فهرس الكتاب

الصفحة 922 من 1009

=نُحِزَ-

نَحَزًا البعيرُ: مرادف (نَحِزَ) است.

=نَحَّزَ-

تَنْحِيزًا [نحز] البعيرُ: مرادف (نَحِزَ) است.

=النَّحِز-

«بَعيرٌ نَحِزٌ» : شترى كه به بيمارى نحاز دچار شده باشد.

=نَحَسَ-

-نَحْسًا هُ: بر او ستم كرد.

=نَحِسَ-

-نَحَسًا طالعُ الإنسان: بخت و طالع او بد بود.

=نَحُسَ-

-نَحَاسَةً و نُحُوسَةً طالعُ الإنسان: مرادف (نَحِسَ) است.

=نَحَّسَ-

تَنْحِسيًا [نحس] الشي ءُ: مانند مس شد،- فلانٌ الشّي ءَ: آن چيز را با مس پوشانيد،- الأخبارَ: بدنبال خبر رفت و آنرا كاوش كرد.

=النَّحْس-

مص، كوشش و رنج، كار مبهم و تاريك، گرد و غبار در آسمان، باد سرد و پيامد آن،- ج نُحُوس و انْحُسُ: نحس و بد يُمن؛ «يومٌ نَحْسٌ و أَيَّامٌ نَحْسٌ» روز نحس و يا روزهاى نحس و شوم.

النُّحَس: سه شب آخر هر ماه قمرى.

النَّحِس: منحوس، بدبخت.

النَّحْسَانِ: دو ستاره (زُحَل و مرّيخ) است.

و السَّعْدان: دو ستاره (مشترى و زهره) است.

=نَحَضَ-

-نَحْضًا اللحمَ: گوشت را پوست كند،- العَظْمَ: گوشت را از روى استخوان در آورد،- السّنانَ: سر نيزه را تيز كرد،- فلانًا:

او را سؤال پيچ كرد و به ستوه آورد،- هُ الدهرُ: روزگار به او زيان رسانيد،-- نُحُوضًا: مرد كم گوشت لاغر شد.

نُحِضَ: كم گوشت و لاغر شد.

=النَّحْض-

مص:،- ج نِحَاض و نُحُوض:

گوشت يا گوشت ذخيره شد.

النَّحْضَة: پاره اى گوشت درشت و فربه.

=نَحَطَ-

-نَحْطًا و نَحِيطًا الفرسُ: اسب از فرط خستگى به صدا درآمد،- نحيطًا الرَّجُلُ: فرياد و آه كشيد،- نحْطًا السّائلَ: دريوزه را هنگام سؤال از خود راند و دور كرد.

النَّحط: گريه و ناله كه در سينه جاى گيرد و ظاهر نشود.

النَّحْطَة: اسم مرّه از (نَحَطَ) است، بيمارى سينه كه معمولا در شتر و اسب پديد مىيد و از آن جان سالم بدر نمى برند.

=نَحِفَ-

-نَحَافَةً: لاغر و كم گوشت بود.

=نَحُفَ-

-نَحَافَةٌ: مرادف (نَحِفَ) است.

=النَّحِف-

ج نَحِفُون: لاغر و كم گوشت.

=نَحَلَ-

-نُحُولًا جسمُهُ: بيمار و لاغر شد،-- نَحْلًا هُ الْمَرضُ: بيمارى او را لاغر كرد،- الْقَولَ: سخن را به كسى نسبت داد كه گوينده آن نبوده است،- الرّجُلَ: به او چيزى بخشيد،- المرأةَ: مهريه زن را پرداخت،- زَيدًا: او را دشنام داد.

=نَحِلَ-

-نُحُولًا جِسمُهُ: جسم او رنجور و لاغر شد.

=نَحُلَ-

-نُحُولًا جِسمُهُ:،- مرادف (نَحِلَ) است.

=نُحِلَ-

الشاعرُ قصيدةً: قصيده اى را به شاعرى نسبت دادند كه از خود او نيست.

=نَحَّلَ-

تَنْحِيلًا [نحل] فلانًا ماءً: به او آب داد،- هُ مالًا:، مبلغى از مال را براى او اختصاص داد.

النُّحْل: باريكى و لاغرى، عطا و بخشش.

النَّحْل: لاغر، نخهاى باريك، عطا و بخشش، زنبور عسل.

النُّحْلَى: بخشش و عطا.

النُّحْلَان: مرادف (النُّحْلَى) است.

=النُّحْلَة: باريكى و لاغرى،- ج نُحَل: مرادف (النِّحْلَة) است.

=النَّحْلَة-

(ح) : يك دانه زنبور عسل.

=النِّحْلَة-

ج نِحَل: عطا و بخشيدن، دادن مهريه زن، دعوى، دين و مذهب.

=نَحَمَ-

-نَحْمًا و نَحِيمًا و نَحَمَانًا الرجُلُ: سينه صاف كرد،- الأَسَدُ: شير غريد.

نَحَمْ: مرادف (نَعَمْ) است.

النَّحْمَة: سرفه.

نَحْنُ: ضمير متكلم مع الغير (جمع) است.

=نَحْنَحَ-

نَحْنَحَةً [نحنح] الرجُلُ: سينه صاف كرد،- فُلانًا: او را به زشتى از خود دور كرد.

=النَّحْو-

ج أَنْحاء [نحو] : جانب، جهت، راه و روش؛ «عَلَى نحوٍ مَا» : بهر صورت؛ «على هذا النّحو» : بدين رويه و روش، مثل و مانند، مقدار؛ «عِلْمٌ النَّحْوِ» ج- أَنْحَاء و نُحُوّ: علم جمله شناسى و اعراب كلمات عربى.

=نَحْوَ-

[نحو] : ظرف است، و از معانى آن، طرف، جهت، نزديك، مثلا.

النَّحُور: مرادف (النّاحِر) است.

=النَّحْوِيّ-

ج نَحْوِيُّون [نحو] : دانشمند علم نحو، نحوي.

=النُّحْي-

ج أَنْحَاء و نِحَاء و نُحيّ [نحي] : مرادف (النَّحْي) است.

=النَّحْي-

ج أَنْحَاه و نِحَاء و نُحِيّ: خيك روغن، كوزه اى كه در آن شير ريزند و تكان دهند تا كره آنرا بگيرند، تيرى كه نوك آن پهن باشد.

=النِّحْي-

ج أَنْحَاء و نِحَاء و نُحيّ: مرادف (النَّحيْ) است.

=النَّحِيت-

مص، چيز تراشيده شده، شتر لاغر، ناله، بيمارى اسهال، چيز پست، آنكه خود را داخل قومى درآورد،- مِن الْحَوافِر: سم ستور كه اطراف آن ساييده شده باشد.

=النُّحَيَّة-

[نحو] : اسم مصغر از نَحْو (علم نحو) است.

=النَّحِيَّة-

[نحي] : قصد، هدف.

=النَّحِيتَة-

[نحت] : طبيعت، اسهال.

=النَّحِيح-

[نحّ] : مص، بخيل و خسيس.

=النَّحِير-

ج نَحْرَى و نُحَرَاء و نَحَائِر: مرادف (المَنْحُور) است.

=النَّحِيرَة-

ج نَحَائِر: مؤنث (النَّحِير) است، اولين روز هر ماه قمرى، آخرين شب ماه قمرى، طبيعت.

=النَّحِيز-

«بَعِيرٌ نَحِيزٌ» : شتر كه دچار به بيمارى (نُحاز) سينه درد باشد.

=النَّحِيزَة-

ج نَحَائِز: طبيعت، راه سخت و ناهموار از زمين.

النَّحِيض: لاغر و كم گوشت.

النَّحِيط: مرادف (النَّحط) است.

=النَّحِيف-

ج نُحَفَاء و نِحَاف: لاغر و باريك.

=النَّحِيل-

ج نَحْلَى: آنكه در اثر بيمارى لاغر

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت