-سَأَمَةً و سَأَمًا و سَأْمَةً و سَأْمًا و سَآمَةً [سأم] الشي ءَ و منه: از آن چيز ملول يا خسته شد.
=السَّؤُول-
[سأل] : بسيار پرسش كننده.
=السَّؤُوم-
[سأم] : آنكه از هر چيزى خسته و زده شود.
=سَبَّ-
-سَبًّا و سِبِّيبَى [سبّ] هُ: به او دشنام سختى داد،- الفَرَسَ: اسب را زخمى كرد،- سَبًّا الحَبْلَ: ريسمان را بريد.
=السِّبّ-
بسيار دشنام دهنده،- ج سُبُوب:
پوشش، عمامه، رسن، ميخ درشت، پارچه ى كتان و نازك.
=سَبَى-
-سَبْيًا و سِبَاءً [سبي] العدوَّ: دشمن را اسير كرد،- فُلانًا: به عشق و دوستى او اسير شد، او را دور و غريب كرد،- الخَمْرَ:
مي را از شهرى به شهرى ديگر برد،- الحَافِرُ الماءَ: چاه را كند تا به آب رسيد.
=السِّبَاء-
[سبأ] : مي.
=السَّبَّاء-
[سبأ] : فروشنده ى مي.
=السَّبَّاب-
[سبّ] : بسيار دشنام دهنده.
=السَّبَّابَة-
مؤنّث (السبَّاب) است، انگشت سبابه.
=السُّبَات-
خواب يا آغاز خواب رفتن، مرد دانا و تيزهوش، روزگار؛ «ابْنَا سُبَاتٍ» : شب و روز.
=السَّبَات-
خيره شدن و جامد بودن. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=السِّبَاتِيّ-
يكى از علامات و نشانه هاى ورق بازى است.
=السَّبَّاح-
بسيار شناگر.
=السِّبَاحَة-
شنا.
=السَّبَّاحَة-
انگشت سبابه.
=السِّبَاخ-
من الأَرض: زمين كه هنوز شخم نشده و آباد نباشد.
=السِّبَار-
ج سُبُر: ميله ى جراحى كه عمق زخم را با آن اندازه گيرى كنند،- (ح) :
تيره اى از جانوران درنده ى افريقائى است بسان كفتار.
=السِّبَارة-
گونه اى كَشتِي است.
=السَّبَاسِب-
[سبسب] : روزهاى عيد (شعانين) است كه از اعياد مسيحيان مى باشد.
=السَّبَاسِيب-
من الشَّعر: قسمتهاى فرو آويخته ى موى سر. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=سُبَاط-
همان ماه (شُبَاط) است كه بين كانون دوم و آذار مى باشد اين ماه داراى 28 روز است و در سال كبيسه 29 روز مى باشد اين واژه صرف مى شود و گاهى ممنوع از صرف نيز مى گردد و سريانى است.
=السَّبَّاط-
گونه اى كفش است.
=السُّبَاطَة-
آنچه از موى سر كه بهنگام شانه زدن و فرو آويختن مى ريزد، سطل زباله، آشغال دان، جائيكه در آن زباله ريزند.
=السُّبَاعِيّ-
آنچه كه هفت ركن داشته باشد،- مِنَ الأَلْفَاظِ: كلمه اى كه هفت حرف دارد؛ «مَولودٌ سُبَاعِيّ» : نوزادى كه هفت ماهه بدنيا آيد، و نيز به معناى شتر بزرگ و فربه مى باشد؛ «سُبَاعِيُّ البَدَنِ» :
آنكه اندام كامل و تمام داشته باشد.
=السِّبَاق-
مص، بند، قيد؛ «سِبَاقُ الْخَيْلِ» :
مسابقه ى اسب دواني؛ «مَيْدانُ سِبَاقِ الخَيلِ» : ميدان مسابقه ى اسب دوانى.
=السَّبَّاق-
بسيار سبقت گيرنده.
=السُّبَاه-
سَكته ى عارضه بر انسان، بِدَر رفتن خرد.
=السبَاه-
من الرجال: مرد خود بزرگ بين و متكبر.
=السَّبَاهِيّ-
«رَجُلٌ سَبَاهِيّ» : مردى كه از فرط پيرى عقل از سر او بدر رفته باشد.
=سَبَأَ-
-سَبْأً و سِبَاءً و مَسْبَأً [سبأ] الخمرَ: مي خريد تا آنرا بنوشد،- الرجُلَ: با آن مرد مصافحه نمود و دست داد، به او تازيانه زد،- الجِلْدَ: پوست را كند،- الجلْدَ بِالنارِ:
پوست را با آتش سوزانيد،- تِ النَّارُ الجِلْدَ:
آتش پوست را سوزانيد و دگرگون كرد.
=سَبَّبَ-
تَسْبِيبًا [سبّ] الأَسْبابَ: اسباب و علل را بدست آورد،- الأَمْرَ: سبب آن كار شد،- لَهُ كَذَا: كارى براى او پديد آورد،- لِلْمَاءِ مَجْرًى: براى آب مجرائي ساخت،- هُ: در ناسزاگوئى و دشنام به او زياده روى كرد.
=السَّبَب-
ج أَسْبَاب: سبب، علت، ريسمان، راه؛ «مَا لي اليهِ سَبَبٌ» : راهى به سوى او ندارم، دوستى و نشانه ى خويشاوندي،- في العَروض: و در علم عروض عبارت از دو حرف متحرك مانند (لِمَ) يا يكى متحرك و ديگرى ساكن مانند (لَمْ) است؛ «بِسَبَبِ ذَلك» : بعلت اينكه، بسبب اينكه؛ «تَعَاطى الأَسْبابَ» و «اسْبَابُ السَّماءِ» : به واژه ى (الأَسْبَاب) مراجعه شود.
=السُّبَبَة-
[سبّ] : بسيار دشنام گوى.
=السَّبَبِيَّة-
علاقه ى علت با معلول است يا سبب با نتيجه.
=سَبَتَ-
-سَبْتًا: به روز شنبه در آمد، به كارهاى روز شنبه رسيدگى كرد، به استراحت پرداخت،- الرَّجلُ: آن مرد سرگردان شد،- الشي ءَ: آن چيز را بريد،- عُنُقَه: گردن او را زد،- الرأْسَ: سر تراشيد،- الشَّعرَ: موى سر را افشان كرد و فرو آويخت.
=سُبِتَ-
الرجُلُ: خواب آن مرد را فرا گرفت.
=السُّبْت-
نام گياهى است مانند خطمى.
=السَّبْت-
مص، روز شنبه؛ «سَبْتُ النُّور» : بر روز شنبه اى كه در هفته ى آلام و رنجها قرار دارد اطلاق مى شود، روزگار؛ ج أسْبُت و سُبُوت، پاره اى از زمان، اسب اصيل و نيكو، جوان دلير، مرد هوشمند، پُر خواب، گياهى است بسان خطمى.
=السِّبْت-
پوست دباغى شده.
=السُّبَّة-
[سبّ] : ننگى، آنكه مورد دشنام مردم قرار گيرد.
=السَّبَّة-
[سبّ] من الحرِّ أو البَردِ أو الدهرِ: گرما يا سرما يا روزگارى كه براى مدتى پايدار ماند.
=السِّبَّة-
[سبّ] : انگشت سبّابه، هفته. اين واژه سريانى است.