خوردن نترسد.
[جلد] : «مُجَلَّدُ الكُتُبِ» : صحّاف.
=المِجْلَدة-
[جلد] : تازيانه، شلاق.
المَجْلِس
ج مَجَالِس [جلس] : محلّ نشستن، مردم نشسته، جايگاه قاضى يا دادگاه، و در نزد دروزيان محل عبادت است،- النِّيابِىّ: پارلمان، مجلس شورى؛ «مَجْلِسُ الأُمَّة» : مجلس شوراى ملى؛ «الْمَجْلِسُ التأسيسى» : مجلس مؤسسان؛ «مَجْلِسُ الأَمْن» :
شوراى امنيت سازمان ملل؛ «مَجْلِسُ الحرب» : شوراى عالى دفاع؛ «مَجْلِسُ الإدارة» : شوراى ادارى؛ «الْمَجْلِس التَّأْديبيّ» : دادگاه ادارى، «فى مَجْلِسِهِ» : در حضور او.
=المُجَلَّف-
[جلف] : چيزى كه از اطراف آن گرفته شده باشد، باقيمانده چيزى.
=المُجَلَّل-
[جلّ] : فا؛ «سحابٌ مُجَلَّل» : ابرى كه بر همه جا ببارد،؛ «امْرٌ مُجَلَّل» : موضوع عمومى.
=المَجْلُوّ-
[جلو] : ديدني.
=المَجْلُود-
[جلد] : «مَكانٌ مَجْلودٌ» : يخبندان.
=المُجَلِّي-
[جلي] : كسى كه در پيشاپيش به ميدان جنگ مى رود.
=المَجَمّ-
[جمّ] : سينه.
=المُجْمَر-
[جمر] من الحوافِر: سمّ سفت، سمّ سخت.
=المُجْمِر-
[جمر] : من الحوافِر: مرادف (الْمُجْمَر) .
=المِجْمَر-
ج مَجَامِر [جمر] : آتش دان، بخوردان.
=المِجْمَرَة-
ج مَجَامِر [جمر] : آنچه كه در آن آتش قرار دهند، آتشدان.
=المُجْمَع-
[جمع] من الأُمورِ: چيزى كه بر آن اتفاق نظر شده باشد، آنچه كه رأى بر آن صادر شده است. كار قطعى و حتمى.
=المُجْمِع-
[جمع] من الأُمور: كارى كه درباره آن اتفاق نظر باشد.
=المَجْمَع-
ج مَجَامِع [جمع] : محل اجتماع، سازمان، اجتماع اسقفان براى بررسى مسائل مذهبى، جعبه گِرد،- العلميّ:
فرهنگستان.
=المُجَمَّم-
[جمّ] : كسيكه داراى موى سر انبوه است.
=المُجَمْهَرَات-
[جمهر] : هفت قصيده از اشعار دوره جاهليت مربوط به طبقه دوم شاعران بعد از معلّقات است.
=المَجْمُوع-
ج مَجَامِيع [جمع] : مفع، هر مجموعه اى اعم از اشياء يا اشعار يا داستان، و در نزد نحويان بر جمع اطلاق مى شود، مبلغ و كميت، آنچه كه كليات چيزى را داشته باشد؛ «مجموع أراضي القُطْر» سرزمين كشور.
=المَجْمُوعة-
[جمع] : گروه از هر چيزى، جمع چيزهاى متجانس با هم، مجموعه.
=مَجَنَ-
مُجُونًا الشي ءُ: غليظ و سفت شد،- مُجُونًا و مُجْنًا و مَجَانَةً»: شوخى و بيحيائى كرد.
=المِجَنّ-
ج مَجَانّ [جنّ] : سپر، آنچه كه شخص را از آسيب حفظ كند؛ «قَلَبَ لهُ ظَهْرَ المِجَنّ» : دوستى را به دشمنى تبديل نمود.
=المَجْنَى-
[جني] : مصدر است،- ج مَجَان: درختى كه از آن ميوه چينند، جاى چيدن و برداشت ميوه.
=المِجْنَب-
[جنب] : پوشش، سپر.
=المُجَنَّب-
[جنب] : «بعيرٌ مُجَنَّبٌ» : شتريكه شتربان آنرا در كنار خود راه برد.
=المُجَنَّبَة-
[جنب] : پيشاپيش،- (ا ع) :
گروه سربازان كه به آنها مسئوليت حمايت يكى از دو جانب (ميمنه و ميسره) لشكر را بدهند.
=المُجَنَّبَتَانِ-
[جنب] من الجيش (ا ع) : طرف راست و چپ لشكر (ميمنه و ميسره) .
=المَجَنَّة-
[جنّ] : ديوانگى؛ «به مَجَنَّةٌ» : در او ديوانگى است، پناهگاه، زمينى كه در آن جنّ وجود داشته باشد.
=المِجَنَّة-
ج مَجَانّ [جنّ] : مرادف (المِجَنّ) است.
=المُجَنَّح-
[جنح] : بالدار.
=المَجْنُوب-
[جنب] : مفع، بيمار مبتلا به ذات الجنب؛ «بعيرٌ مَجْنُوبٌ» : شترى كه شتربانش آنرا در كنار خود مى راند.
=المَجْنُون-
ج مَجَانِين [جنّ] : ديوانه.
=المِجْهَار-
[جهر] : مرادف (الْمُجْهِر) و بمعناى (ميكروسكوپ) مى باشد، كسيكه با صداى بلند همواره تكلم مى كند.
=المِجْهَاض-
ج مجاهيض [جهض] من الإناث:
زن يا ماده اى كه بچه ناتمام بيفكند.
=المُجْهِر-
[جهر] : ميكروسكوپ،- الكهربائيّ: ميكروسكوپ برقى.
=المِجْهَر-
[جهر] : آنكه سخن گفتن با صداى بلند عادت اوست.
=المُجْهِز-
[جهز] : «موت مُجْهِزٌ» : مرگ شتابان.
=المُجْهَض-
[جهض] : بچه سِقط شده.
=المَجْهَل-
ج مَجَاهِل [جهل] : بيابان خشك و بى آب و ناشناخته.
=المَجْهَلَة-
[جهل] : آنچه كه انسان را بر جهالت وادار مى كند.
=المَجْهُود-
[جهد] : قدرت و توانائى؛ «بَذَل مَجْهُودَهُ» : توانائى خود را بكار برد.
=المَجْهُول-
[جهل] : مفع،،- من الأفعال:
فعلهاى مجهول.
=المِجْوَاب-
[جوب] : ابزار بريدن چيزى (گزن) .
=المِجْوَاد-
[جود] : «كاتبٌ أو شاعرٌ مِجْوَادٌ» :
نويسنده و يا شاعرى كه بسيار شعرها و نثر خوب مىورد.
=المِجْوَب-
[جوب] : سپر.
=المُجَوَّر-
[جور] : مُقَعَّر.
=المِجْوَز-
[جوز] (مو) : دستگاه موسيقى است داراى دوني سوراخ شده كه در آن مى دمند (دوناى) .
=المَجْوَعَة-
ج مَجَاوِع [جوع] من الأَعوام: سال قحطى.
=المَجُوس-
[مجس] : زردشتيان.
=المَجُوسيّ-
زردشتى.
=المَجُوسِيَّة-
دين زردشت.
=المَجُوف-
[جوف] : مرد شكم گنده، «رَجُلٌ