سولفوريك كه در قرن نهم دانشمند ايرانى بنام رازى آن را كشف كرد و آن را (زيتُ الزَّاج) ناميد.
مؤنث (الحَامِض) است، ميل به چيزى،- (طب) : تُرش شدن معده.
=الحَامِل-
ج حَمَلَة: فا،- ج حَوَامِل مِنَ النِّساء:
زن آبستن.
=الحَامِلَة-
[حمل] : ساك يا زنبيل كه در آن انگور و مانند آن نهند،- (حي) : چوبى است پهن در ميان كارگاه بافندگى قرار مى گيرد و نخها بر روى آن گذاشته مى شود،- مِنَ النساء: زنِ آبستن،- ج حَوَامِل؛ «حامِلَةُ الطّائِراتِ» (ا ع) : ناو هواپيما بر،- ج حاملات.
=الحَامُولَة-
ج حَوَامِيل: آب كه به هنگام ريزش بارانِ تند از آبراهه به گوشه و كنار سرازير ميشود.
=الحَامِي-
ج حُمَاة و حَامِيَة [حمي] : شير، سگ، حمايت كننده، يارى كننده.
=الحَامِيَة-
ج حَوَامٍ: مؤنث (الحامى) است، تاء در اين واژه براى مبالغه است، گروهى كه از جانِ خود يا ديگرى حمايت كنند،- ج حَامِيَات (ا ع) : پادگان كه براى حمايت شهر يا جائى تشكيل مى شود،؛ «الدولةُ الحَامِيَة» :
دولتى كه از دولتى ديگر حمايت كند.
=حَانَ-
-حَيْنًا و حَيْنُونَةً [حين] الشي ءُ: وقت آن چيز نزديك شد،- السُّنْبُلُ: خوشه خشك شد و هنگام دِرو آن رسيد،- فُلانٌ: فلانى هلاك شد يا در سختى افتاد،- لهُ أَنْ يَفْعَلَ كَذَا: هنگام آن رسيد كه او فلان كار را انجام دهد،- تْ مني التفاتةٌ: توجهى از من صادر شد.
=الحَان-
[حين] : مُرادف (الحانة) است.
=الحَانّ-
[حنّ] : فا، طَرَب انگيز.
=الحَانَاة-
[حنو] : مترادف (الحانِيَة) است.
=الحَانِئ-
[حنأ] : «مَكانٌ حانِئُ» : زمينى كه گياه آن سبز شده باشد.
=الحَانَة-
[حين] : دكه مِى فروشى.
=الحَانِط-
فا آنكه گندم بسيار دارد، دارنده گندم، درخت و گياه رسيده، سرخ رنگ؛ «أحْمَرُ حانِط» : بسيار سُرخ؛ «جِلْدٌ حانِطٌ» : پوست بسيار سُرخ.
=الحَانُوت-
ج حَوَانيت [حنت و حنو] ، يذكَّر و يؤَنَّث: دُكان مِى فروش، مطلقِ دُكان.
=الحَانُوتيّ-
دارنده مغازه يا دُكان.
=الحَانَويّ-
مترادف (الحَانِيّ) است.
=الحَانِيّ-
نسبت به (الحانُوت) است، دُكان دار.
=الحَانِيَة-
ج حَوَانٍ: مغازه يا دُكان.
=الحَانِيَّة-
[حنو] : مؤنث (الحَانِيّ) است، مِى كُسارانِ دُكانِ مي فروش، ميكده.
=حاوَتَ-
مُحَاوَتَةً [حوت] هُ: او را فريب داد و گول زد.
=حاوَدَ-
مُحَاوَدَةً [حود] تْهُ الحمَّى: تب او را فرا گرفت،- هُ بِالزّيارَة: گاه گاهى از او ديدار كرد.
=حاوَرَ-
مُحَاوَرَةً و حِوَارًا و حَوَارًا [حور] هُ: به او پاسخ داد و با او سخن گفت.
=حاوَشَ-
مُحَاوَشَةً [حوش] هُ على الأمر: او را بر آن كار تشويق كرد.
=حاوَصَ-
مُحَاوَصَةً [حوص] هُ: به او با گوشه چشم خود پنهانى نگاه كرد.
=حاوَطَ-
مُحَاوَطَةً [حوط] هُ: براى انجام امرى از كسى كه ميل به انجام آن را ندارد اصرار كرد.
=حاوَلَ-
مُحَاوَلَةً و حِوَالًا [حول] البصرَ: چشم را براى نگريستن تيز كرد،- هُ: از او به حيله طلب چيزى كرد،- الشي ءَ: آن چيز را با حيله خواست،- أَنْ يفعَلَ كَذا: كوشش كرد كه آن كار را انجام دهد.
=الحَاوِي-
[حوي] : فا، مارگير، آن كه بوسيله مار شعبده بازى كند.
=الحَاوِيَة-
ج حَاويَات و حَوَاوٍ [حوي] : مؤنث (الحاوي) است.
=حايَا-
مُحَايَاةً [حيي] الصبيَّ: كودك را غذا داد،- النار: آتش را روشن كرد،- زيْدًا: از زيد خواست تا با حيا باشد.
=حايَدَ-
مُحَايَدَةً و حِيَادًا [حيد] هُ: از او كناره گيرى كرد.
=حايَنَ-
مُحَايَنَةً و حِيَانًا [حين] هُ: با او در وقت معينى معامله كرد.
=الحَئِيّ-
[حيي] : آنكه با حياء و با شرم باشد.
=حَبَّ-
-حُبًّا و حِبًّا [حبّ] هُ: او را دوست داشت،- الشي ءَ: ميل به آن چيز كرد،-- اليه: دوست و محبوب او شد.
=الحُبّ-
مص؛ «حَبُّ الاسْتِطْلاع» : ميل و رغبت به شناختن چيزى؛ «حُبُّ الذَّاتِ» :
خودخواهى؛ «حُبًّا في كَذَا» : ميل به چيزى؛ «حُبًّا لِكَذا» : به خاطر محبت او،- ج حِباب و حَبَبَة و أَحْبَاب»: كوزه بزرگ يا خُم و سبوى بزرگ.
=الحَبّ-
ج حُبُوب و حُبَّان: دانه، بذر،- (طب) انواع قُرص كه در پزشكى ساخته و به مصرف رسانند؛ «حَبُّ الغَمَامِ» : تگرگ،- ج حُبُوب و حُبْوبَات وَ حُبَّان عندَ العامَّة: و در زبان متداول بر جوش يا دانه كه روى بدن درآيد اطلاق ميشود.
=الحِبّ-
مص،- ج أَحْباب و حِبَّان و حَبَبَة و حُبّ و حُبُوب: دوستدار، محبوب، دوستداشتنى.
=حَبَا-
-حَبْوًا [حبو] : نزديك شد؛ «حَبَوْتُ إِلى الخَمسين» : به سنِ پنجاه سالگى رسيدم،- السَّهْمُ: تير نزديك به نشانه افتاد و لغزيد و به نشانه رسيد،- الوَلَدُ: آن بچّه بر روى دست و شكم راه رفت،- ت السفينَةُ: كشتى به راه افتاد،- هُ كذا وَ بِكذا:
چيزى به او بخشيد،- هُ عَنْ كذا: او را از آن چيز بازداشت،- الشي ءُ لَهُ: آن چيز معترض وى شد،- ما حَوْلَهُ: از پيرامون خود حمايت كرد.
=حَبَّى-
تَحْبِيَةً [حبو] هُ: از او حمايت كرد.
=الحَبَا-
[حبو] : ابر درشت و سنگين كه به زمين نزديك ميشود.
=الحِبَاء-
[حبو] : مهريه زن، مترادف (الحُبوَة) است.
=الحَبَائِس-
آنچه كه در امور خيريه وقف شود.