كه شير و مانند آن شكار كنند و به چنگ درآورند.
ج فَرَائِش: اسب تازه زا،- مِنَ النَّبات: آنچه از درخت كه بر روى زمين گسترده شده باشد.
=الفَرِيص-
آنكه بطور متناوب با ديگرى در نوشيدن آب شريك باشد، شاهرگ گردن.
=الفَرِيصَة-
واحد (الفَرِيص) است ج- فَرِيص و فَرَائِص: نوبت، گوشت ميان پستان و كتف كه به هنگام ترس مى لرزد؛ «ارتَعَدتْ فَرِيصَتُه» : بسيار ترسيد.
=الفَرِيض-
آنكه به علم فرائض و واجبات داناست.
=الفَرِيضَة-
ج فَرَائِض: فرض كردن، آنچه از صدقه كه واجب باشد، سهم واجب و تعيين شده.
=الفَرِيغ-
ج فِرَاغ: پهن، زمين هموار، چهار پاى تندرو؛ «رَجُلٌ فريغٌ» : مرد بد زبان؛ «طريقٌ فريغٌ» : راه وسيع؛ «ضَرْبَةٌ فريغٌ» :
ضربه سخت كه خون از آن جارى شود.
=الفَرِيغَة-
مؤنّث (الفريغ) است، توشه دانِ بزرگ كه آب بسيار در آن جاى گيرد.
=الفَرِيق-
ج أَفْرِقَاء و أَفْرِقَة و فُرُوق: گروه انبوهى از مردم، گله دام و ستور، يكى از دو طرف عقد: «الفَرِيقُ الاوّل» : طرف اوّل؛ «الفَرِيقُ الثّاني» : طرف دوّم،- (اع) :
سرلشكر؛ «فريقُ الخيل» : سريعترين اسب.
=الفَرِيك-
دانه كوبيده و ماليده شده، خوراكى كه با گوشت كوبيده و روغن آماده مى شود.
=الفَرِيكِيَّة-
(ط) : خوراكى كه از دانه هاى كوبيده آماده مى شود.
=فَزَّ-
-فَزًّا [فزّ] : تنها شد،- عنهُ: از او دور شد،- الظّبىُ: آهو ترسيد،- هُ: قلب او را تكان داد و او را ترسانيد و ناراحت كرد، بر او چيره شد،- هُ عَنْ مَكَانِهِ: او را ترسانيد و ناراحت كرد و از جاى خود راند،- فُلانٌ:
فلانى حمله كرد و تكان خورد (اين تعبير در زبان متداول رايج است) .
=الفَزّ-
[فزّ] : مص،- ج افزاز: مرد سبك و چالاك.
=الفَزَّاعَة-
آنكه بسيار ناله و مويه كند، كسيكه مردم را بسيار ترساند، آدمك كه در كشتزار براى ترساندن حيوانات وحشى نصب كنند نام ديگر اين كلمه (فِزَّيعَة) است كه در زبان متداول رايج است.
=الفَزَّة-
[فزّ] : با ناراحتى از جا پريدن.
=فَزَرَ-
-فَزْرًا هُ شقَّهُ: آن را دو نيم كرد، آن را فسخ كرد،- هُ بِالعَصَا: با عصا بر كمرش كوبيد،- الشَّي ءَ مِنَ الشَّي ءِ: چيزى را از چيزى ديگر جدا كرد،- فُزُورًا: آن چيز دو نيم شد.
=فَزِرَ-
-فَزَرًا: بر روى سينه يا كمر او زخم يا كورك پديد آمد.
=فَزَّزَ-
تَفْزِيرًا [فزر] الشي ءَ: آن را ريز ريز كرد.
=الفَزْرَاء-
ج فُزْر: مؤنّث (الأَفْزَر) است.
=الفُزْرَة-
ج فُزَر: راه وسيع، زخمى كه بر سينه يا كمر پديد آيد.
=فَزَعَ-
-فَزَعًا و فِزْعًا مِنْهُ: از او ترسيد.
=فَزِعَ-
-فَزَعًا: ترسيد و ناراحت شد،- الَيه:
از او طلب يارى كرد، به او پناه برد،- الرَّجُلَ: به داد او رسيد و او را يارى كرد،- مِنْ نَوَمِهِ: از خواب پريد،- فَزْعًا بِمَجي ء فُلَان: براى آمدن فلانى خود را آماده كرد.
=فَزَّعَ-
تَفْزِيعًا [فزع] هُ: او را ترسانيد.
=الفَزَع-
مص، ترس، كمك، يارى.
=الفَزِع-
ترسو، يارى خواه.
=الفُزْعَة-
كسيكه بسيار از مردم بترسد.
=الفَزْعَة-
كسيكه مردم از او بترسند.
=الفُزُور-
شقه ها و پارگيها.
=الفُسَاح-
«مكانٌ فُساحٌ» : جاى فراخ و بزرگ.
=الفَسَاد-
مص، لهو لِعب، گرفتن مال به زور و ستم.
=الفُسَّاط-
ج فَسَاطِيط: خيمه و چادر كه در آن زندگى كنند و از موى ساخته شده باشد.
=الفَسَّاق-
مرادف (الفُسَق) است.
=الفُسَالَة-
من الحديد و نحوه: ريزه هاى آهن و مانند آن كه پس از كوبيدن از آن پخش شود.
=الفُسْتان-
ج فَسَاتِين: جامه و روپوش زنانه (اين كلمه فارسى است) .
=الفُسْتُق-
(ن) : پسته؛ «فُسْتُقُ العَبِيد» (ن) :
پسته شام (بادام زمينى) .
=الفُسْتَق-
(ن) : مرادف (الفُستُق) است.
=الفُسْتُقِيّ-
آن چه كه به رنگ پسته اى باشد.
=فَسَحَ-
-فَسْحًا: گامهاى بلند برداشت،- لَهُ فِى السَّفَر: اجازه خروج از كشور و مسافرت برايش نوشت (به او ويزا داد) ،- فَسْحًا و فُسُوحًا لَهُ فِى الْمَجْلِس: براى او در مجلس جاى باز كرد.
=فَسُحَ-
-فَسَاحَةً المكانُ: آن جاى باز شد و فراخ گرديد.
=فَسَّحَ-
تفسِيحًا [فسح] المكانَ: آن جاى را گسترده و فراخ كرد،- لَهُ فِى الْمَجلِس:
مرادف (فَسَحَ) مى باشد.
=الفَسْح-
مص، اجازه مسافرت بخارج، پروانه خروج.
=الفُسُح-
من الأمكنة: مرادف «الْفَسِيح» است.
=الفُسْحَة-
ج فُسَح: فراخى، فاصله ميان خانه ها و جز آنها.
=فَسَخَ-
-فَسْخًا الرأْيُ: آن رأى تباه شد،- رأيَ فُلانٍ: عقيده و رأى فلانى را تباه كرد،- الأَمْرَ اوِ العَقْدَ: پيمان شكنى كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را پراكنده كرد،- العودَ او المفصلَ: چوب يا مفصل را جابجا كرد،- الثّوبَ عنه: جامه را از او بدر آورد و بر زمين افكند.
=فَسِخَ-
-فَسخًا الرأْيُ: رأى فاسد شد.
=فَسَّخَ-
تَفْسِيخًا [فسخ] هُ: در فسخ آن چيز مبالغه كرد.
=الفَسْخَة-
اسم مرّة از (فَسَخَ) است، پاره اى از چيزى كه تباه شده باشد.