فهرس الكتاب

الصفحة 254 من 1009

=تَطَالَ-

تَطَالًا [طلّ] : گردن خود را كشيد تا از دور آن چيز را به بيند.

=تَطَانَبَ-

تَطَانُبًا [طنب] القومُ: آن قوم طنابهاى چادرهايشان را نزديك بهم بستند.

=تَطَاوَحَ-

تَطَاوُحًا [طوح] القومُ فلانًا بالأَمر أو بالضرب: آن قوم با فلانى بر سر آن كار ستيز كردند،- تْ بهِ النّوى: دورى او را جدا افكند.

=تَطَاوَلَ-

تَطَاوُلًا [طول] : خود را بلند نشان داد، تكبّر كرد و خود بزرگ بين شد، خود را بلند كرد تا از دور به چيزى نگاه كند،- عليه العمرُ: عمر او دراز شد،- عليه: بر او تعدى كرد، بى احترامى كرد،- الرجُلانِ: آن دو مرد با هم مقابله و مفاخرت كردند.

=تَطَايَحَ-

تَطَايُحًا [طوح] الشي ءُ: آن چيز پراكنده شد.

=تَطَايَرَ-

تَطَايُرًا [طير] : پراكنده شد،- السحابُ في السَّماء: ابر در آسمان گسترده شد.

=تَطَأْطَأَ-

تَطَأْطُؤًا [طأطأ] : فروتن شد، سرازير شد.

=تَطَأْمَنَ-

تَطَأْمُنًا [طمن] : سرازير شد، فرود آمد.

=تَطَبَّبَ-

تَطَبُّبًا [طبّ] : مطاوع (طَبَّبَ) است، ادعاى طبابت كرد در حاليكه از پزشكى چيزى نمى داند،- لِفُلان: براى او پزشك خواست.

=تَطَبَّعَ-

تَطَبُّعًا [طبع] : خلق و خوى پذيرفت.

=اين واژه مطاوع (طَبَّعَ) است و در زبان متداول رايج است،- بِطبَاع ابيهِ: به سرعت و اخلاق پدرش خوى گرفت.

=تَطَبَّقَ-

تَطَبُّقًا [طبق] الشي ءُ: آن چيز بسته شد، روى هم افتاد. اين واژه ضد (انْقَتَحَ و انبَسَطَ) است.

=التَّطْبِيق-

[طبق] : مص، تنفيذ، چيزى را بر چيزى بگونه ى برابر نهادن، استمالت و دلجوئى از افراد.

=التَّطْبِيقيّ-

[طبق] : تطبيق عملى در كارها و دستورها؛؛ «الأَشْغَالُ التَّطْبِيقِيَّة» : آموزشهاى علمى تطبيقى، آزمايشهاى تطبيقى بر روى مواد گوناگون.

=تَطَحَّنَ-

تَطَحُّنًا [طحن] : اين واژه مطاوع (طَحَّنَ) است.

=تَطَرَّبَ-

تَطَرُّبًا [طرب] هُ: او را شادمان كرد.

=تَطَرَّزَ-

تَطَرُّزًا [طرز] الثوبُ: آن جامه نگارين شد،- في لبسِهِ: همواره لباس فاخر و نو پوشيد.

=تَطَرَّفَ-

تَطَرُّفًا [طرف] : به كنار چيزى آمد، از حد ميانه روى بيرون شد؛ «تَطَرَّفَ في آرائِهِ» : در آراء خود زياده روى بخرج داد،- تِ الشمسُ: خورشيد نزديك به غروب شد،- الشي ءُ: آن چيز در يك گوشه قرار گرفت،- الشي ءَ: اطراف آن چيز را گرفت، آن چيز را برگزيد.

=تَطَرَّقَ-

تَطَرُّقًا [طرق] اليهِ: به سوى او به راه افتاد تا نزد وى رسيد،- الى الأمرِ: راهى براى انجام آن كار خواست،- الى الموضوع:

به موضوع رسيدگى كرد، آن موضوع را در اختيار گرفت.

=التَّطْرِيز-

[طرز] : آراستن پارچه يا جامه با گلدوزى يا مليله دوزى و مانند آن.

=تَطَعَّمَ-

تَطَعُّمًا [طعم] الشي ءَ: آن چيز را چشيد.

=التَّطْعِيم-

[طعم] (ز) : پيوند زدن شاخه يا ساق درخت به درختى ديگر، واكسن كوبى به بيماران براى درمان و بهبودى.

=تَطَفَّلَ-

تَطَفُّلًا [طفل] : به اخلاق كودكان خوى گرفت، ناخوانده به ميهمانى رفت، طفيلى شد.

=تَطَلَّبَ-

تَطَلبًُّا [طلب] الشي ءَ: آن چيز را با تكلف پياپى خواست.

=تَطَلَّسَ-

تَطَلُّسًا [طلس] الرجُلُ: آن مرد جبه بر تن كرد،- الكِتابُ: نوشته ى كتاب پاك شد.

=تَطَلَّعَ-

تَطَلُّعًا [طلع] هُ: به چهره ى او نگاه كرد، آن چيز را دانست،- على الشي ءِ: از بالا بر آن چيز نگريست،- الى الشَّخْصِ او الشي ءِ: به آن شخص يا آن چيز نگريست،- الى كذا: به آن چيز عشق ورزيد،- الرَّجُلَ: به آن مرد رسيد و بر او چيره شد،- المِكْيَالُ: پيمانه پر شد،- الماءُ من الإناءِ:

آب از دور ظرف بيرون ريخت.

=تَطَلَّقَ-

تَطَلُّقًا [طلق] وجهُهُ: چهره ى او باز شد. اين واژه ضد (تَقَبَّضَ) است،- تِ الخيلُ: اسبان تا پايان راه بدون توقف دويدند.

=تَطَمَّسَ-

تَطَمُّسًا [طمس] : آن چيز كهنه و محو شد.

=تَطَمَّشَ-

تَطَمُّشًا [طمش] : تا روى سر خود را پوشانيد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَطَمَّعَ-

تَطَمُّعًا [طمع] : آن چيز را طمع كرد و خواست، بر آن چيز آزمند شد.

=تَطَهَّرَ-

تَطَهُّرًا [طهر] : از چركى و پليدى پاك شد، خود را شست، غسل كرد.

=تَطَوَّى-

تَطَوِّيًا [طوي] تِ الحيَّةُ: مار بدور خود چرخيد و چنبر زد.

=التَّطْواف-

[طوف] : مصدر [طَوَّف] است، گرداگرد چيزى گشتن، طواف كردن كه معمولًا با دعا و صلوات انجام مى شود و جنبه ى دينى دارد.

=تَطَوَّحَ-

تَطَوُّحًا [طوح] في البلاد: با سرگردانى خود را بشهرها درآورد، في البِئرِ:

در چاه افتاد.

=تَطَوَّرَ-

تَطَوُّرًا [طور] الشي ءُ: مطاوع (طَوَّرَ) است.

=تَطَوَّسَ-

تَطَوُّسًا [طوس] تِ المرأةُ: آن زن همانند طاووس خود را آرايش و زيبا كرد،- لِلْحَمَامَة: كبوتر نر براى كبوتر ماده بال جنبانيد.

=تَطَوَّعَ-

تَطَوُّعًا [طوع] : فرمانبردارى كرد،- في الجُندِيَّة: داوطلب سربازى شد،- بالشي ءِ و للشي ءِ: خود را تواناى بر آن چيز وانمود كرد،- بالشي ءِ: آن چيز را كمك كرد و بخشيد.

=تَطَوَّقَ-

تَطَوُّقًا [طوق] : گردن بند بست،- تِ الحَيَّةُ: مار بسان دايره بر خود پيچيد و طوق زد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت