،- الرَّامي: تيرانداز تير انداخت ولى به هدف نخورد.
مص، و- ج صُرُوح: كاخ، هر ساختمان بلندى.
خالص از هر چيزى.
=الصَّرْحَة-
ج صَرَحات: يك بار بيان نمودن، اسم مرّة از (صَرَحَ) است، سطح زمين؛ «صَرْحَةُ الدّار» : حياط خانه.
=صَرَخَ-
-صُرَاخًا و صَرِيخًا: بلند فرياد كشيد، طلب كمك كرد،- القومَ: به آنها كمك و يارى كرد،- لِفُلانٍ: او را صدا زد.
=صَرَدَ-
-صَرْدًا الرامي السهمَ: تيرانداز نشانه گرفت و تير بهدف اصابت كرد.
=صَرِدَ-
-صَرَدًا السهمُ: به اشتباه تيراندازى كرد، گوشه تير اصابت كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد در برابر سرما ناتوان شد، در برابر سرما مقاوم بود.
=صَرَّدَ-
تَصْرِيدًا [صرد] الشي ءَ: آن چيز را بريد،- العَطَاءَ: بخشش را كم كرد.
=الصَّرْد-
ج صُرُود: جاى بلند در كوهستان، سرما؛ «يَومُ صَرْدٌ» : روز سرد؛ «ارْضٌ صَرْدٌ» :
زمين سرد، خالص از هر چيزى؛ «احَبَّهُ حُبًّا صَرْدًا» : او را بى ريا دوست داشت، لشكر انبوه.
=الصُّرَد-
ج صِرْدان (ح) : پرنده اى است با سر بزرگ و شكم سفيد و پشت سبز كه پرنده هاى كوچك را شكار مى كند.
=الصَّرَد-
ميخى كه سرنيزه را به نيزه وصل مى كند، لشكر انبوه.
=الصَّرِد-
ج صَرْدَى من الخيل: اسبى كه جاى زين بر پشت آن زخم شده باشد. و- مِنَ الرّجال: مردى كه در برابر سرما مقاومت كند، مرد ناتوان در برابر سرما، «يومٌ صَرِدٌ» :
روز بسيار سرد.
=الصُّرَدَانِ-
(ع ا) : دو رگ كوچك زير زبان.
=صَرَّرَ-
تَصْرِيرًا [صرّ] أُذُنَهُ: گوش خود را آماده شنيدن نمود،- تِ النَّاقةُ: ماده شتر براه افتاد.
=الصَّرَر-
[صرّ] : خوشه گندم كه در آن دانه هنوز برنيامده باشد.
=الصَّرَرَة-
[صرّ] : خوشه گندم.
=صَرْصَرَ-
صَرْصَرَةً [صرصر] الشي ءَ: آن چيز را جمع آورى نمود،- الرجُلُ: آن مرد فرياد سخت كشيد،- الصرَدُ اوِ الصَّقرُ: پرنده يا كلاغ آواز داد.
=الصُّرْصُر-
ج صَرَاصِر (ح) : نوعى حشره كه معمولًا شبانگاه آواى نرمى دارد، جيرجيرك.
=الصَّرْصَر-
ج صَرَاصِر [صرصر] (ح) : مُرادف (الصُّرْصَر) است،- (ح) : خروس،- من الرّياح: بادهاى تند و يا سرد.
=الصُّرْصُور-
ج صَرَاصِير [صرصر] (ح) : مُرادف (الصرْصُر) است، كشتى.
=صَرَعَ-
صَرْعًا و صِرْعًا و مَصْرَعًا هُ: او را بزمين افكند،- الشِّعرَ أو البابَ: شعر دو مصراعى گفت و يا درب را با دو پاشنه ساخت.
=صُرِعَ-
به بيمارى صرع دچار شد.
=صَرّعَ-
تَصْرِيعًا [صرع] هُ: او را به سختى بر زمين زد،- الشِّعْرَ او الْبَابَ: شعر يا درب را دو مصراعى كرد.
=الصَّرْع-
ج أَصْرُع و صُرُوع (طب) : بيمارى صرع، مثل و مانند،- عند العَامة: سردرد شديد.
=الصِّرْع-
مص،- ج أَصْرُع و صُرُوع:
كُشتى گير، همسان، نوع و فن از چيزى.
=الصَّرْعانِ-
شب و روز، صبح و شام؛ «اتَيْتُهُ صَرْعَي النَّهار» : بامداد و شامگاه نزد او رفتم؛ «هُوَ ذو صَرْعَين» : او دو رنگ و يا دو رو است.
=الصُّرْعَة-
كسيكه مردم او را بزمين افكنند.
=الصَّرْعَة-
اسم مرّة از (صَرَعَ) است، حالت، و در زبان متداول به معناى سردرد است.
=الصُّرَعَة-
كسيكه مردم را بسيار بزمين مىفكند، آنكه هنگام خشم حليم و شكيباست.
=صَرَفَ-
-صَرْفًا الدنانيرَ: پول را تبديل به ريز و درشت كرد،- الْمالَ: مال را به مصرف رسانيد،- وَقتَهُ فِى الدَّرس: وقت خود را در آموزش صرف كرد،- النَّظَرَ عَنِ الأَمْر: از آن كار صرفنظر كرد،- هُ: او را به جائيكه از آن آمده بود برگردانيد،- الكَلِمَةَ: در آخر كلمه حركت جرّ و تنوين قرار داد،- الشرّاب: چيزى بر شراب نيفزود و آنرا خالص نوشيد،- صريفًا البَابُ: درب موقعْ باز و بسته شدن صدا كرد،- بِنَابِه: آن چيز را سوزانيد و از آن صدايى شنيده شد.
=صَرَّف-
تَصْرِيفًا [صرف] الدراهمَ: پول را تغيير و تبديل نمود، صرافى كرد،- الكلامَ:
بعضى كلمات را از كلماتى ديگر ساخت،- الشي ءَ: آن را فروخت،- الماءَ: آب را جارى كرد،- اللّهُ الرياحَ: خداوند بادها را از يكسو به سوى ديگر وزانيد،- هُ في الأَمر:
اختيارات را به او داد.
=الصَّرْف-
مص، الصَّرف: عبارت از شناختن كلمات عربى بدون توجه به معرب و مبنى بودن كلمه است، تبديل پولى به پول ديگر يا خريدن اسناد مالى براى پرداخت بدهى، مصرف نمودن مال؛ «الْمَمْنُوع مِنَ الصَّرف» : اسمى است كه تنوين يا كسره به آخر آن نمىيد و فقط ضمه و فتحه به خود مى گيرد، «صَرْفُ الحَديث او الكَلام» : اضافات و محسنات كه در كلام آيد، «صَرْفُ الدَّهر» : حوادث و مصيبتهاى زمانه.
=الصِّرف-
خالص از هر چيزى؛ «شَرابُ صِرْفٌ» : شراب خالص.
=الصَّرْفَان-
شب و روز.
=الصِّرْفَانِ-
مرادف (الصَّرْفان) است.
=الصَّرَفَان-
مس، سرب، مرگ.
=الصَّرْفَة-
اسم مرّة از (صَرَفَ) است، مهره اى كه به گردن مىويزند،- (فك) :
يكى از منازل قمر (ماه) است.
=الصَّرْفيّ-
دانشمند علم صرف.
=صَرَمَ-
صَرْمًا و صُرْمًا الحبلُ: طناب بريد