فهرس الكتاب

الصفحة 351 من 1009

=الحُصُر-

(طب) : يبوست شكم و قبض شدن آن.

=الحَصِر-

فاعل است از (حَصِرَ عن الشَّي ءِ) :

درمانده و عاجز.

=الحِصْرِم-

غوره ى انگور مادامى كه سبز باشد.

=الحِصْرِمَة-

واحد (الحِصْرِم) است به معناى يكدانه غوره.

=حَصَّصَ-

تَحْصِيصًا [حصّ] الأمرُ: آن امر آشكار و نمايان شد.

=الحَصَص-

[حصّ] : كم شدن موى سر، بلند نشدن موى سر.

=الحَصِص-

[حصّ] : آنچه كه از موى الاغ و شتر ريخته شود.

=حَصِفَ-

-حَصَفًا: به بيمارى گرى دچار شد.

=حَصُفَ-

-حَصَافَةً: نيكو انديشه و استوار خِرَد شد.

=الحَصَف-

(طب) : گرى خشك.

=الحَصِف-

نيكو رأى و استوار خِرَد.

=حَصَلَ-

-حُصُولًا و مَحْصُولًا لهُ كذا: آن چيز بر او ثابت و واجب شد،- على الشي ءِ: آن چيز را بدست آورد،- الشي ءُ: آن چيز باقى ماند؛ «حَصَلَ عليه مِن حَقِّي كذا» : از حق من چيزى نزدِ وى حاصل شد يا ثابت گرديد،- لي عليكَ كذا: نزد من چيزى بر تو ثابت شد.

=حَصِلَ-

-حَصَلًا تِ الدابَّةُ: ستور خاك و سنگريزه خورد و شكمش درد گرفت.

=حَصَّلَ-

تَحْصِيلًا الدّيْنَ: بدهى را وصول كرد،- الشي ءَ أو العلمَ: آن چيز را بدست آورد يا دانش كسب كرد،- الكلامَ: سخن را به مفهوم و مفاد آن باز گردانيد.

=الحَصَل-

(ز) : آنچه از دانه هاى نامرغوب كه در كشتزار باقى مى ماند و به آن (الكُنَاسة) گويند.

=حَصَنَ-

-حَصْنًا ه: آن چيز را در جائى محكم قرار داد.

=حَصُنَ-

-حَصَانَةً: آن جاى محكم و استوار شد،- حُصْنًا و حِصْنًا و حَصَانَةً تِ المَرأَةُ: آن زن با عفت و پارسا شد.

=حَصَّنَ-

تَحْصِينًا المكانَ: آن مكان را پناهگاه محكم ساخت.

=الحِصْن-

ج حُصُون و أَحْصَان و حِصنَةَ (ا ع) :

پناهگاه، اسلحه.

=الحَصْنَاء-

مترادف (الحَاصِن) است به معناى زن پارسا و شوهردار.

=الحَصُور-

مترادف (الحَصِر) است به معناى رازدار يا آنكه از شهوات خود دارى كند.

=الحَصَوِيُّ-

[حصي] من الأَنْهار: رودخانه ى پر از سنگريزه.

=حَصِيَ-

-حَصًا تِ الأرضُ: زمين پر از سنگريزه شد.

=حُصِيَ-

(طب) : سنگ كليه در مثانه ى او توليد شد.

=الحَصِيَّةُ-

[حصي] من الأراضي: زمين پر از شن و سنگريزه.

=الحَصِيد-

آنچه از كشت كه درو شده باشد؛ «أيّامُ الحَصِيد» زمان درو كردن.

=الحَصِيدَة-

ج حَصَائِد: آنچه از كشت كه درو شده باشد، پائين ساقه هاى كشت كه داس به آن نرسد و در زمين باقى ماند، كشتزار؛ «ايَّامُ الحصَيدةِ» : زمان درو كردن؛ «حَصَائِدُ الأَلِسنة» : سخن بيهوده كه در حق ديگرى گفته شود.

=الحَصِير-

مترادف (الحَصِر) است،- ج حُصُر و أَحْصِرَة: جنب و كنار، گوشت ميان شانه و كمر، زندان، زندانى، پادشاهى كه از مردم پنهان باشد، جاى تنگ، راه، صفِ مَردم و جز آنها، حصير، فرش بوريا، مجلس،- مِنَ المياه: آبى كه از باطنِ كوه به گونه ى چشمه ها روان باشد؛ «حُصُر النفْط» :

چاههاى نفت.

=الحَصِيرَة-

ج حَصَائِر: حصير بوريا كه از برگهاى نى ساخته مى شود، پاره اى گوشت كه در پهلوى اسب ميان كِتف و تهى گاه آن پديد مىيد.

=الحَصِيصَ-

[حصّ] : عدد، شماره؛ «حَصِيصُهُم كذا» : شماره ى آنها فلان مقدار است.

=الحَصِيصَة-

موىِ گوش، آنچه كه بُريده يا كوتاه شده باشد.

=الحَصِيف-

مترادف (الحَصِف) است.

=الحَصِيل-

آنچه از مال كه بدست آيد يا حاصل شود،- (ن) : نام گونه اى از گياهان است.

=الحَصِيلَة-

ج حَصَائِل: اسم است از (التحْصِيل) : آنچه كه بدست آمده است، بقيه و بازمانده.

=الحَصِين-

من الأَماكن: جاى محكم و استوار؛ «دِرْعٌ حَصِين» : زره محكم.

=حَضَّ-

-حَضًّا [حضّ] هُ على الأمر: او را بر آن كار تشويق كرد، او را در آن كار برانگيخت.

=الحِضَار-

من الإبل: شتر سفيد، اين واژه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.

=الحَضَارة-

شهر، اقامت در شهر، شهريگرى، تمدّن.

=الحِضَارَة-

شهريگرى، تمدن.

=الحَضَانَة-

كودكستان؛ «دارُ الحَضَانة» :

مهد كودك.

=الحِضَانَة-

تربيت، پرورش، دايگى بچه،- (ب) : سوراخ يا مجراى آب در كنار ديوار كه آب را از نفوذ در ديوار برگرداند.

=حَضَرَ-

-حُضُورًا و حَضَارَةً: حاضر شد،- حَضَارَةً: در شهر مسكن گزيد،- حُضُورًا المجلسَ: در آن مجلس حاضر شد،- هُ: او را حاضر كرد،- هُ الأمرُ: آن امر بخاطرش آمد،- هُ الموتُ: مرگ بر او فرا رسيد،- هُ الشي ءَ:

آن چيز را براى او آورد،- اليه: بسوى او آمد،- تِ الصلاةُ: هنگام نماز شد،- عن المكان:

از آن مكان بجاى ديگرى رفت.

=حَضِرَ-

-حُضُورًا المجلسَ: در آن مجلس حاضر شد،- عن المكان: از آن مكان متحول شد و بجاى ديگر رفت.

=حُضِرَ-

مرگ به سراغ او آمد.

=حَضَّرَ-

تَحْضِيرًا هُ: او را حاضر كرد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را براى او آورد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت