مص، صداى رعد و زنگ.
=جَلِحَ-
-جَلَحًا: موىِ سر او از دو طرف پيشانى ريخته شد،- الثورُ: گاو بى شاخ شد،- تِ الأَرْضُ: گياه زمين خورده شد،- تِ القُرَى: دِژها و ديوارها و بناهاى قريه ها از بين رفت.
=جُلِحَ-
تِ الأرضُ: گياه زمين خورده شد،- تِ الشجَرَةُ: شاخه هاى درخت خورده شد.
=الجَلْحَاء-
مؤَنث (الأَجْلَح) است؛ «أَرْضٌ جَلْحاء» : زمين بى درخت؛ «بَقَرَةٌ جَلْحاء» :
روستايى كه دِژ و يا ديوار ندارد؛ «سطوحٌ جَلْحاء» : پُشتِ بامهايى كه ديوار ندارند، بامهاى بى ديوار.
=الجَلَحَة-
جاى ريختن موى از دو طرف پيشانى.
=جَلَخَ-
-جَلْخًا الموسى: تيغ را تيز و بُرّان و صيقلى كرد،- السيلُ الواديَ: سيل دره را پُر از آب كرد و كناره هاى دره را شكست،- هُ بالسَّيف: پاره اى از گوشت آن را با شمشير بُريد.
=جَلَّخَ-
تَجْلِيخًا الموسى: مُرادف (جَلَخَ) است به معناى تيز كردن تيغ.
=جَلَدَ-
-جَلْدًا هُ بالسياط: با تازيانه او را زد،- الرَّضيعُ الثديَ: كودك هر چه شير در پستان مادرش بود خورد،- بِهِ الأَرْضَ: او را بر روى زمين افكند،- هُ على الأَمر: او را با اكراه بر آن كار واداشت.
=جَلِدَ-
-جَلَدًا المكان: آن مكان پر از برف و يخ شد.
=جَلُدَ-
-جَلَادَةً و جُلُودًا و جَلَدًا و مَجْلَدًا الرجُلُ: آن مرد استوار و مُحكم شد.
=جُلِدَ-
المكانُ: آن زمين يخ بست.
=جَلَّدَ-
تَجْلِيدًا الكتابَ: كتاب را جلد و صحّافى كرد.
=الجَلْد-
تازيانه زدن،- ج أَجْلاد، م جَلْدَة:
بسيار نيرومند.
=الجِلْد-
ج أَجْلَاد و جُلُود: پوست روى بدن انسان يا حيوان، يك پاره پوست يا گونه اى چَرم.
=الجَلَد-
مص، اين واژه لغتى است در (الجِلْد) ، نيرو، سختى، صلابت، شكيبائى، صبر، تحمل، زمين سِفت، آسمان يا گنبد كبود.
=الجِلْدَة-
ج جِلَد: يك قطعه يا نوعى از پوست؛ «هُمْ مِنْ جِلْدَتِنا» : آنها از ايل و فاميل ما مى باشند.
=الجِلْدِيّ-
نسبت به (الجِلْد) است؛ «الأَمْراضُ الجِلْديَّة» : بيماريهاى پوستى.
=الجُلْذ-
ج مَنَاجِذ من غير لفظها (ح) : موش كور كه معروف به (الخُلْد) است.
=جَلَسَ-
-جُلُوسًا و مَجْلَسًا: نشست اين واژه ضد (قامَ) است،- تِ المَحْكَمَةُ: دادگاه جلسه تشكيل داد.
=جَلَّسَ-
تَجْلِيسًا هُ: آن چيز را راست و استوار كرد، او را براى نشستن كمك كرد.
=الجَلْسَة-
ج جَلَسَات: اسم مَرَّة از (الجُلوس) است، مجلس كه معمولا در جَلَسه شورا يا ساير فراكسيون ها تشكيل مى شود؛ «عَقَدَ جَلْسَةً» : جلسه اى تشكيل داد؛ «جَلْسَةٌ عامَّةٌ» :
جلسه عمومى،- في اصطلاح المَحاكِم: و در اصطلاح دادگاهها زمانى است كه براى تشكيل هيئت دادرسان و رسيدگى به پرونده ها و صدور حكم تعيين مى شود.
=الجِلْسَة-
وضع و چگونگىِ آنكه نشسته باشد.
=الجُلَسَة-
آنكه بسيار نشيند.
=جَلَطَ-
-جَلْطًا: سوگند خورد و دروغ گفت، السَّيْفَ: شمشير را كشيد،- الجِلْدَ: پوست را كند،- الرأْسَ: سر را تراشيد.
=الجُلْطَة-
اندكى شير خشك شده يا خون خشك،- الدَّمَوِيَّة: لخته اى از خون خشك شده كه در يكى از شريانها پديد آيد.
=جَلَعَ-
-جُلُوعًا الرجُلُ ثوبَهُ: جامه خود را در آورد.
=جَلِعَ-
-- جَلَعًا: لبهاى او كوتاه شد و به هم نرسيد و لثه پيدا شد.
=الجَلِع-
م جَلِعَة: آنكه لبهايش به هم نرسد يا آنكه همواره دندانهايش پيدا باشد.
=الجَلَعَة-
آشكار شدن دندانها به هنگام خنديدن؛ «فُلانٌ لطيفُ الجَلَعَة» : دندانهاى او به وقت خنديدن به گونه اى زيبا نمايان مى شود.
=الجَلْعَم-
مَرد بى حيا، بى شرم.
=جَلَفَ-
-جَلْفًا هُ: پوست آن را كند؛ «جَلَفَ الطينَ عَنِ الحَجَرِ» : گِل را از روى سنگ پاك كرد،- هُ الدَّهْرُ: روزگار مالِ او را گرفت و او را محتاج كرد،- الظفْرَ: ناخُن را از بيخ كند،- هُ بالسيف: از گوشت او پاره اى با شمشير بُريد.
=جَلِفَ-
-جَلَفًا و جَلَافَةً: جِلف و بد اخلاق شد.
=جَلَّفَ-
تَجْلِيفًا الويلُ أموالَهم: روزگار اموال آنها را از بين بُرد.
=الجِلْف-
ج أَجْلَاف و جُلُوف: مَرد جِلف و بد اخلاق، بدن بى سَر، نانِ خشك، ظرف، خُم خالى، احمق،- مِنَ الغَنَم: گوسفند پوست كنده كه درون شكمش را بيرون كرده و سر و دست و پايش را بُريده باشند.
=الجِلْفَاط-
آنكه درزهاى كشتى را با پارچه آلوده به قير پُر كند و ببندد.
=الجِلْفَاظ-
مترادف (الجِلفاط) است.
=الجُلْفَة-
آنچه از پوست و مانند آن كه تراشيده شود.
=الجَلْفَة-
تراشِ قلم.
=الجِلْفَة-
ج جِلَف: پاره اى نانِ خشك،- مِنَ القَلَم: جاى تراشيدنِ قلم تا نوكِ آن.
=جَلْفَطَ-
جَلْفَطَةً السفينةَ: ميانِ درزهاى كشتى و لايه تخته هاى آن را با پارچه كتان آميخته با قير و زِفت بست. اين واژه را در زبان متداول (قَلْفَطَ) گويند.
=جَلْفَظَ-
جَلْفَظَةً السفينةً: مترادف (جَلْفَطَها) است.
=جَلَقَ-
-جَلْقًا القومَ بالمَنْجَنِيق: آن قوم را با منجنيق مورد حمله قرار داد.
=الجَلْكَى-
(ح) : گونه اى ماهى غُضروفى است بسان (حنكليس) اين ماهى خون ندارد