فهرس الكتاب

الصفحة 120 من 1009

=أَفْرَثَ-

إفْرَاثًا [فرث] الكرشَ: شكنبه را شكافت و آنچه كه درون آن بود بيرون آورد،- الحُبُّ كبدَهُ: عشق جگر او را سوزانيد.

=أَفْرَجَ-

إفْرَاجًا [فرج] الغبارُ: گرد و غبار بر طرف شد،- عن مُعْتَقَلَ او مَسْجُونٍ:

بازداشتى يا زندانى را آزاد كرد،- القومُ عن المكانِ: قوم آن جاى را رها كردند و رفتند،- تِ الدجَاجةُ: مرغ داراى جوجه ها شد.

=أَفْرَحَ-

إفْرَاحًا [فرح] هُ: او را شادمان كرد،- الديْنُ: داشتن بدهى او را اندوهگين كرد، او را گرانبار كرد.

=أَفْرَخَ-

إفْرَاخًا [فرخ] تِ البيضةُ و الطائرةُ: تخم شكافته شد و جوجه بيرون آمد، پرنده جوجه دار شد،- الرّوعُ: ترس و بيم بر طرف شد،- الأمرُ: پايان كار پس از اشتباه روشن شد.

=أَفْرَزَ-

إفْرَازًا [فرز] الشي ءَ عن غيرهِ: آن چيز را از ساير چيزها جدا كرد،- فلانًا بِشي ءٍ: چيزى را برگزيد و براى فلانى اختصاص داد،- الصَّيدُ الصّائدَ: شكار به شكارچى فرصت داد تا از نزديك آنرا با تير بزند.

=الأَفْرَس-

[فرس] : تيز بين تر، دلير سوارتر.

=أَفْرَشَ-

إفْرَاشًا [فرش] هُ بساطًا: براى او فرش گسترد، الشَّاةَ لِلذِّبح: گوسفند را براى ذبح بر زمين افكند،- الرجُلُ: آن مرد داراى فرش شد،- الشجرُ: شاخه هاى درخت بلند و كشيده شد،- عنهُ: از او كند و دور شد،- عنه الموتُ: خطر مرگ از وى گذشت،- المكانُ: آن جاى پر از پروانه شد،- السَّيفَ: شمشير را تيز كرد.

=أَفْرَصَ-

إفْرَاصًا [فرص] الفُرْصةَ: فرصت بدست آورد،- تْهُ الفُرصَةُ: فرصت به او توانائى كار را داد.

=أَفْرَضَ-

إفْرَاضًا [فرض] لفلانٍ كذا: براى فلانى فريضه يا زكاتى تعيين كرد،- تِ الماشيةُ: تعداد ستوران بحد نصاب رسيد و پرداخت زكاة آنها واجب شد،- فلانًا شيئًا: به فلانى چيزى بخشيد.

=الأَفْرَضَ-

[فرض] : آنكه به علم فرائض داناتر است؛ «فلانٌ أَفرضُ النّاسِ» : فلانى داناترين مردم است.

=أَفْرَطَ-

إفْرَاطًا [فرط] : افراط و زياده روى كرد،- الإناءَ: جام را پر كرد تا لبريز شد،- على الرّجُلِ: بر آن مرد تكليف شاق كرد،- الرَّجُلُ: در آن كار شتاب كرد،- رَسُولًا: نماينده اى از خود فرستاد،- بِيدِهِ الى السيفِ لِيَسْتَلَّهُ: در كشيدن شمشير از نيام بر او پيشى گرفت،- فلانٌ وَلَدًا: فرزند كوچكى از فلانى قبل از بلوغ مرد،- الشي ءَ: آن چيز را فراموش كرد، رها كرد.

=أَفْرَعَ-

إفْرَاعًا [فرع] الشي ءُ: آن چيز بلند و دراز شد،- اللّجامُ الفرسَ: لگام دهن اسب را خون آلود كرد،- تِ الضبعُ الغنمَ او في الغَنَم:

كفتار در گوسفندان افتاد و آنها را كشت و نابود كرد،- الأمرَ: آن امر را آغاز كرد،- حاجتَهُ او سَفَرَهُ: نيازمندى يا مسافرت خود را پذيرفت،- الأرضَ: در زمين به سير و سياحت پرداخت،- اهلَهُ:

سرپرستى خانواده خود را پذيرفت،- مِن الجَبَلِ: از كوه فرود آمد،- بِالقَوم: بر آن قوم وارد شد.

=أَفْرِعَ-

[فرع] بفلانٍ: فلانى دستگير و كشته شد.

=الأَفْرَع-

م فَرْعَاء؛ ج فُرْع [فرع] : آنكه موى سرش انبوه باشد.

=أَفْرَغَ-

إفْرَاغًا [فرغ] الإناءَ: جام را خالى كرد،- المَاءَ: آب را ريخت،- الدِّماءَ:

خونها را ريخت،- الذّهبَ و نحوهُ: زر يا مانند آنرا در قالب ريخت،- مَجْهُودَه في العَمَل: در آن كار همه ى كوشش خود را نمود.

=الأَفْرَغ-

م فَرْغَاء: ج فُرْغ [فرغ] : مترادف (الفَارغ) است و بمعناى خالى و تهى مى باشد.

=أَفْرَقَ-

إفْرَاقًا [فرق] المريضُ من مرضه: بيمار بهبودى يافت،- غَنَمَهُ: گوسفندان خود را گم كرد.

=الأَفْرَق-

م فَرْقَاء، ج فُرْق [فرق] : مردى كه موى ريش يا پيشانيش از هم جدا باشد، آنكه ميان دندانهايش فاصله باشد؛ «دِيكٌ افْرَقُ» :

خروسى كه گوشه هاى تاج سرش از هم جدا باشد؛ «تِيسٌ افْرَقُ» : بز كه ميان دو شاخش فاصله زياد باشد.

=أَفْرَكَ-

إفْرَاكًا [فرك] السنبلُ: دانه هاى خوشه رسيد و شايسته ى خوردن شد.

=الأَفْرَم-

[فرم] : مردى كه دندانهايش شكسته يا پوسيده شده باشد.

=الإفْرَنْج-

فرنگيان كه معمولًا مردم ساكن در غرب اروپا مى باشند.- اين واژه فرانسوى است-

الإفْرَنجَة-

مترادف (الإفْرنج) است.

=الإفْرِنْد-

ج إفْرِنْدات [فرند] : پرند، جوهر و نگار شمشير.

=الأَفْرَه-

[فره] : آنكه در وى اثر نشاط و زيركى باشد.

=الإفْرِيز-

ج أَفَارِيز [فرز] من الحائط: افريز يا سردرى و آنچه كه از ديوار به جلو بر آمده باشد.- اين كلمه فارسى است-

أَفَزَ-

أَفْزًا: جهيد، برجست.

=أَفَزَّ-

إفْزَازًا [فزّ] هُ: او را ترسانيد، او را سرگردان كرد.

=أَفْزَرَ-

إفْزَارًا [فزر] الشي ءَ: آن چيز را خرد و تكه تكه كرد.

=أَفْزَعَ-

إفْزَاعًا [فزع] هُ: او را ترسانيد، ترس او را از بين برد،- عنهُ: بيم را از او ببرد و به وى آرامش داد،- هُ من النَّومِ: او را از خواب بيدار كرد،- القَومَ: به يارى آن قوم شتافت.

=الأَفْزَر-

[فزر] : آنكه بر پشت يا سينه اش قوز داشته باشد.

=أَفْسَحَ-

إفْسَاحًا [فسخ] المكانُ: مترادف (فَسُحَ) و بمعناى آن جاى فراخ شد مى باشد.

=أَفْسَدَ-

إفْسَادًا [فسد] هُ: او را فاسد كرد. اين واژه ضد (اصْلَحَ) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت