فهرس الكتاب

الصفحة 319 من 1009

=الجَلْجَلَة-

مص، صداى رعد و زنگ.

=جَلِحَ-

-جَلَحًا: موىِ سر او از دو طرف پيشانى ريخته شد،- الثورُ: گاو بى شاخ شد،- تِ الأَرْضُ: گياه زمين خورده شد،- تِ القُرَى: دِژها و ديوارها و بناهاى قريه ها از بين رفت.

=جُلِحَ-

تِ الأرضُ: گياه زمين خورده شد،- تِ الشجَرَةُ: شاخه هاى درخت خورده شد.

=الجَلْحَاء-

مؤَنث (الأَجْلَح) است؛ «أَرْضٌ جَلْحاء» : زمين بى درخت؛ «بَقَرَةٌ جَلْحاء» :

روستايى كه دِژ و يا ديوار ندارد؛ «سطوحٌ جَلْحاء» : پُشتِ بامهايى كه ديوار ندارند، بامهاى بى ديوار.

=الجَلَحَة-

جاى ريختن موى از دو طرف پيشانى.

=جَلَخَ-

-جَلْخًا الموسى: تيغ را تيز و بُرّان و صيقلى كرد،- السيلُ الواديَ: سيل دره را پُر از آب كرد و كناره هاى دره را شكست،- هُ بالسَّيف: پاره اى از گوشت آن را با شمشير بُريد.

=جَلَّخَ-

تَجْلِيخًا الموسى: مُرادف (جَلَخَ) است به معناى تيز كردن تيغ.

=جَلَدَ-

-جَلْدًا هُ بالسياط: با تازيانه او را زد،- الرَّضيعُ الثديَ: كودك هر چه شير در پستان مادرش بود خورد،- بِهِ الأَرْضَ: او را بر روى زمين افكند،- هُ على الأَمر: او را با اكراه بر آن كار واداشت.

=جَلِدَ-

-جَلَدًا المكان: آن مكان پر از برف و يخ شد.

=جَلُدَ-

-جَلَادَةً و جُلُودًا و جَلَدًا و مَجْلَدًا الرجُلُ: آن مرد استوار و مُحكم شد.

=جُلِدَ-

المكانُ: آن زمين يخ بست.

=جَلَّدَ-

تَجْلِيدًا الكتابَ: كتاب را جلد و صحّافى كرد.

=الجَلْد-

تازيانه زدن،- ج أَجْلاد، م جَلْدَة:

بسيار نيرومند.

=الجِلْد-

ج أَجْلَاد و جُلُود: پوست روى بدن انسان يا حيوان، يك پاره پوست يا گونه اى چَرم.

=الجَلَد-

مص، اين واژه لغتى است در (الجِلْد) ، نيرو، سختى، صلابت، شكيبائى، صبر، تحمل، زمين سِفت، آسمان يا گنبد كبود.

=الجِلْدَة-

ج جِلَد: يك قطعه يا نوعى از پوست؛ «هُمْ مِنْ جِلْدَتِنا» : آنها از ايل و فاميل ما مى باشند.

=الجِلْدِيّ-

نسبت به (الجِلْد) است؛ «الأَمْراضُ الجِلْديَّة» : بيماريهاى پوستى.

=الجُلْذ-

ج مَنَاجِذ من غير لفظها (ح) : موش كور كه معروف به (الخُلْد) است.

=جَلَسَ-

-جُلُوسًا و مَجْلَسًا: نشست اين واژه ضد (قامَ) است،- تِ المَحْكَمَةُ: دادگاه جلسه تشكيل داد.

=جَلَّسَ-

تَجْلِيسًا هُ: آن چيز را راست و استوار كرد، او را براى نشستن كمك كرد.

=الجَلْسَة-

ج جَلَسَات: اسم مَرَّة از (الجُلوس) است، مجلس كه معمولا در جَلَسه شورا يا ساير فراكسيون ها تشكيل مى شود؛ «عَقَدَ جَلْسَةً» : جلسه اى تشكيل داد؛ «جَلْسَةٌ عامَّةٌ» :

جلسه عمومى،- في اصطلاح المَحاكِم: و در اصطلاح دادگاهها زمانى است كه براى تشكيل هيئت دادرسان و رسيدگى به پرونده ها و صدور حكم تعيين مى شود.

=الجِلْسَة-

وضع و چگونگىِ آنكه نشسته باشد.

=الجُلَسَة-

آنكه بسيار نشيند.

=جَلَطَ-

-جَلْطًا: سوگند خورد و دروغ گفت، السَّيْفَ: شمشير را كشيد،- الجِلْدَ: پوست را كند،- الرأْسَ: سر را تراشيد.

=الجُلْطَة-

اندكى شير خشك شده يا خون خشك،- الدَّمَوِيَّة: لخته اى از خون خشك شده كه در يكى از شريانها پديد آيد.

=جَلَعَ-

-جُلُوعًا الرجُلُ ثوبَهُ: جامه خود را در آورد.

=جَلِعَ-

-- جَلَعًا: لبهاى او كوتاه شد و به هم نرسيد و لثه پيدا شد.

=الجَلِع-

م جَلِعَة: آنكه لبهايش به هم نرسد يا آنكه همواره دندانهايش پيدا باشد.

=الجَلَعَة-

آشكار شدن دندانها به هنگام خنديدن؛ «فُلانٌ لطيفُ الجَلَعَة» : دندانهاى او به وقت خنديدن به گونه اى زيبا نمايان مى شود.

=الجَلْعَم-

مَرد بى حيا، بى شرم.

=جَلَفَ-

-جَلْفًا هُ: پوست آن را كند؛ «جَلَفَ الطينَ عَنِ الحَجَرِ» : گِل را از روى سنگ پاك كرد،- هُ الدَّهْرُ: روزگار مالِ او را گرفت و او را محتاج كرد،- الظفْرَ: ناخُن را از بيخ كند،- هُ بالسيف: از گوشت او پاره اى با شمشير بُريد.

=جَلِفَ-

-جَلَفًا و جَلَافَةً: جِلف و بد اخلاق شد.

=جَلَّفَ-

تَجْلِيفًا الويلُ أموالَهم: روزگار اموال آنها را از بين بُرد.

=الجِلْف-

ج أَجْلَاف و جُلُوف: مَرد جِلف و بد اخلاق، بدن بى سَر، نانِ خشك، ظرف، خُم خالى، احمق،- مِنَ الغَنَم: گوسفند پوست كنده كه درون شكمش را بيرون كرده و سر و دست و پايش را بُريده باشند.

=الجِلْفَاط-

آنكه درزهاى كشتى را با پارچه آلوده به قير پُر كند و ببندد.

=الجِلْفَاظ-

مترادف (الجِلفاط) است.

=الجُلْفَة-

آنچه از پوست و مانند آن كه تراشيده شود.

=الجَلْفَة-

تراشِ قلم.

=الجِلْفَة-

ج جِلَف: پاره اى نانِ خشك،- مِنَ القَلَم: جاى تراشيدنِ قلم تا نوكِ آن.

=جَلْفَطَ-

جَلْفَطَةً السفينةَ: ميانِ درزهاى كشتى و لايه تخته هاى آن را با پارچه كتان آميخته با قير و زِفت بست. اين واژه را در زبان متداول (قَلْفَطَ) گويند.

=جَلْفَظَ-

جَلْفَظَةً السفينةً: مترادف (جَلْفَطَها) است.

=جَلَقَ-

-جَلْقًا القومَ بالمَنْجَنِيق: آن قوم را با منجنيق مورد حمله قرار داد.

=الجَلْكَى-

(ح) : گونه اى ماهى غُضروفى است بسان (حنكليس) اين ماهى خون ندارد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت