نَحَزًا البعيرُ: مرادف (نَحِزَ) است.
تَنْحِيزًا [نحز] البعيرُ: مرادف (نَحِزَ) است.
=النَّحِز-
«بَعيرٌ نَحِزٌ» : شترى كه به بيمارى نحاز دچار شده باشد.
=نَحَسَ-
-نَحْسًا هُ: بر او ستم كرد.
=نَحِسَ-
-نَحَسًا طالعُ الإنسان: بخت و طالع او بد بود.
=نَحُسَ-
-نَحَاسَةً و نُحُوسَةً طالعُ الإنسان: مرادف (نَحِسَ) است.
=نَحَّسَ-
تَنْحِسيًا [نحس] الشي ءُ: مانند مس شد،- فلانٌ الشّي ءَ: آن چيز را با مس پوشانيد،- الأخبارَ: بدنبال خبر رفت و آنرا كاوش كرد.
=النَّحْس-
مص، كوشش و رنج، كار مبهم و تاريك، گرد و غبار در آسمان، باد سرد و پيامد آن،- ج نُحُوس و انْحُسُ: نحس و بد يُمن؛ «يومٌ نَحْسٌ و أَيَّامٌ نَحْسٌ» روز نحس و يا روزهاى نحس و شوم.
النُّحَس: سه شب آخر هر ماه قمرى.
النَّحِس: منحوس، بدبخت.
النَّحْسَانِ: دو ستاره (زُحَل و مرّيخ) است.
و السَّعْدان: دو ستاره (مشترى و زهره) است.
=نَحَضَ-
-نَحْضًا اللحمَ: گوشت را پوست كند،- العَظْمَ: گوشت را از روى استخوان در آورد،- السّنانَ: سر نيزه را تيز كرد،- فلانًا:
او را سؤال پيچ كرد و به ستوه آورد،- هُ الدهرُ: روزگار به او زيان رسانيد،-- نُحُوضًا: مرد كم گوشت لاغر شد.
نُحِضَ: كم گوشت و لاغر شد.
=النَّحْض-
مص:،- ج نِحَاض و نُحُوض:
گوشت يا گوشت ذخيره شد.
النَّحْضَة: پاره اى گوشت درشت و فربه.
=نَحَطَ-
-نَحْطًا و نَحِيطًا الفرسُ: اسب از فرط خستگى به صدا درآمد،- نحيطًا الرَّجُلُ: فرياد و آه كشيد،- نحْطًا السّائلَ: دريوزه را هنگام سؤال از خود راند و دور كرد.
النَّحط: گريه و ناله كه در سينه جاى گيرد و ظاهر نشود.
النَّحْطَة: اسم مرّه از (نَحَطَ) است، بيمارى سينه كه معمولا در شتر و اسب پديد مىيد و از آن جان سالم بدر نمى برند.
=نَحِفَ-
-نَحَافَةً: لاغر و كم گوشت بود.
=نَحُفَ-
-نَحَافَةٌ: مرادف (نَحِفَ) است.
=النَّحِف-
ج نَحِفُون: لاغر و كم گوشت.
=نَحَلَ-
-نُحُولًا جسمُهُ: بيمار و لاغر شد،-- نَحْلًا هُ الْمَرضُ: بيمارى او را لاغر كرد،- الْقَولَ: سخن را به كسى نسبت داد كه گوينده آن نبوده است،- الرّجُلَ: به او چيزى بخشيد،- المرأةَ: مهريه زن را پرداخت،- زَيدًا: او را دشنام داد.
=نَحِلَ-
-نُحُولًا جِسمُهُ: جسم او رنجور و لاغر شد.
=نَحُلَ-
-نُحُولًا جِسمُهُ:،- مرادف (نَحِلَ) است.
=نُحِلَ-
الشاعرُ قصيدةً: قصيده اى را به شاعرى نسبت دادند كه از خود او نيست.
=نَحَّلَ-
تَنْحِيلًا [نحل] فلانًا ماءً: به او آب داد،- هُ مالًا:، مبلغى از مال را براى او اختصاص داد.
النُّحْل: باريكى و لاغرى، عطا و بخشش.
النَّحْل: لاغر، نخهاى باريك، عطا و بخشش، زنبور عسل.
النُّحْلَى: بخشش و عطا.
النُّحْلَان: مرادف (النُّحْلَى) است.
=النُّحْلَة: باريكى و لاغرى،- ج نُحَل: مرادف (النِّحْلَة) است.
=النَّحْلَة-
(ح) : يك دانه زنبور عسل.
=النِّحْلَة-
ج نِحَل: عطا و بخشيدن، دادن مهريه زن، دعوى، دين و مذهب.
=نَحَمَ-
-نَحْمًا و نَحِيمًا و نَحَمَانًا الرجُلُ: سينه صاف كرد،- الأَسَدُ: شير غريد.
نَحَمْ: مرادف (نَعَمْ) است.
النَّحْمَة: سرفه.
نَحْنُ: ضمير متكلم مع الغير (جمع) است.
=نَحْنَحَ-
نَحْنَحَةً [نحنح] الرجُلُ: سينه صاف كرد،- فُلانًا: او را به زشتى از خود دور كرد.
=النَّحْو-
ج أَنْحاء [نحو] : جانب، جهت، راه و روش؛ «عَلَى نحوٍ مَا» : بهر صورت؛ «على هذا النّحو» : بدين رويه و روش، مثل و مانند، مقدار؛ «عِلْمٌ النَّحْوِ» ج- أَنْحَاء و نُحُوّ: علم جمله شناسى و اعراب كلمات عربى.
=نَحْوَ-
[نحو] : ظرف است، و از معانى آن، طرف، جهت، نزديك، مثلا.
النَّحُور: مرادف (النّاحِر) است.
=النَّحْوِيّ-
ج نَحْوِيُّون [نحو] : دانشمند علم نحو، نحوي.
=النُّحْي-
ج أَنْحَاء و نِحَاء و نُحيّ [نحي] : مرادف (النَّحْي) است.
=النَّحْي-
ج أَنْحَاه و نِحَاء و نُحِيّ: خيك روغن، كوزه اى كه در آن شير ريزند و تكان دهند تا كره آنرا بگيرند، تيرى كه نوك آن پهن باشد.
=النِّحْي-
ج أَنْحَاء و نِحَاء و نُحيّ: مرادف (النَّحيْ) است.
=النَّحِيت-
مص، چيز تراشيده شده، شتر لاغر، ناله، بيمارى اسهال، چيز پست، آنكه خود را داخل قومى درآورد،- مِن الْحَوافِر: سم ستور كه اطراف آن ساييده شده باشد.
=النُّحَيَّة-
[نحو] : اسم مصغر از نَحْو (علم نحو) است.
=النَّحِيَّة-
[نحي] : قصد، هدف.
=النَّحِيتَة-
[نحت] : طبيعت، اسهال.
=النَّحِيح-
[نحّ] : مص، بخيل و خسيس.
=النَّحِير-
ج نَحْرَى و نُحَرَاء و نَحَائِر: مرادف (المَنْحُور) است.
=النَّحِيرَة-
ج نَحَائِر: مؤنث (النَّحِير) است، اولين روز هر ماه قمرى، آخرين شب ماه قمرى، طبيعت.
=النَّحِيز-
«بَعِيرٌ نَحِيزٌ» : شتر كه دچار به بيمارى (نُحاز) سينه درد باشد.
=النَّحِيزَة-
ج نَحَائِز: طبيعت، راه سخت و ناهموار از زمين.
النَّحِيض: لاغر و كم گوشت.
النَّحِيط: مرادف (النَّحط) است.
=النَّحِيف-
ج نُحَفَاء و نِحَاف: لاغر و باريك.
=النَّحِيل-
ج نَحْلَى: آنكه در اثر بيمارى لاغر