندان وى افتاد.
=ذَاَّبَ-
تَذْئِيبًا [ذأب] : هُ: او را ترسانيد.
=الذِّئب-
ج ذِئاب و أَذْؤُب و ذُؤْبان [ذأب] (ح) :
گرگ؛ «داءُ الذئْب» : بيمارى گرسنگى.
=الذُّؤُبان-
[ذأب] : «ذُؤْبانُ العَربِ» : دزدان و فقيران و بينوايان عرب.
=الذِّئْبان-
[ذأب] : موى پشت گردن شتر، باقيمانده ى كرك شتر پس از چيدن.
=الذِّئْبَة-
(ح) : گرگ ماده،- (طب) :
گونه اى بيمارى است كه در گلوى شتر پديد مىيد.
=ذَبَّ-
-ذَبًّا [ذبّ] عنهُ: از وى دفاع و حمايت كرد.
=الذُّبَاب-
ج أذِبَّة و ذِبَّان و ذُبّ [ذبّ] (ح) :
مگس، از حشرات دو بالها كه گونه هاى مختلفى دارد. اين حشره اغلب از چركيها و پليديها و زباله ها تغذيه مى كند و باعث انتقال بيماريها مى شود، در عرب بر زنبورها و پشه ها نيز اطلاق مى شود، نحسى و بد يُمنى، طاعون، ديوانگى؛ «ذُبَابُ الْعَينِ» :
مردمك چشم؛ «ذُبَابُ السَّيفِ» : لبه ى شمشير كه با آن زنند.
=الذَّبَّاب-
آنكه از قوم و خانواده ى خود پشتيبانى كند.
=الذُّبَابَة-
(ح) : واحد (الذبَاب) است؛ «ذُبَابةُ الشَّيْ ءِ» : بازمانده ى چيزى.
=الذُّبَاح-
(طب) : دردي است كه در گلو پديد مىيد.
=الذِّبَاح-
مترادف (الذباح) است.
=الذُّبَّاح-
مترادف (الذباح) است.
=الذَّبَاذِب-
[ذبذب] : پايين جامه و ريشه هاى آن.
=الذَّبَالة-
ج ذُبَال: پنبه ى تابيده، نوار نخى.
=الذُّبَّالَة-
ج ذُبَّال: مترادف (الذبَالة) است.
=ذَبَحَ-
-ذَبْحًا و ذَبَحَانًا هُ: گلوى او را بريد، آنرا دو نيم يا شقه كرد، سر آن را بريد يا ذبح كرد.
=ذَبَّحَ-
تَذْبِيحًا القومَ: در كشتن آن قوم زياده روى كرد.
=الذِّبح-
آنچه كه ذبح شود، كشته.
=الذُّبْحَة-
مترادف (الذُّباح) است.
=الذِّبْحَة-
مترادف (الذباح) است؛ «الذِّبْحَة الصّدْريّة» (طب) : بيمارى و ناراحتى قلبى و تنگى نفس.
=الذُّبَحَة-
مترادف (الذبَاح) است.
=الذِّبَحَة-
مترادف (الذبَاح) است.
=ذَبْذَبَ-
ذَبْذَبَةً [ذبذب] الشي ءُ المعلَّقُ في الهواء:
آن چيز آويزان در هوا جنبيد و تكان خورد،- الرجُلُ: آن مرد سرگشته و دو دل شد.
=الذبْذَبَة-
ج ذَبَاذِب [ذبذب] : زبان، چيزهائى است كه براى زينت و آرايش بر هودج آويزند.
=ذَبَلَ-
-ذُبُولًا و ذَبْلًا النباتُ: آب گياه كم شد و طراوت آن از دست رفت،- الفرسُ: اسب لاغر و كمر باريك شد،- لِسَانُهُ او شَفَتُهُ:
زبان يا لب او خشك شد.
=ذَبُلَ-
-ذُبُولًا و ذَبْلًا: مترادف (ذَبَلَ) است.
=الذَّبِيح-
به معناى (المَذْبُوح) است، ذبيحه يا حيوانى كه براى قربانى كردن شايسته باشد.
=الذَّبِيحَة-
ج ذَبَائِح: مؤنث (الذَّبِيح) است، آنچه كه ذبح يا قربانى خواهد شد.
=الذَّحْل-
ج ذُحُول و أذْحَال: انتقام گرفتن، دشمنى و كينه.
=ذَخَرَ-
-ذَخْرًا الشي ءَ: آن چيز را براى وقت نياز اندوخته كرد.
=الذُّخْر-
ج أَذْخَار: اسم است از (ذَخَرَ) . آنچه كه اندوخته شده باشد.